X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک پزشک سابق زندان

یک پزشک از گوشه ای از این سرزمین.

خاطره یک خطی

امروز صبح درمانگاه بودم یه مرده اومد داخل و با صدای بلند گفت:

ببخشید اینجا ((دندون کن))هم دارید؟

تاریخ ارسال: یکشنبه 30 آبان 1389 ساعت 14:05 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 14 نظر

ره آورد دو روز شیفت

گفتم که  سه شنبه و چهار شنبه شبفت بودم و اینم ما حصل دو تا شیفت روز تعطیل(روزهای تعطیل شیفت شلوغ تر میشه))

1-یه آقا 24 ساله را کل خانواده و فامیل آوردند که تو عروسی بودیم و زیاد مشروب خورده.دارو براش نوشنیم و ...که یکی از همراها میاد پیشم و بلند بلند جوری که همه پرسنل بشنوند میگه:دکتر من خیلی مخالفم با خوردن مشروب و... خاک بر سرس این که خورده  و...میگم به من ارتباطی ندارد من وظیفه دارم که درمانش کنم نه اینکه بازجویی و اینکه محکومش کنم یا نصیحت.دوباره میاد میگه دکتر من با یکی از دوستام که از اطبای معروف هستند تماس گرفتم گفتند:که آب نمک و آبلیمو بهش بدین

میگم :والا این روش درمان تو کتابها نیومده هنوز.ما کارخودمونو میکنیم نگران نباشید

دوباره میاد میگه دکتر:فرمول آبلیمو چیه که روی الکل اثر داره؟

اعصابمو خورد کرده میگم:h20لیمو

2-یه خانمه بچه 6 ماهشو آورده میگه:دکتر این تو عمرش گریه نکرده حالا امشب برا اولین بار گریه کرده؟

3-زن و شوهر جوان بچه کوچیکشونو آورده و میگن بی قراره.معاینه میکنیم .سالمه.پدرش میگه یه آمپول براش بنویس.میگم نیاز نداره

دوباره میگه یه چیزی آمپولی  بنویس.فقط امشب چند ساعت  بخوابه.

4-یه پدر مادر بچه 2 ساله را میارن که دکتر فشارشو بگیر.میگم با فشار سنج بزرگسالان نمیشه .فشار سنج اطفال میخواد.میگه 9خراب شه بیمارستانی که با فشار سنجش نمیشه فشار یه بچه را گرفت

5-پیرزنه اومده میگه بدنم ((دک میزنه))

توضیح:یعنی میلرزه

6-یه مرده اومده با اسم ((بارانی)) میگم اسمت قشنگه چرا اسمتو گذاشتن بارانی

میگه اخه شبی که به دنیا آمدم بارون میومدم

7-مرده اومده میگه دارو برام ننویس فقط یه سوزن برام بنویس


تاریخ ارسال: جمعه 28 آبان 1389 ساعت 19:37 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 14 نظر

سلامی دوباره

سه شنبه و چها شنبه شیفتم


گفتند برای عید چه قربان داری؟

و من نگاهم را پیش پاهایت قربانی کردم

شاید آن کلامی را که سالهاست منتظرم بشنوم

 سالهاست که هروز برایم عید قربان است


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 25 آبان 1389 ساعت 11:30 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 11 نظر

قصه بم ۵

سلامی دوباره

عید نوروز ۱۳۸۴ من هفته اول باید بم میبودم و شیفت بودم.عید عجیبی بود .روز عید به ارگ بم رفتیم و بهشت زهرای بم .

هفته اول و گذروندیم و روز ۷ فروردین به کرمان رفتم که از اونجا به اصفهان برم.و از شانس من هم اتوبوس نبود یا همه رزرو و پر بودند تا ۱۱ شب صبر کردیم و آخرش هم تو بوفه نشستیم و تا اصفهان آمدیم.ترمینال کرمان هم پر از گدا و معتادان بود که دست از سر مسافران بر نمیداشتند و یکی از اینها یه زن بود با یه بچه کوچولو که توی همه اتوبوس ها یه سر میزد و میگفت بچه ام تب داره و پول میگرفت و تو این یک سالی که من اونجا میرفتم حتی بیماری بچه را هم عوض نمیکرد و همش میگفت که تب داره.یکی دیگه شو میومد و می گفت پولت تو جیب دکترا نره کمک کنید و یا اینکه گیر دکتر نیفتی کمک کن.

کرمان شهر قشنگی هست مخصوصا بازار و بناهای تاریخیش و باغ زیبای شازده در ماهان و از همه مهمتر کلمپه های کرمان.

بعد از تعطیلات دوباره به بم برگشتم .منتها اینبار خسته تر و بیشتر روزهها ارزو میکردم کاش زودتر تمام میشد و میرفتم از اینجا .جدا از خرابی ها و انبوه آدمهای بیچاره و مهاجران و کارگرها که شهر را پر کرده بودند .گرمای هوا هم بود که اوضاع را سخت تر میکرد.قطع اب و برق کانکس ها هم قصه هر روز بود.

اردیبهشت و خرداد را گذراندیم و منتظر گرمای وحشتناک تیر و مرداد شدیم تا هم زمان با گرمای خرما پزان ماهم مثل خرمای معرف بم بپزیم.

ارگ جدید در ۱۰ کیلومتری بم واقع شده و مجموعه بی نظیر تفریحی داره و البته گران .و جالبی اینجا بود توی زلزله حتی یک آجر از انجا خراب نشده بود .اگه به بم رفتید حتما یه سر بنید و از رستورانها.فست فودها-دریاچه مصنوعی-استخر شنا-پیست سوارکاری و دوچرخه و اسکیتش دیدن کنید.

روزها گذشت من شاهد گرمای خرما پزان بم بودم و شاهد به بار نشستن نخل های بم که نوید زنده بودن شهر بم را میداد و آغازی دوباره از زندگی.زندگی بر ویرانهه و تحمل درد دوری عزیزان .این نکته که گذر زمان حتی بر سخت ترین دردها هم میتواند مرهم باشد و تجربه یک سال زندگی در خرابه و ویرانه در کنار مردمانی زجر دیده .شاید دیگر تکرار نشود.ولی بم و مردمانش همیشه در ذهنم باقی میماند.

پی نوشت

۱-نه از بادمجان بم و نه پرتقال بم من چیزی ندیدم

۲-امسال اخرین سالی هست که امتحان رزیدنتی میدم.دعا کنید

3- کسی میتونه درمورد مهاجرت به استرالیا یا دانمارک واسه پزشکا کمک کنه


تاریخ ارسال: جمعه 21 آبان 1389 ساعت 16:31 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 14 نظر

قصه بم ۴

سلامی دوباره

دی ماه ۱۳۸۴ بود که من رسمان کار خود را به عنوان پزشک در شهر بم و درمانگاه بروات شروع کرده بودم .درمانگاه بروات در یک ساختمان نیمه مخروبه بود که در زلزله بیشتر دچار ترک های زیاد شده بود و تخریب نشده بود و از این ساختمان به عنوان درمانگاه استفاده شد که تا آن موقع ادامه داشت.از نظر امکانات در حد صفر بود چند تا اتاق که شامل اتاق پزشک و داروخانه و تزریقات بود .موسسه خیره العمار هم در این ساختمان بود و به نوعی داروهای درمانگاه را تامین میکرد.هر روز صد ها مریض داشتیم .هم ویزیت و هم دارو و هم تزریقات رایگان بود که باعث هجوم بیماران وغیر بیماران میشد.شهر بم و اطراف بین استان های مختلف تقسیم شده بود که کار بازسازی را انجام دهند.و موسسات و کشورهای خارجی هم کارهای عمرانی میکردند.از جمله:

۱-بازسازی قنات نخلستانهای بم

۲-ساخت ورزشگاه بم که توسط آلمانی ها انجام میشد

۳-خانه های پیش ساخته کره ای

۴-درمانگاه ایرانیان مقیم آمریکا و....

و نکنه جالب این بود که خارجی ها برعکس زلزله رودبار خودشان کار ساخت و نظارت را انجام میدادند و این نبود که فقط کمک مالی باشد.یک موسسه زلانده نو بود که درمانگاه میساخت و حتی کارگر ها را هم خودشان آورده بودند.و سوئ استفاده از کمک ها و....خیلی مسائل دیگری بود که همه شنیدند و میدانند

-زلزله بم در ایام تعطیلات کریسمس بود و حضور آن همه آدم انسان دوست که تعطیلات خود را رها کرده بودند و به جای میرفتند که فقط انسانیت بود که زبان مشترک بود اوج این انسان دوستی را در نظرم تجلی میکند

دکتر رجایی که با ما در درمانگاه بروات همکار بود و پزشک موسسه العمار هم بود تعریف میکرد که چند روز بعد از زلزله .امدادگران خارجی را دیده بود که مشغول تمیز کردن خیابان بودند و وقتی سوال کرده بود که چرا این کار را میکنید .گفته بودند که باید زندگی را از نو آغاز کرد.

-یک خانواده ایرانی ةامانی بودند که مدتی که من بم بودند برای کار های مشاوره ای به بم آمده بودند و در کانکس های ما اسکان داده شده بودند به همراه دو تا بچه ۱۲ و ۱۰ سالشون((ماه منیر و شاهین))و چند دوست آلمانیشون .اینها صبح زود به محل کارشان میرفتند تا غروب و حتی یک بار از کانکس ها -قطع آب و برق و غذا من ندیدم گله کنند و فقط و فقط به فکر کار و رسالت انسان دوستانه خود بودند.

استاد شجریان و بم:

شاید کسی نباشد که کنسرت هم نوا با بم استاد را نشنیده باشد.استاد شجریان سنگ بنای ساخت باغ هنر بم را بنا نهاد .البته الان نمیدانم این باغ به کجا کشید.ساخته شد و یا نه.

شهرام ناظری:

استاد ناظری هم جهت همرایی با مردم بم به شهر بم آمد و یک کنسرت اجرا کرد گرچه قطع برق و نبود امکانات کیفیت کارش را کم کرده بود و فریاد های گروه کثیری از مهاجران و کارگرهها که مدام درخواست بندری خواندن میکردند جالب بود ولی این سخن استاد که هیچ دوربینی مخصوصان صدا و سیما حق ظبط و استفاده از این برنامه را ندارد .چون من فقط برای مردم بم میخوانم در خاطرم هنوز زنده است

-دی و بهمن به سرعت در حال گذشتن بود و سرمای کویری بم رو به گرمی میرفت و من به کار در آن شرایط عادت کرده بودم و ۳ هفته بم بودم و یک هفته به مرخصی میرفتم و اگر با اتوبوس های زاهدان میرفتیم به سمت اصفهان((ترمینال بم هنوز کار نمیکرد))تا اصفهان بارها و بارها اتوبوس متوقف میشد و در ایست های بازرسی مورد جستجو قرار میگرفت و یکی از شیوه جالب و تا حدودی خنده دار نیروهای پاسگاه برای کشف مواد مخدر این بود که دست روی قلب مسافر ها میگذاشتند که ببیند چه کسی قلبش تند تر میزند تا خودش و وسایلش را تفتیش کنند.

اسفند تمام شد و عید و بهار در راه بود و از شانس من ۷ روز اول را باید بم شیفت می ایستادم و خود تصور کن عید نوروز را در کوچه پس کوچه و خیابان های ویران بم را در یک کانکس ۶ متری باید بگذرانی .دومین عید بعد زلزله بود و این بار مردم بیشتر از شوک خارج شده بودند و همه ((البته ساکنان اصلی و بازماندگان واقعی بم))را در بهشت زهرای بم و در کنار خیل عظیم رفتگان بودند.و تازه تبلیغات انتخابات ریسس جمهوری داشت جدی میشد و هنوز من این شعار را که آن موقع با رنگ سبز بر دیوارهای بهشت زهرای بم نوشته بودند در خاطرم هست .البته شاید الان رنگش را عوض کرده باشند که این بنا هدیه شهردار تهران دکتر...به مردم بم است.عید را تا ۷ فروردین بم بودم.و ۷ تا ۱۵ فروردین خانه.

-غیر از گرم شدن روز به روز هوا در بم و سیل بیماران ویزیت هر روز اتفاق خاصی در بم رخ نمیداد

و این ماجرا ادامه داشت.....

پی نوشت:

۱-پدر و مادر ساعت ۳ شب بچه شون آوردن که تب شدید داره و بستریش کنید.تبشو اندازه میگیرم ۳۷ درجه و مشکل خاصی نداره و عصر هم پیش دکتر بوده و دارو میخوره .میگم تب نداره و نیاز به بستری نداره باباش میگه تب داره من گذاشتمش جلو موتور تا تو راه خنک بشه باید بستریش کنید این حالش خیلی خرابه

۲-مرده آمده برا تزریق آمپول .میگه دکتر آمپول زن مرد ندارید.روم نمیشه بگم زنا برام بزنن

۳-یک زندانی داریم با یه ماجرای عجیب.خروس اینها که بغل بچه اش بوده نوک میزنه تو چشم بچه همسایه و منجر به آسب چشمش میشه و قاضی پدر بچه را محکوم به پرداخت ۲۲ میلیون غرامت به پدر بچه همسایه که چشمش توسط خروس اینها آسیب دیده میکنه و چون در این حین پدره میمیره مادره را آوردن زندان تا پول را پرداخت کنه

۴-دیشب شیفت بود پیرمرده ساعت ۱۲ شب آمده میگم مشکلتون چیه ؟میگه از حموم رفتن افتادم.بهش میگم خوب به بچه ها بگو تا ببرندت حموم .نگاه غضب آلودی میکنه.زود ماجرا دستم میاد منتها یادم .((از ناتوانی جنسی طرف رنج میبرد))


تاریخ ارسال: چهارشنبه 12 آبان 1389 ساعت 14:24 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 9 نظر

قصه بم 3

سلام دوباره

سالگرد زلزله شهر بم تعطیل بود و همه تو بهشت زهرای بم بودند و یه چیز جالب هم شعار نویسی روی ماشین ها بود که هر کسی یه چیزی نوشته بود از یاد بچه ها -پدر مادر-و....و توی شهر خیلی به چشم می آمد.همه که در جریان هستید ما ایرانی ها منتظریم تا یه حادثه رخ بده و همه می شینیم و یه علت می سازسم و این به این دلیله که هیچ وقت مسئولان یا کسایی که باید توضیح بدن حرف نمیزنند و در مورد زلزله بم که شاید زیاد شنیدید که میگفتند انفجار اتمی-بمباران شهر-ازمایش هسته ای و.....علت زلزله بوده و هیچ کس من نشنیدم که بیاد به این شایعات جواب بده و...ویه علت دیگه که مذهبی بود که چون مردم بم آدم های خوبی نبودند زلزله شده و....یه روایت دیگه بود که یکی از امامان ضامن شده که زلزله بیشتر گسترش پیدا نکنه. و...و ارگ ویران شده بم تو سالگرد زلزله به ارگ بم رفتیم و صحنه تاثر برانگیزی بود بزرگترین بنای خشتی جهان تبدیل به تلی خاک شده بود از آن همه عظمت شکوه فقط دیوار هایی مانده بود((خوشبختانه یونسکو و چندین گروه از کشورهای مختلف بازساری بنا را آغاز کرده بودند)).اردوگاههای موقت که کشورهای مختلف و کشور خودمان تاسیس کرده بود هنوز پر ار ادم بود که بعد زلزله به بم هجوم آورده بودند و الان هم حاضر به ترک آنجا نبودند.در بقیه شهر هنوز ویرانه بم ساخت و ساز آغاز شده بود ولی هنوز هم خیلی ها در کانکس یا چادرهایی که در ویرانه باقی مانده از کاشانه شان برپا بود زندگی میکردند و به عبارتی مهمترین مشکل ومسئله که بعد هر حادثه طبیعی رخ میدهد مشکلات روحی و روانی هست که در این مورد هیچ کاری نمیشد.شما خودتان را بزارید به جای آدمهای که در یک شب و فقط یه شب خانه و کاشانه فرزند و همسر و پدر و مادر را از دست میدهند آیا این فرد انگیزه ای برای  ساخت و ساز دارد.آیا نباید قبل از هر کاری با اسفاده از روانشناسان و افراد مجرب اول این مشکلات عظیم روحی را از بین برد؟

من در درمانگاه بروات مشغول به کار شدیم درمانگاهی که در یک ساختمان نیمه ویرانه بر پا بود ویزیت بیماران و دارو رایگان بود و این باعث شده بود در روز صدها بیمار یا بیمار نما را ویزیت کنیم و تعدادی بودند که از صبح تا شب کارشان مراجعه به درمانگاههای مختلف شهر بود و گفتن داروی رایگان و فروش آن در شهر بم یا اطراف.اما پرسنل بهداری از انسانهای شریف و زحمتکش بم بودند و با اینکه خودشان در زلزله هر کدام عزیزی را از دست داده بودند ولی عاشقانه در این یک سال به مردم خدمت میکردند.دی ماه بود و شب های سرد کویری و روزهای گرم بارندگی هم که خبری نبود و من هر روز صبح از بم به برواتن میرفتیم و عصر هم 2 ساعت دوباره میرفتم

شهر پر شده بود از کارگرهای ساختمان.مهاجرین معتادها و...و خیلی های که بعد زلزله به بم آمده بودند و ماندگار شده بودند .فرانسوی ها بعد زلزله قول ساخت یک بیمارستان را داده بودند که همزمان با سالگرد زلزله بیمارستان 96 تختی  پاستور را با امکانات پیشرفته تحویل دادند و تنها نشانی که از خود گذاشتند همان نام پاستور بود که بر بیمارستان نهادند

پی نوشت:

1-فکر میکنم حوصله شما سر میره سعی میکنم خلاصه تر بنویسم

2-دیشب شیفت بودم خوب نبود مریض زیاد داشتیم

3-یه پیرزنه آمده میگه میخوام نوار قلب بگیرم .میگم برو بگیر .میگه آخه باید دکتر بنویسه.میپرسم الان قلبت درد میکنه؟میگه نه.میگم سابقه بیماری یا سکته قلبی داری ؟میگه نه و میگه یه آزمایش قندم میخوام.میگم مادرجون وقتی علامتی نداری نیاز به گرفتن نوار و آزمایش نیست میگه من مادر پرسنل همینجا هستم یه شب درمیون میام میگریم یه بار چیزیم نباشه((واسه پرسنل و پدر و مادرشون نوار قلب و ویزیت دکتر رایگانه)) تو دکترای اینجا فقط شما هستید که نمی نویسید و هی سوال میکنید

4-ساعت 12 شبه خانمه آمده میگه روز به خیر دکتر من عادت به پنی سیلین و دگزا دارم چون سرماخوردگیم علائمش از آخر شروع میشه و بعد میاد اول برام بنوسید بزنم .نگاش میکنم .میگه از بس سرماخوردگیم شدیده روز و شب و قاطی کردم

5-از زندانیایی جدیدی که میان زندان تست هم واسه شیشه و هم حشیش و هم تریاک و ترکیباتش میگیریم یه نفر بود هر سه تا مثبت بود .بهش گفتم چیزی دیگه بود که نکشیده باشی؟ میگه گفتم دارم میام زندان یه حالی به بدن بدم

5-یه آقاهه آمده میگه من شبا میزنم به جدول.میگم خوب مواظب باش.میخنده میگه از اون جهت میگم دکتر .میگم متوجه نمیشم .سرخ میشه سفیده میشه.میگه شبها تو خواب دچار انزال میشم





تاریخ ارسال: چهارشنبه 5 آبان 1389 ساعت 14:26 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 11 نظر

قصه بم۲

سالگرد زلزله بم بود همه شهر یه جوری بودند .آخه خانواده ای نبود که چند تا ازش تو زلزله نمرده باشه.خیلی خانواده ها از هم پاشیده شده بودند.یکی از دوستام بردسیر پزشک بود(۳۵۰ کلیلومتری بم)پا شد آمد بم که هم پیش ما باشه و از شوک خارج شیم و هم چون قبلا بم بوده سالگرد زلزله بم باشه .تو اون روز ما به مراسم سالگرد ایرج بسطامی رفتیم تو خانه خودش البته ویرانه باقی مانده.جمعیت زیادی آمده بودند و همچنین سالار عقیلی .

ایرج بسطامی ساکن بم نبوده و برای سرکش به خانواده میاد بم که اتفاق زلزله رخ میده و متاسفانه او هم مثل خیل عظیمی از هم وطنان جان به جان آفرین تسلیم میکنه.ایرج بسطامی که بعد مرگش معروف شد و با آن آهنگ های زیبا و مخصوصان گل پونه ها که اون روزها توی بم از هر گوشه و کناری (هر کسی که یه ضبط صوت-سی دی-ظبط ماشین و...)صدای زیبای او به گوش میرسید که داشت با هم شهری های داغدارش هم راهی میکرد.

تو شهر پر بود از چهره های غریبه که خود بمی ها میگفتند از اطراف آمدند و خود را بمی جا زدند و یه امکانات اولیه مثل چادر-یخچال و ...گرفتند و خیال رفتن هم ندارند و بیشتر از زلزله اینها بود که آزارشان میداد.بم پر شده بود از کارگرها -خیابان خواب ها -معتاد ها و مهاجرینی که معلوم نبود از کجا پیدا شده بودند.تو یه محوطه کانکس های ما بود .کانکس ها ۶ متری بود که بعضی ۹ متری که داخل کانکس دستشویی و حمام هم داشت و ایر کاندیشن و این کانکس ها معروف به کانکس های ژاپنی بود.سه نفر توی یک کانکس بودیم و شب های سرد کویر آغاز شده بود.نگهبانی داشتیم که با زن و بچه در یک کانکس کنار ما بود (حسین)که یکی از بچه هاشو تو زلزله از دست داده بود و دو پسر شیطون داشت.محل خدمت ما مشخص شد منطقه بروات یا به قول بمی ها بورا

که ۵ کیلومتری شهر بود و در زلزله به شدت ویران شده بود.توی یک ساختمان نیمه مخروب درمانگاه بود  که تزریقات -داروخانه و پزشک داشت و من رسمان کار را شروع کردم=پزشک پیام آور درمانگاه بروات شهر بم

توضیح اضافی:ما تعدادی پزشک بودیم که قرار بود طرح پزشک خانواده را به صورت پایلوت تو شهر بم اجرا کنیم .و بعد سراسری اجرا بشه که ناگهان در تیر سال بعد اعلام شد طرح پزشک خانواده اجرا میشود و ما پایلوت طرحی بودیم که اصلا اجرا نشد.

و داستان بم ادامه دارد.....

پی نوشت:

۱-دیشب شیفت بودم .بد نبود .پیرزنه آمده میگه میخوام نوار قلب بگیرم .میپرسم کسی برات نوشته ؟میگه نه؟میگم نسخه داری.دکترت گفته؟میگه نه؟میگه خودم میخوام بگیرم.من میگیرم تو نگاش کن ببین چیزیش نیست

۲-آمبولانس هلال احمر یه پیرمرد را با دل درد میاره شرح حال سنگ کلیه میده .دارو براش مینویسم و یه آزمایش ادرار.آزمایش نشون میده سنگ داره.نیروی هلال احمری که باهاش میاد میگه دکتر آزمایش نشون داده تو کدوم کلیه سنگ داره؟مثانه سنگ داره.اندازش چقدره؟نگاش میکنم میگم توی امریکا هم ازمایش ادرار این چیزا را نشون نمیده اینجا که جای خود داره

۳-۳ ماهه یه نامه دادم شورای ملی جوانان که :با توجه به مطالاعات فراوان و تجربه طولانی در امر اعتیاد و پزشک زندان و...آمادگی برگزاری کلاس-کنفرانس-کارگاه و...در مورد آشنایی و پیشگیری از اعتیاد  و تازه های اعتیاد و..را برای جوانان -خانواده و...به صورت افتخاری و رایگان دارم.حتی یه زنگ هم نزدن که ما نمیخواهیم .رفتم دنبال جواب نامه ام گفتن قراره به زودی ((بعد ۳ ماه))مطرح بشه اگر تشخیص داده شد مفید است در اولویتهای سازمان ملی جوانان قرار بگیره و شما بیایید برگزار کنید البته افتخاری و رایگان((احتما زیاد ۷۰ سال آینده.به نظر شما یه اولویت مهم تر از آشنایی و مبارزه با پدیده شوم اعتیاد که داره جوانان کشور را از پای در میاوره برای شورای ملی جوانان میشه پیدا کرد))



تاریخ ارسال: دوشنبه 3 آبان 1389 ساعت 12:01 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 13 نظر

قصه بم ۱

سلام بر همه

آبان ۱۳۸۳ بود که من دوران آموزشی خدمتو رفتیم ((هتل منتظری کرمانشاه))دورانی بود چندتا گروهبان و استوار شده بودند مسئول گردان پزشکا و حسابی حال میکردند که هرچی دلشون میخواست بار پزشکای مملکت میکردند.شستن دستشویی و توالت-تمیز کردن محوطه پادگان-کشیک شب-مرتب بودن کمد-تخت -پوتین ها و...و کلاس های فراوان فرهنگی و علمی و مهمترین نکته به قول خودشان استاد که یکی از اینها میگفت فلز کی لور=عنصر کلر و تو خود بخوان حدیث مفصل را

۲ هفته بدون حتی یک ساعت مرخصی شهری

حمام نوبتی برای ۱۰ دقیقه و بعد ساعتها توی صف

یک خط تلفن و ۲ هزار آدم

صف تلفن کارتی

صف توالت

صف چایی

صف شستن ظرف غذا با آب سرد

صف وضو گرفتن

صف غذا

و........

تمام شد اردوگاه و پادگان غدقن

و من شدم سرباز پیام آور که باید شهر زلزله زده بم میرفتیم

یک سال از زلزله گذشته بود و همه فکر میکردند الان بم ساخته شده و همه چیز مرتبه

شب بود که از تهران پرواز کردیم به سمت فرودگاه بم که در ارگ جدید بم((قطب خودروسازی))بود ساعتهای ۱۱ شب بود که رسیدیم چندتا ماشین از مرکز بهداشت بم آمده بودند استقبال .به سمت محل استقرار رفتیم و تنها شانسی که داشتیم که همه جا تاریک بود و زیاد چیزی مشخص نبود.به محل استقرار رسیدیم تعدادی کانکس بود که ۳ یا ۴ نفر تو هر کانکس استقرار پیدا کردیم و شب را به صبح رساندیم و این تازه آغاز ماجراهای بم.شهری که من دیدم بود

شوکه بودم فقط خرابی بود که میدیدم

و محوطه ای سرشار از خاک با تعدادی کانکس.که هنوز برق و آب و دستشویی و حمام و...معلوم نبود باید چیکار کنیم باهاشون

همه شوکه و افسرده بودند.

اولین روز در بم:

۲۸ اذر بود که بم بودیم و نزدیک سالگرد زلزله بود ماتم و غم را در چهره همه می شد دید و با نزدیکی سالگرد زلزله این داغ تازه تر بود.این همه چهره ماتم زده و یک شهره مرده تا بحال ندیده بودم

با دوستام اولین روزا رفتیم بهشت زهرای بم و انبوه قبور خانوادگی و همه آدمهایی که همه در یک لحظه و یک شب با هم رفته بودند .خانواده های چندین نفری و مزار ایرج بسطامی.

پی نوشت :
۱-قصه پر درد بم ادامه دارد و طولانی است نمیدانم چرا وقتی میخواهم از بم بنویسم قلم یاری نمیکند تا از ان دوران بنویسم.من داوطلبانه به بم رفته بودم شاید نوشتن از آن دوران برای سخت باشد و نوعی ریاکاری نمیدانم؟

۲-نزدیک یک ساله که درخواست مجوز مرکز ترک اعتیاد دادم .هم تجربه طولانی در این زمینه دارم به خاطر کار در بم- و پزشک زندان((البته ساعتی))و هم همکاری با مراکز گوناگون و گذراندن دورهایی ترک اعتیاد((mmt)) و حالا گفتن که  ا ط ل ا ع ات استعلام شما را منفی جواب داده و به عبارتی حتی برای کار خصوصی باید سابقه هیچ گونه فعالیت سیاسی کوچولو در دوران دانشجویی و بعدش هم نداشته باشی . و حالا  من موندم که چیکار کنم شما بگویید.

۳- اخبار ولایت اختصاصی برای عزیزانمان (نیک-ملیحه-فرهاد-ملودی):خبر خاصی نیست  و همه خوبن پاییز داره میاد جای شما و چنگیز و بچه هاش و شیوا خالیه.




تاریخ ارسال: یکشنبه 2 آبان 1389 ساعت 11:50 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 9 نظر