X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک پزشک سابق زندان

یک پزشک از گوشه ای از این سرزمین.

تهران یک روزه

گفته بودم که گزینش رد کرد و اعتراض کردم و....و چند روز قبل زنگ زدن که باید بیایی تهران و تو جلسه شرکت کنی و...شب یک شنبه با دوستم رفتیم و صبح تهران بودیم و وزارت خانه .ساعت 12 نوبت من بود و رفتیم و دوباره همان سوال ها و جواب ها .منتها چون تهران بود شدیدتر و....تو اون پست گفتم چی پرسیدن و چی مهم بود براشون.از دست خودم بیشستر عصبانی هستم که چرا این همه راه فتم.و خیلی بیشتر که چرا این همه سال موندم اینجا.

تنها سود این سفر دو شب رانندگی بود و گرمای شدید هوا و این نکته که تنها چیزی که ارزش ندرد تمام سالهای که در دورافتاده ترین مناطق به مردم خدمت کردی .

 و این بار  هم همان ماجرای های مسخره 

پی نوشت:

1-با سپاس از اسمهای زیبایی که بیان کردید 

2-دختر ما قرار ه آخر مرداد به دنیا بیاد

3-تنها چیزی که الان برام اهمیت داره دختر کوچولومه.

4-هیچ وقت دوست نداشتم از اینجا برم ولی امیدوارم زودتر راحت شوم

4-دیروز سالروز شهادت دکتر شریعتی بود نامش به بلندای تاریخ ماندگار باد




تاریخ ارسال: دوشنبه 30 خرداد 1390 ساعت 15:04 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 24 نظر

جمعه

و هنوز من به راز دلگیری جمعه ها پی نبرده ام


و...

توی قاب خیس این پنجره‌ها
عکسی از جمعه‌ی غم‌گین می‌بینم،
چه سیاه ئه به تن‌اش رخت عزا!
تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم.

داره از ابر سیا خون می‌چکه!

جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!


پی نوشت:

1-یه اسم ایرانی  دختر که با حرف میم یا الف شروع میشه پیشنهاد بدید

2-اینم سورپرایز پزشک زندان بود که به زودی رونمایی میشه


........

تاریخ ارسال: جمعه 27 خرداد 1390 ساعت 22:09 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 54 نظر

روز مرد

و اگر مردی دیدی روز مرد را به او تبریک بگو

If you saw a man these days , say congratulations


پی نوشت:

1-نه هنوز هم پر از مرد و مردانگی است دورو برمان گرچه کم رنگ شده این حضور

2-و من قدردان تمام پیام های مهرآمیزتان هستم

تاریخ ارسال: دوشنبه 23 خرداد 1390 ساعت 22:06 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 27 نظر

20 خرداد

شاید اگر حق انتخاب داشتم هیچ وقت به دنیا نمی آمدم

امروز روزی است که من به اجبار به این دنیا آمدم بی آنکه حق انتخاب  دیگری  داشته باشم


تاریخ ارسال: جمعه 20 خرداد 1390 ساعت 15:34 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 47 نظر

قصه های از زندان

ملتی  عصبانی

همیشه من از تعطیلات نگرانم.البته بماند که پزشکان باید همیشه تعطیلات سر کار باشند .از یه نظر دیگه من نگران میشم .وقتی تعطیلات شروع میشه.نمیدونم چه حکمتیه تا تعطیلات چند روزه آغاز میشه.ملت میفتن به جون هم و می خوان تو این تعطیلی حساب های قدیمی را تصفیه کنند .ویا حساب های جدید باز کن .و این حسابها شامل دعواهای خانوادگی-دعواهای ایلی و طایفه ای .دعوا تو پارک.دعوا تو خیابون .ت. بیابون .با همسایه.با رهگذر و... میشه و معلومه که نصیب زندان هم این طرفین دعوا میشن.البته اونای که زنده میمونن .

بعد این تعطیلات زندان پر شده از ملتی که سر دعوای دو تا بچه ریختن به هم و حسابی از خجالت هم در اومدن و یکی دو تا کشته بر جا گذاشتن و یه لشگرزخمی و زندانی.وقتی اینا میان زندان .تازه آروم میشن و وقتی میپرسم که چرا اینطور شد.همه یه جواب دارن .که عصبانی شدیم و شد دیگه.میگم آخه جون آدم مگه الکیه که شما سر هیچ و پوچ این کارا را میکنید و بعد میگید شد.

گروه دیگه سر زمین به جان هم افتاده بودند و یه لشگر زخمی تحویل داده بودند .تازه سر اینکه چرا گوسفند های این یکی رفته رفته تو زمین اون یکی.و ملت عصبانی شده و به جان هم افتادن 

به نظر من باید بررسی بشه که چرا این ملت ما اینقدر عصبانی شده و اینقدر زود از کوره در میرن .نگاهی به آمار قتل ها و زخمی ها و پرونده ها که بندازیم به عمق فاجعه پی میبریم

پی نوشت:

1- یکی دو دوست برای حل مشکل بچه های که در پست قبل گفتم پیشنهاداتی داده اند که امیدوارم زودتر به نتیجه برسد و شاهد آزادی این بچه ها باشیم

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 خرداد 1390 ساعت 16:14 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 13 نظر

بازهم با پسرکی که طرفدار کریم باقری است

سلام

گاهی آدم فکر نمیکنه بشه یه کار بزرگی کرد آونهم با این امکانات

.و هیچ وقت به فکرش نمیرسه در گوشه و کنار این سرزمین کسانی هستند که نتها ژست انسان دوستی دارند بلکه با عملشون این کار ها را میکنند .بی آنکه منتی بر کسی داشته باشند

برای حل مشکل این پسرک ایمیلهای به دستم رسید که من هم مشخصات و..را در اختیارشان گذاشتم و امیدوارم آنهای که دست توانای دارند با نجات یک کودک انسانیت خود را به منصه ظهور برسانند

امروز در کانون:

امروز به کانون رفتم تا هم بچه های کانون را ببینم و هم صحبتی با مددکار کانون.این دوست کوچکمان بود تا مرا دید دوید و سلامی کرد .لباس پرسپولیس بر تنش نبود .گفتم تاو چه جور پرسپولیسی هستی که لباس پرسپولیس را نپوشیدی .با سرعتی فراوان رفت و با پیراهن پرسپولیس برگشت.

به مددکار آنجا گفتم ممکنه چند تا عکس از این دوستمان به من بدهید .ترسید.دکتر باید با خیلی جاها هماهنگ بشه و...دیدم بهتر که نگیرم .چون همین امروز فردا هم هست که شاید مجبور شوم به این وبلاگ هم خاتمه دهم

یک نوجوان دیگر هم بود .پسری بینهایت مظلوم و 13 ساله که مددکار میگفت با پرداخت مقداری پول رضایت شاکیش جلب می شود .منتها این پسر نه کسی را دارد که پیگیر کارش باشد و توان مالی .مدتهاست که با پرداخت وثیقه آزاد میشود ولی هیچ کس را ندارند که این وثیقه را تامین کند و درزندان به سر میبرد

مددکار گفت دکتر شما از آشناهای کریم باقری هستی؟

گفتم نه؟

ولی ممکنه بتونم کریم باقری را اینجا بیاورم تا واسطه رضایت شود برای این پسرک.و یا تامین مالی برای آزادی علی رضا

ولی شما به این بچه ها چیزی نگو که امیدوار بشوند

گفت چه جوری؟

گفتم این قسمتش با خداست شاید جور شد .

پی نوشت:

1-دوستان عزیزی که پیشنهاد کمک داده اند لطفا اسمی از این وبلاگ نببرید

با ایمیل من تماس بگیرید.

2-فیلتر شدن به کنار حوصله بقیه دردسرهای ناشی از وبلاگ نویسی و .... را ندارم.در یک پست که قبلا توضیح دادم.باز هم سوالی بود ایمیل بزنید

3-امیدوارم در این روزها من خبر آزادی این دو کودک را به یاری شما به گوشتان برسانم

4-آیا ممکن است؟

تاریخ ارسال: چهارشنبه 11 خرداد 1390 ساعت 11:28 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 14 نظر

پسرکی با پیراهن شماره 6 پرسپولیس

امروز نوبت ویزیت بچه های کانون بود.نوجوانان زیر 18 سال که مرتکب جرم می شوند ذدر کانون نگه داری می شوند و در بین آنها پسر بچه ای 10-12 ساله بود و چون لباس فرم کانون برایش بزرگ بود یک پیراهن ورزشی شماره 6 قرمز پوشیده بود.بهش میگم طرفدار فوتبالی ؟

میگه:اره پرسپولیسیم

میگم:پرسپولیسم که امسال به زور چهارم شد

میگه :طرفدار کریم باقریم پیراهنشم پوشیدم

این بچه خیلی شیطون بود داشت تمام وسایل اتاق پزشکو بهم میرخت.بهش میگم اون گوشه وایسا تا من بقیه را هم ببینم.

جرمش این است که تو یه دعوای بچگانه سنگی بر سر پسر عمویش زده و متاسفانه آن پسرک فوت کرده و از یک روستای دوافتاده میباشد .واین همه دست به دست هم میدهد تا اینکه کسی پیگیر کارش نباشد.بچه ای که به جای بازی با هم سن و سالان و تجربه کودکی و شیطنتهای کودکی در زندان بسر میبرد

مقادیر فراوانی  ویتامین سی و مولتی ویتامین برایش مینویسم.که مورد علاقه بچه های کانون زندان است

و یه لحظه آرزو میکنم کاش کریم باقری یا باشگاه پرسپولیس این نوشته را میخوانند و برای نجات این کودک قدمی بر میداشتند

پی نوشت :

1-اگر کسی کاری از دستش بر میآید به نشانی من ایل بزند تا آدرس و شماره تلفن کانون و زندان و این پسرک را در اختیارش قرار دهم milad2milad@yahoo.com

2- شرمنده که اینجور میگم.اگر کسی واقعا میتواند کمک کند .چون هر تماس امید بخشی اگر رنگ واقعیت نگیرد تاثیر سوئی بر زندانیانی که با این تماس ها امیدوار میشوند دارد.

3-این نکته به خاطر تماس ها و قول های کمکی بود که عملی نشد و شرمندگی ماند و امید بر باد رفته یک زندانی

تاریخ ارسال: دوشنبه 9 خرداد 1390 ساعت 15:35 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 34 نظر

شروع تجربه ای تازه

تجربه ای جدید را آغاز میکنیم

البته کاری جدید

و شاید این پایانی باشد بر روزهای زندان

کلینیک خصوصی ما شروع به کار کرده و تازه آغاز راه.

شرایط سخت آغاز یک کار جدید برای ما .بی هیچ کمک و وامی تا کنون سخت بود ولی آغاز شد 

گرچه کلینیک ما خصوصی است ولی عهد کرده ایم که خصوصی نباشیم واز هر کمکی به هم نوعان بیمار دریغ نکینم .امید دارم بر عهدمان بمانیم و دعا کنید که این تجربه و این شروع شروعی موفق باشد

تاریخ ارسال: شنبه 7 خرداد 1390 ساعت 20:34 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 21 نظر

روزت مبارک مادر


به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد


((حسین پناهی))


پی نوشت:

اینجا یه نظر سنجی در مورد وبلاگ های پزشکانه یه سر بزنین

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 3 خرداد 1390 ساعت 15:56 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 11 نظر

حجازی هم رفت آخرین پرواز عقاب

حجازی را دوست داشتم

نه اینکه

دروازبان بزرگی بود

استقلالی بود

جنتلمن بود

جسارت داشت

مربی خوبی بود

محبوب بود

و بوسه بزرگ مرد سینمای ایران جمشید مشایخی بر پیشانیش و تختی نامیدنش

و

ده ها دلیل دیگر

به خاطر آن نه گفتن هایش

و آن غرور و شرفی که هیچ وقت رایگان خرجش نکرد

و تمام ظاهرسازی های  و ریاکاریهای که ستاره هایمان در می آورنداو اینگونه نبود



تاریخ ارسال: دوشنبه 2 خرداد 1390 ساعت 13:07 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 18 نظر

حیوانهای انسان نما

بعضی وقت ها میمونم تو کار خدا.که اینا چی هستند دیگه

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

قصه درد و آبرو

قصه زجر

قصه حرمت

قصه وحشی گری و....

چند تا زندانی برا معاینه آوردند .پذیرش میگی دکتر ببینون تا بعد من یه چیزی بگم

میبینمشون و میرن

پذیرش میگه اینها به یه دختر تجاوز کردند و فیلم گرفتن و ..... با افتخار فیلمشو پخش کردند و با فیلمی که زجه و التماس یک دختر بیگناه بوده کلی خندیدن

دو تا زندانی دیگه اینها راننده تاکسی شهری بودند که مدتها به مسافرانشان تجاوز میکردند تا بلاخره یکی پیدا شد و شکایت کرد

ودیگری به یه بچه تجاوز کرده و....

فقط تقدس پزشکی هست که مانع میشه من مثل یک بیمار با این انسان نماها رفتار کنم

پذیرشمون که یه زندانی هست که تو درمانگاه کار میکنه میگه:

اینها را تو بند آوردند .خیلی زندانی ها باهاشون درگیر شدند به خاطر این کاراشون.

نفرتی عظیم از این نوع بشر در تمام وجودم زبانه میکشد

به راستی ما به کجا میرویم؟

و چرا اینگونه هست که اینها به خود اجازه میدهند اینگونه با  هم نوع و هم شهری و...خود رفتار کنند

انسانیت و شرف انسانی ایا دیگر افسانه است؟


تاریخ ارسال: یکشنبه 1 خرداد 1390 ساعت 16:28 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 25 نظر