X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک پزشک سابق زندان

یک پزشک از گوشه ای از این سرزمین.

یلدا مبارک

گل عذاری ز گلستان جهان ما را بس

در چمن سایه آن سرو چمان ما را بس


قصر فردوس بپاداش عمل می بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس


یلدا یادگار نیکان ما و نشانی از عظمت و بزرگی سرزمین پارس مبارک باد


پی نوشت:

با سپاس از دوستی که با جستجوی واژه((لعنت به تو))به وبلاگ من رسیده

و دوستی که مرا به عنوان پزشک زندان لینک نموده

شاید اسم وبلاگمو گذاشتم پزشک زندان

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 30 آذر 1389 ساعت 13:59 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 7 نظر

قصه های از زندان ۶

تمارض:

زندانی ها علاقه عجیبی به تمارض کردن دارند.البته حق هم دارند گاهی چون با تمارض به بیماری و...میتوند  اعزام بشند بیمارستان .هم یه هوایی عوض کنند .هم فک و فامیل را ببیند.احیانا فراری بکنند.موادی به داخل زندان بیاورند.

از صبح گاه معاف شدند.و متادون بیشتری بگبرند و قرص های آرام بخش بیشتر و.......

البته ۹۸-۱۰۰ درصد با شکست مواجهه میشوند .چون هم پرسنل بهداری و هم پزشک.آشنایی کامل با روش های تمارض و این عزیزان داریم

از جمله تمارض های شایع:

۱- بیماری قلبی :یکی میاد ۲۰ سالشه میگه ۳ بار سکته قلبی کرده والان قلبش درد میکنه.بهشون من میگم مدارک بستری و نسخه و...بیار حتمان برات کار یمیکنیم.یا میپرسم تا حالا اکو شدی .آنژیو شدی.معمولا طرف میگه دکتر الان که نه ولی دکترم گفته متادون برات خوبه و این عزیز زندانی میره که مدرک بیاره و ناپدید میشه

۲- بیماری اعصاب:از راه نرسیده میگن بیماری اعصاب دارم.و معمولا حتی اسم یکی از بیماری های اعصاب را هم نمیدانند.امروز یکی شون میگفت میکروب اسکیزوفرنی رفته تو بدنم.

۳-دیسک کمر هم که ماشالله از ۲۰ ساله تا ۵۰ ساله دارن.یک مورد هست یکیشون با همت عالی یک سالی هست که کمرشو گرفته و میگه دیسک داره.تمام آزمایشات هم نرمال و معتقده فقط اعزام به بیرون مشکلشو حل میکنه

۴- تشنج :زیاد داریم و معمولا میگن چون مواد بهشون نرسیده تشنج کردند و جالب اینجاستکه  و این تشنج ها  همه توی خواب  است و معمولا کسی هم  اینها را در حال تشنج نمی بینه .صبح میان بهداری که دیشب ۷ بار تشنج کردم

۵- استفراغ خونی:زندانی ها معمولا با خراش زبان و حلق وانمود میکنن که استفراغ خونی دارند

۶- دل درد و درد کلیه.البته بعض ها واقعا خوب نقش دل درد را بازی میکنن.یک مورد داشتیم اعزام شد و حتی به اتاق عمل هم رفت.و قبل بیهوشی اعتراف کرد که الکی بوده

۸-اسهال:معمولا مدعی هستند که اسهال دارند و این فقط برای گرفتن قرص دیفنوکسیلات یا هیوسینه که عزیزان این قرص ها را پودر کرده و میکشند

پی نوشت:

۱- قصه فرار از زندان را دارم آماده میکنم

۲- یه پسر ۱۸ ساله از ورودی های زندانو دارم میبینیم.

میگم چرا اینجایی؟

میگه: با یه دختر فرار کردم  گرفتنمون و قاضی گفته باید عقد بشید

از در اتاق میخواد بیرون بره میگه:شناسنامه و کارت ملی دارم  کی عقدمون میکنن؟




تاریخ ارسال: یکشنبه 28 آذر 1389 ساعت 11:28 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 24 نظر

قصه های از زندان ۵

عشق از نوع ایرانی:

من یه مدتی هست که با بعضی از مراکز خیریه حمایت از بیماران روان مزمن و سالمندان همکاری میکنم که این مراکز به صورت ماهانه به منزل بیماران میریم و ویزیت پزشکی و تجویز دارو و...انجام میدیم

تو ورودی های جدید زندان یکی آشنا به چشمم خورد .اسمش رحیم بود یه بیمار روانی مزمن و هیپوتیروید(کم کاری تیروئید)که من بارها خونشون رفته بودم و ویزیتش کرده بودم.میگم رحیم اینجا چیکار میکنی ؟

میگه:نمیدونم همینطوری گرفتنم

داروهاش یادمه .مینویسم که شب ها داروهاشو بدن(تو زندان دارو های اعصاب و خواب آور را شب ها فقط به زندانی ها میدن)

از در زندان خارج میشم.زنش اونجاست با نگرانی میاد جلو میگه دکتر چه خاکی به سرم بریزم رحیمو گرفتن.حالا چیکار میکنه.چیکارش میکنن.داروهاش چی میشه؟

میگم نگران نباشاینجا بهش میدیم

چی شده رحیمو گرفتن؟

میگه یکی بهش مشروب داده؟شب رفتن تو خونه یه پیرزن و پیرزنه شکایت کرده گرفتنشون

میگم خدا خیر بده به این رحیم و اونای که گرفتنش.این بدبخت که معلومه مشکل روان داره

یک ماهی است رحیم زندانه.بهش بد نمیگذره.

منتها خانم بیچارش هر روز در زندانه که ببینه آیا میشه علاوه بر روزهای ملاقات بازم رحیمو ببینه

هفته قبل دم در زندان میگه:دکتر رحیم چاق شده نکنه مریضی گرفته باشی؟نکنه تو زندون مریض شده؟

میگم نه نگران نباش

رحیم اسکیزوفرنه .شاید معنی وفاداری و عشق و خوب نفهمه

ولی زنش نمادی از عشق پاکه

شوهرت اسکیزوفرن باشه.دو تا بچه داشته باشی کار نکنه.اگر بیماریش هم تحت کنترول نباشه که خدا میداند چه نمیکنه

زندان باشه.

و تو نگران باشی که توی زندان اذیت نشه و هر روز ۵۰ کیلومتر بکوبی شاید ببینیش

پی نوشت:

جهت اطلاع عرض کنم.بیماران روان مزمن که تحت پوشش بهزیستی قرار دارند.کل امکاناتی که دریافت میکنند:شامل ویزیت ماهانه پزشک و پرستار و روان پزشک

اگر سرپرست خانواده باشند ماهانه 50 هزار تومان مستمری.برای اداره خانه و خانواده آنهم برای بیمار روان مزمنی که توانایی کار ندارد


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 25 آذر 1389 ساعت 23:15 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 21 نظر

محرم است

محرم که میاد این جمله خیلی  ذهنمو  مشغول میکنه

اگر دین ندارید آزاده باشید



و افسوس که روز به روز از شمار

آزادگان

کاسته و بر شمار دین دار نماها افزوده میشود

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 آذر 1389 ساعت 22:40 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 22 نظر

قصه های از زندان 4

۱۲ هزار تومان جریمه و...

اسمش سامانه و معتاد و 28 ساله .جرمش رشوه گیری و محکوم به 12 هزار تومان جریمه و 2 ماه زندانه.خودش میگه :

دکتر من کارگر اداره گازم خودشون 6 هزارتومان بهم شیرینی دادن و اینا هم انداختنم زندون و جریمه هم کردن .2 بچه مو با همین دستا کفن کنم راست میگم.

رو زدوم زندان که آمده بود .دل درد داشت و مشکوک به آپاندیسیت که اعزام به بیمارستان شد و عمل شد و با 250 هزارتومان هزینه رو دست زندان برگشت. در ضمن روزانه متادون هم مصرف میکند.شب ها تعداد زیادی قرص مصرف میکند. و هر روز مشتری بهداری.دو سه بار شب ها از زندان زنگ زدن که فلانی بد حاله و من هم میکوبیدم میرفتم زندان که به به :آقا سامان تا توی چشماش تریاک هم کشیده توی بند و توی این یک ماهه  2-3 باری هم به بیمارستان اعزام شده.و سر جمع به خاطر 12 هزار تومان جریمه 300-400 هزار تومانی تا الان خرجش بیمارستانش شده و اینها غیر از متادون روزانه و قرص های شبانه و...می باشد

جوانترین  زندانی

اسمش عباسه و 3 ماهه.

مادرش به جرم حمل مواد زندانه و این بچه بیچاره را هم اورده.

مادره معتاد بوده هم دوران بارداری و هم تا 2 ماههگی بچه مواد مصرف میکرده که به زندان افتاده و الان هم تحت درمان با متادونه

ازش در مورد واکسیناسیون  بچه میپرسم

میگه:هیچی نزده

میگم:دوران بارداری هم مواد مصرف میکردی؟

میگه :آره

زایمانت تو بیمارستان بود؟

میگه:نه

ای بابا

بچه 3 ماهه را برای اولین بار واسه  واکسیانسیون میفرستم و مینویسم که شیر خشک بگیرن براش چون مادرش متادون مصرف میکنه

میگم چرا آوردی زندان.این بچه زبون بسته را؟

میگه:کسی و ندارم نگه داریش کنه

میگم:نه ماشالله خیلی هم خوب نگه داری میکنی بچه را

و اما این طفل بی گناه یه بچه سفید.سر حال و با مزه

که متاسفانه نمیدونم چی باید بگم

این طفل معصوم چه گناهی کرده که الان باید این جا باشه و این  پدر و مادر را داشته باشه 

پی نوشت:

۱- یکسری ماجراهای زندان هست که شاید مجبور بشم رمز برای یاداشتها بزارم

۲- یه قصه توپ فرار از زندان ایجا هم داشتیم اینو نمیدونم بنویسم یا نه

یه نگاه به اینجا بندازید پی نوشت ۲

3 خوشبختانه حال عمومی دکتر غفاری بهتره شده و امروز از دستگاه ونتیلاتور جدا شد

۴-من اینجا هم هستم



تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 آذر 1389 ساعت 11:26 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 33 نظر

باز باران با ترانه

امروز بعد از مدتها بارون بارید


این مطلب از وبلاگ قدیمی من می باشد که غیر فعال شده مال زمان دانشجویی

باران می بارید

گفتم

این اشک خداست

که از سر شوق از گونه هایش جاریست

به خاطر زمین آسمانها این یادگاران بی مانندش

ولی نه

شاید خدا هم اشک می ریزد

خدا هم اشک می ریزد

بر اشکهای که می ریزاند

بر دلهای که می شکند



تاریخ ارسال: دوشنبه 22 آذر 1389 ساعت 12:14 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 10 نظر

قصه های زندان ۳

جاعل بیسواد

ورودی های زندان باید بیان بهداری و یه معاینه بشوند و بیماری -اعتیاد و....مشخص بشه و اینها توی یه دفتر ثبت میشود.ورودی ها را دارم معاینه میکنم و فرم پر میکنم .

یکشون یه آدم ۲۵ ساله و بیسواد جرمشو میپرسم میگه جعل اسناد

نگاش میکنم .آخه مگه بیسواد هم میتونه اسنادو جعل کنه.

میپرسم ازش: بی سوادی دیگه

میگه :آره

میگم پس چطور سند جعل میکنی

میگه گرفتنمون با یه کارت گواهینامه جعلی و مجبور شدیم  و...به جعل اسناد  اعتراف کنیم

میگم خوبه حالا چند تا قتلو گردن نگرفتی


پی نوشت ها:

۱-یکی از زندانها را دارم براش دارو مینویسم میگه دکتر اگه میشه یه ((پوزبند ))هم بنویس

منظورش ماسکه

۲- یکی دیگشون میگه دکتر از اون ((بمالی ها ))هم یکی برام بنویس.

میگم چی؟

میگه:همونا که برای کمردرد میمالن

اینم منظورش ژل بود

۳- یه دکتری به اسم دکتر غفاری بچه شمال ((لنگرودی)) داشتیم زندان او بعد از دوران طرحش ۱۵ سالی میشه که در یکی از روستاهای دورافتاده اینجا مطب زده  و شبانه روز در خدمت مردمیه که نزدیک ترین اورژانس بهشون ۵۰ کیلومتر فاصله داره.سال پیش تو جاده میرفته که ماشین ازش سبقت میگیره و به یه کامیون برخورد میکنه و متاسفانه سرنشینش فوت میکنه .دکتر هم نگه میداره و میره کمک و....

اطرافیان کسی که فوت شده با هزاران ترفند و آشنا و...ثابت میکنن که این دکتر بوده که میزنه به ماشین پیکان و باعث میشه که پیکان با کامیون برخورد کنه و سرنشینش فوت کنه .دکتر بنده خدا هم  اینجا غریب بوده و هم هر چی هم تلاش میکنه دستش جای بنده نبوده و محکوم شد به ۶ ماه زندان (چون بهش رضایت ندادند  )و پرداخت دیه.به زندان آمد و تو زندان  هماهنگ کردیم  که بیاد تو بهداری و مدت محکومیتش را توی بهداری بگذرونه و داخل بند نره و پیش بقیه زندانی ها .انسانی شریف  و مردم دوست بود.۱۵ سال کار دور از خانه و کاشانه و زن وفرزند اینو نشون میداد

هفته پیش محکومیتش تموم شد و رفت

و متاسفانه دیروز خبر دار شدم که تصادف کرده و رفتم بیمارستان .متاسفانه توی ICU بستریه و توی  کما است


دعا کنید براش تو این شبها



تاریخ ارسال: یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 10:38 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 32 نظر

قصه های از زندان ۲

این قسمت میخوام قصه دیگری از زندان براتون تعریف کنم


قصه جواد

جواد پیر مردی ۷۸ ساله که تو محله ای که زندگی میکرد همه به عنوان یه آدم خیلی ساده و بی آزار((عقب ماندگی ذهنی متوسط ))میشناختندش و کسی بود که پیر نمیشد هر روز صبح در کوچه و خیابان ها قدم میزد و هر کسی یه شوخی با او میکرد و پولی میداد و این ماجرای ۷۰ ساله بود همه بزرگان و پیرمردها وبچه ها جواد را میشناختند یک آدم دیوانه بی آزار و دوست داشتنی و کم هم نبودند آدمهای مریض که این بیچاره را سر کار میگذاشتند و اذیتش میکردند.

یک روز به جواد میگویند فلانی با خواهرت دوست شده و هر روز با هم هستند

-((فلانی یک پیرمرد ۸۸ ساله و خواهر جواد هم یک پیرزن ۷۵ ساله بود))

جواد به در خانه طرف میرود و با چوب دستی که همیشه همراهش بود یک چوب دستی به پیرمرد نگون بخت میزند وپیرمرد نقش بر زمین میشود . سرش یه جدول خیابان میخورد و به کما میرود و بعد مدتی میمیرد.

جواد بیچاره دستگیر و به زندان منتقل میشود و مدتی را در تیمارستان میگذراند و بعد مجدادان به زندان منتقل میشود و این ماجراهها ۴ سالی ادامه داشت و فرزندان پیرمرد هم رضایت نمیدهند و از طرفی جواد بیچاره هم که کسی را نداشت در زندان میماند.

یک روز بهداری بودم و جواد را آوردند تا مرا دید شروع به گریه کرد که دکتر من تو را میشناسم

پسر فلانی هستی یه کاری بکن من از اینجا بیام بیرون.دیونه شدم

گفتم جواد اینجا که بد نیست

با گریه گفت نه خیلی بده زندان بده

چند روزی منقلب بودم و به شدت افسرده که آخه این بنده خدا که ۸۰ ساله همه او را میشناسند و آزارش به یک مورچه هم نرسیده.به چه گناهی در این سن باید به زندان بیفتد

و انصاف مردمان ما کجا رفته.

با چند نفر از بزرگان آنجا صحبت کردیم و آنها هم مجاب شدند که برای جواد کاری بکنند

و همت به خرج دادند

و جواد آزاد شد

چند روز قبل دیدمش با اینکه ۸۳-۸۴ سال سن دارد هنوز سرحال بود

و به قول مردم با اینکه دیوانه بود ولی معرفت داشت

گفت یادم نمیره که برا آزادیم تلاش کردی

و به حسابم پول ریختی

متاسفانه کسانی که مشکلات ذهنی و رفتاری شدید دارند هنوز در زندانها پیدا میشود .و تاسف برانگیز تر اینکه معمولا  کسی هم به داد اینها نمیرسد.

آیا زمان آن نرسیده که وکیلهای باشرف این سرزمین به صورت افتخاری گاهگاهی پرونده یکی از اینها را بر عهده بگیرند؟یا تشکلهای مردمی نیم نگاهی به اینها بیاندازند؟

پی نوشت:

۱-سعی میکنم یه عکس از جواد پیدا کنم و توی وبلاگ بگذارم

۲- نمیدانم چرا بازدید کنندگان من پیام نمی زارن؟



تاریخ ارسال: جمعه 19 آذر 1389 ساعت 15:43 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 34 نظر

قصه های از زندان ۱

ماجراهای آدمهای که به دلایل مختلف به زندان می آیند جالب و شنیدنی گاهی دردآور و غمناک و مهم از جهت بررسی های کارشناسانه برای علت وقوع جرایم و راهکارهای برای مبارزه و پیشگیری از جرائم است که مورد آخر را من که ندیدم .یا نشنیدم که کارشناسان وطنی بنشیند و بررسی کنند و نتایجی به دست آید و به کار گیرند.

من قصد دارم قصه های از این آدم ها برایتان روایت کنم.اگر دردناک و غمبار بود .قصه مردمانی از جنس خودمان است و اگر توانی برای کمک به آنها داشتید و دارید .من میتوانم رابطی باشم برای کمک به آنها  .واگر نکته جالبی داشت شما روایت کنید برای دیگران و تا آنها هم لحظه ای در شادی ها ی شما   شریک شوید.


همشهری:

کانون جوانان .جای در زندان است که نوجوانان زیر ۱۸ سال که مرتکب جرم می شوند در آنجا نگه داری میشوند.و من همیشه با غم و اندوه این زندانیان را ویزیت میکنم .زندانیان کانون با من دوست هستند و خوشبختانه مراقبان کانون هم انسانهای شریفی هستند(البته در زندانی که من کار میکنم).بچه های کانون هر وقت به بهداری مراجعه میکنند .من مقادیر متنابهی قرص ویتامین سی برایشان مینویسم .نمیدانم از کجا و جه زمانی در کانون این علاقه به قرص ویتامین سی رایج شده؟اما قصه همشهی که شما او را به نام علی بشناسید.نوجوانی ۱۳ ساله که یک روز در حین بازی با بچه های همسنش .در یک شوخی کودکانه سنگی بر سر دوست هم سنش میزند و او نقش بر زمین میشود.کودکان همه فرار میکنند و علی هم.به خانه می رود و با ترس و لرز ماجرا را برای پدر و مادرش تعریف میکنند .و پدر معتاد در یک نقشه حساب شده .جسد نوجوانی که معلوم نیست زنده است یا مرده را در جای دفن میکنند.

زود قضیه لو میرود و معلوم میشود که جریان از چه قرار است و علی به زندان می افتد و حالا در بند کانون است.

نوجوانی لاغر و نحیف و مظلوم .که سرنوشتی نا معلوم در انتظارش است

یک روز به بهداری آمده بود ازش می پرسم اسمت چیه؟

میگه همشهریتون هستم

من با تعجب .منو میشناسی

علی:نه

من:از کجا همشهری هستیم پس

علی:نمیدونم.اینا گفتن به دکتر بگو همشهری تونم تا هواتو داشته باشه و ویتامین سی برات بنویسه


 و او نمیداند که چه جرمی مرتکب شده وچرا اینجاست و به جای بازی های کودکانه .نیمکت و کتاب مدرسه باید اینجا سالهای طولانی از عمرش را سر کندو  آخر ماجرا به کجا خواهد انجامید

پی نوشت:

متاسفانه شنیدم که ساکنان روستای که او آنجا زندگی میکردند خانواده اش را مجبور کرده اند از آنجا کوچ کنند.



تاریخ ارسال: چهارشنبه 17 آذر 1389 ساعت 11:32 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 16 نظر

روزانه ها

۱-ساعت ۳ صبح یه آقاهه ۳۰ ساله آمده .ظاهرا که سالمه.میپرسم مشکلتون چیه؟

میگه:سالهاست من از یبوست رنج میبرم

من:

آخه مرد حسابی تو که سالها رنج میبری نمیشد صبح میومدی


۲-خانمه ۳ صبح اومده درمانگاه با یه بچه خواب آلود و تپل .میگه دکتر خواب بودم خواب دیدم بچه ام آنفلوآنزای خوکی گرفته.وحشت کردم آوردمش دکتر یه نگاهی بهش بنداز.یه بار نگرفته باشه .خیلی ترسیدم

من:

۳-مرده آومده میگه دکتر من معده ام که سنگین میشه سرم درد میگیره فکر کنم مال قلبم باشه


۴-امروز صبح یکی از سربازهای زندان آمده میگه دکتر یه ((پماد لب تر کن میخوام))لبام خیلی خشک شده




تاریخ ارسال: یکشنبه 14 آذر 1389 ساعت 23:09 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 25 نظر

روزانه ها

مرده با زنش آمدند تو مطب

زنه میشینه رو صندلی

میپرسم مشکلتون چیه؟

مرده میگه:سرماخورده

میگم:سرفه و آبریزش و.. هم داری؟

مرده میگه:داره براش آمپول هم بنویس این با آمپول فقط خوب میشه

میگم منظورتون از این خانمتونه دیگه؟


همین اینی که حتی اجازه حرف زدن هم بهش نمیدی حتما صلاحشو بهتر میدونی.و به جای همسر یا شوهر یا شریک زندگی صاحبشی(|البته اینا را دیگه نگفتم بهش))


مرده میاد تو مطب میگه :دکتر بچه هامون حالشون خوب نیست

میگم بچه تون کو؟

خانمشو نشون میده



به قول فردوسی پور تا ۳۰۲۲ هم ما درست نمیشیم.

میشیم؟


تاریخ ارسال: جمعه 12 آذر 1389 ساعت 23:05 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 23 نظر

زنان عشایر

بیمارستانی که من کار میکنم تو تابستانها به دلیل کوچ عشایر به این منطقه مراجعان زیادی از عشایر دارد.

عشایر و مخصوصا زنان عشایر در ایران از مظلوم ترین-سخت کوش ترین و اصیل ترین مردمان این سرزمین هستند.که هنوز هم مانند سابق در حفظ سنت ها و سبک زندگی خود کوشا هستند .گرچه کمک ها ی به اینها شده ولی اگر این سنت ها و این فرهنک بکر.از کوچ و ییلاق تا تهیه غذا و سبک زندگی و صنایع دستی در هر کشوری بود علاوه بر ایجاد جاذبه توریستی و شناخت این فرهنک و نوع زندگی به جهانیان .خود دولت هم در جهت پاسداشت و حفظ این سنت های معنوی از هیچ کوششی دریغ نمیکرد((دیشب اخبار خبر از برگزاری جشنواره میمون ها در تایلند         می داد.که تایلندی ها به توجه به اهمیت میمون ها در صنعت گردشگری این کشور هر سال جشنواره ای برگزار میکنند که در ان از میمونها با انواع غذا ها پذیرایی میشود))و من فقط تاسف میخورم وقتی این اخبار را می شنوم

و اما در مورد عشایر و از دید پزشکی:

1-زنان عشایر به دلیل سختی کار که همپای مردان کار میکنند و علاوه بر ان وظیفه بچه داری و پخت غذا و تولیدات صنایع دستی و غیره .اکثرا دبه طرز وحشتناکی شکسته و پیر میزنند .مثلا زنی که فکر میکنی 50 ساله است حداکثر 20-25 سال سن دارد

2- زنان عشایر تحمل عجیبی نسبت به درد دارند.یک مورد بود زنی از عشایر را آورده بودند به دلیل زمین خوردگی .عکس گرفتیم شکستگی ران داشت ازش پرسیدم درد نداری ؟گفت:دارم و نه انقدر زیاد.

3-زنان عشایر در سن پایین ازدواج میکنند و این مسئله هم از نظر سلامت جسمی تاثیر بدی بر سیستم بدنی آنها میگذارد و اکثرا هم بچه های پشت سر هم یا شیر به شیر

4-زایمانهای زنان عشایر اکثرا در چادر انجام میشود یا انقدر دیر به اورژانس میرسند که زایمان در راه انجام شده و من همیشه به این فکر میکنم که بقیه با هزاران نوع مراقبت و متخصص و انواع اقسام سونوگرافی و در بهترین بیمارستانهای خصوصی آخرش هم یا یه بچه لاغر مردنی و سزارینی به دنیا میاورند و اینها در بی امکاناتی مطلق و یه نوزاد تپل و کاش میدیدی این نوزادان عشایر را

5- صبح زود یه زن جوان با یه نوزاد در بغل و یه پیرزن و یک پیر مرد آمدند تو اتاقم تو بیمارستان.مرده گفت میخواهیم واکسن بچه را بزنیم تازه به دنیا آمده.با تعجب گفتم تو بیمارستان ما؟

گفت :نه خونه


گفتند:هم راه دور بود و مادر نوزاد با مظلومیتی مثال زدنی گفت .نخواستیم بابا بزرگ بچه را هم شب بیدار کنیم

6-یکی بهترین و زیباترین خاطره من از پزشکی:یه پیرزن عشایر نیمه شب آوردند که به خود از درد میپیچید .گفتند چند روزه درد داره بهتر نشد آوردیم.معاینه کردم.احتمکال سنگ کلیه بود.دارو نوشتم.بعد چند دقیقه که رفتم بالا سر مریض .دردش آروم شده بود .پیرزنه دستم بوسید.و با زبان محلی گفت:دردت منه سرم دکتر داشتم ایمردم از درد


این بود ادای دینی به یکی از مظلوم ترین و سخت کوش ترین اقشار جامعه ایران :زنان عشایر

امید دارم آنان که درد فرهنگ این کشور را دارند و دستی در قدرت و مسئولیت یا زبانی گویا برای گفتن در جهت حفظ و پاسداشت فرهنگ این قوم و شناسایی آن به جهانیان کوشا باشند

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 9 آذر 1389 ساعت 12:02 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 20 نظر

دلتنگی ها

تو به من خندیدی و نمیدانستی من با چه دلهره سیب را از باغچه همسایه دزدیدم.......


یک باغ سیب داریم ولی هیچکدام از این همه سیب طعم آن سیب باغچه همسایه را نمیدهد

بی تو

تاریخ ارسال: شنبه 6 آذر 1389 ساعت 13:59 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 8 نظر