X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک پزشک سابق زندان

یک پزشک از گوشه ای از این سرزمین.

گلایه ای از من و تو

من می خندم
تو لبخند میزنی
او گریه میکند

من خوشحالم
تو سرحالی
او افسرده است

من نان دارم
تو آب داری
او گرسنه هست

من سکوت کردم
تو ساکت بودی
او فریاد زد


من نشستم
تو نشستی
او در بند است

تاریخ ارسال: دوشنبه 29 فروردین 1390 ساعت 17:40 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 17 نظر

قصه های از زندان

قصه سعید

من با این نظریه که میگن طرف ذاتا خلافکاره به شدت مخالفم و یا این نظریه که طرف چون معتاده  این دیگه اصلا آدم درستی نیست و یا قابل احترام نیست هم مخالفم.به هر حال شرایط مختلفی دست به دست هم میدن تا کسی اینگونه در منجلاب اعتیاد فرو میرود و ما هم به سهم خود مقصریم گرچه این که شخص خودش مقصر اصلی هست را فراموش نمیکنیم و اما سعید

3 سال پیش بود که اولین بار دیدمش انگشتان دست و پای او چماغی بود (کلابینگ))که در بیماری های مادرزادی قلب دیده میشود و جثه ای نحیف دندانهای که آثار اعتیاد بر آنها نمایان بود و قفسه سینه برجسته که حاصل بیماری مادرزادی شدید و نادر قلبی بود که او از آن رنج میبرد .لبهای سیاه و نفسی که به سختی میآمد و می رفت.به جرم حمل هروئین زندان بود و با تلاش مادرش و نامه پزشک قانونی و ....مرخصی درمان گرفت و رفت .ولی دوباره به جرم حمل مواد دستگیر شد.حس ترحم نبود ولی من به نوعی شرایط بیماریش را درک میکردم و این که او مدت زیادی زنده نیست را همه از متخصص قلب تا پزشک قانونی و ....به او گوش زد کرده بودند .ولی او علاقه عجیبی به زنده بودن دارد و این را هر هفته که من ویزیتش میکنم تکرار میکند .او میداند که من برایش نگرانم ووقتی تاکید بر مصرف داروهای قلبی .قرص زیر زبونی و مصرف کمتر متادون و سیگار برایش دارم .

خواهر و برادر دیگرش هم به جرم مواد زندان هستند و از خانواده فقط یک مادر پیر است که هر هفته به ملاقات سعید میآید هر ماه ویزیت متخصص قلب برایش میگیرد و درب زندان منتظر است تا مرا ببیند و بگوید:

-دکتر برا سعید نوبت گرفتم براش بنویس ببریمش دکتر

-دکتر هوا سعید رو داشته باش

-دکتر سعید خوب میشه

و این گفتگوی هر هفته ما میباشد

و اما سعید وقتی میگویم متادون را کم کن

توی بند دیگه مواد مصرف نکن

سیگار کمتر بکش

لبخند تلخی میزند  و میگوید دکتر من فقط به تو میگم .مگه من چقدر میخوام زنده باشم

جای هیچ جوابی را نمی گذارد

یا وقتی چنان با آداب خاصی از دکتر و این که دکتر هواشو داره تعریف میکند که همه باور میکنند حتما دکتر آشنای این پسره هست

نمیدانم چقدر دیگر زنده میماند

ولی تلاش او برای زنده ماندن در برابر همه کسانی که او را مرده میپندارن برایم محترم هست

گرچه هم من و هم خودش میداند او هیچ تلاشی برای یک زندگی سالم و بی مواد ندارد 

و امید مادری به فرزندی که به قول خودش :دکتر همه زندگیمونو فروختیم و بردیمش آلمان ولی خوب نشد

ولی هنوز امید دارد پسرش سالم شود .بار دیگر به من نهیب میزند عشق مادر از جنس دیگریست


تاریخ ارسال: شنبه 27 فروردین 1390 ساعت 22:31 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 21 نظر

در پاسخ به شما

یه پست را کامل نوشتی میزنی رو کلید انتشار میبینی اینترنت قطع شده و همه یاداداشت میپره و چقدر آدم زورش میاره وقتی که  مجبور میشی دوباره ب همه اون یادداشت را دوباره بنویسی  که خیلیش هم از یادت رفته

دوستانی که گله دارند که بعضی پیام هایشان بی پاسخ میماند به حساب بی توجهی و...نگذارند خیلی از پیام ها نظر شخصی بوده و نیاز ندارند که من بر نظر محترم شما نظری بگذارم و یا بخواهم نقدی بینگارم بر نظر محترمی که ما در آن حد میبیند و لطف میکند و پیامی به یادگار میگذارد 

و بعضی پیام ها آنقدر گویا که نیازی به پاسخ ندارند 

من معمولا به وبلاگهای دوستان لینکم سر میزنم و اگر پیامی نمینگارم به حساب کمبود وقت بگذارید .پیام های خصوصی را میخوانم و تشکر میکنم از الطاف بیکرانتان که سرمایه ای هستند برای نگاشتن و موجب ایجاد این حس که من مسئولم در قبال کسانی که میخوانند اینجا را 

و اما در پاسخ به دوستی که درمورد نحوه کمک به زندانیان و به خصوص زندانیان بند کانون سوال داشتند. 

1-با مراجعه به زندان و قسمت مددکاری معمولا لیستی از زندانیان نیازمند موجود است که دوستان میتوانند کمک های خود را به حساب شخصی این زندانیان واریز کنند .زندانیان هر کدام درارای یک حساب شخصی و کارت بانکی در زندان هستند . 

در مورد دادن کارت تلفن و...هم میتوانند با مددکاری هماهنگ کنند 

و در ضمن انجمنی هم با عنوان حمایت از خانواده زندانیان هست که میتوانند مراجعه کنند 

2-جمعه ای که گذشت من ویزیت سالمندان بودم و نکاتی کوتاه از این روز برای ایجاد لحظه ای لبخند بر لبانتان در این روزگار بی لبخندی مینگارم و امید است که مقبول افتد  

-پیرزنه:من دکتر خیلی مریضیهای سختی داشتم یه بار هم رفتم تو کمد((منظورشان کما بوده)) 

-باباجان قرصهای فشارتو چه جور یمیخوری؟ 

پیرمرد:خوب مثه آدم این چه حرفیه دکتر میزنی 

مادرجان چه موقعه قرص فشار میخوری؟ 

پیرزن:خوب هر وقت بهم فشار میاد 

من:چه جور میفهمی که بهت فشار آومده و باید قرص بخوری؟ 

پیرزن:یعنی میگی من با 80 سال سن نمیفهمم بهم فشار میاد 

-پیرمرد:دکتر یا منو بکش یا خوبم کن 

من:باباجان سال نو مبارک صد سال به از این سالها 

پیرمرد:ای بابا دکتر این سالها که دیگه ارزش نداره  یک سال اون موقع  هابه از صد سال این موقع  ها

تاریخ ارسال: دوشنبه 22 فروردین 1390 ساعت 11:22 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 26 نظر

روزهای زندان

هر چی بیشتر میگذره و بیشتر فکر میکنم میبینم آخه منو وزندان

هیچ سنخیتی بین من و زندان نیست

هیچ شباهتی من با اینجا ندارم

و.....

هر روز خسته تر 

عصبی تر 

و افسرده تر

از دیدن این جماعت

و میبینم مشکل من این است که من به دید یک انسان به آنها مینگرم جدا از جرم و ....اتهام و...و افسرده میشوم

غمگین میشوم

و هر روز بیشتر از روز قبل

من وقتی مهرداد میمیرد تا دو روز حتی حوصله خودم را هم ندارم

مهرداد کسی بود که از مرگش هیچ کس ناراحت نمیشود اینجا حتی هم بندی هایش 

اما من افسرده میشوم

من غمگین میشوم وقتی سعید با آن بیماری نادر مادرزادی قلبی را هر روز میبینم و همه راحت از کنارش میگذرند

هر روز با صبر و تحمل دارو برایش مینویسم داروهای که هیچ اثری دیگر ندارند .

من اشک میریزم وقتی به او میگویند تو که داری میمیری 

و او میگوید از مرگ با من حرف نزنید

میدانم او هیچ قصدی برای ترک اعتیادش ندارد.مطمئنم اگر آزاد شود با زهم به اینجا میآید گر چه دوبار آزاد شد و باز با مواد دستگیر شد ولی من او را هم دوست دارم

و من جای کار میکنم که همه از آن نفرت دارند 

حتی از پزشکانش

و شاید تنها کسانی که درک میکنند من برای آنها دل میسوزانم و به چشم یک انسان به آنها مینگرم و اول اسمشان یک آقا میگذارنم 

زندانیانی هستند که حرفشان هیچ جای خریدار ندارد

و من دلم تنگ میشود برای نرفتن به زندان

قصدی که امسال ذهنم را درگیر کرده

دیگر توانی ندارم خسته ام

داستان مهرداد و سعید را در پست بعدی مینویسم


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 18 فروردین 1390 ساعت 19:25 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 38 نظر

باران

باران می بارد 

میگویم: 

شاید اشک خدا باشد 

خدا هم گاهگاهی اشک میریزد 

و شاید اینبار بر اشکهای که میریزاند  

اشک میریزد 

 

پی نوشت: 

1-هنوز من با سال جدید کنار نیامدم تو تمام نسخه ها به جای سال 90 مینویسم سال 1389 

2-اینجا به شدت باران میبارد جای شما خالی و جای کسانی که دوست دارن لذت زیر باران رفتن و خیس شدن را دوست دارند 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 16 فروردین 1390 ساعت 10:37 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 14 نظر

13 به در

سلام 

امیدوارم که همه 13 را به در کرده باشند و در این سنت چندین هزار ساله شرکت کرده باشند  

پی نوشت ها 

1-با دقت در آیین ها و سنت های کهن این سرزمین می بینیم که نیاکان ما همه تلاششان این بوده تا با بهانه ای دور هم گرد آیند و شادی کنند و غم ها را دور بریزنند.از چهر شنبه سوری تا عید و 13 به در و جنش های گوناگون دیگر و جالب این که این مراسمها در هر گوشه و کنار این سرزمین به نوعی برگزار میشود .پاس بداریم و زنده نگه داریم این یادگاران کهن و نشانه های بزرگی و پویایی  این این خاک گران مایه را 

2- امروز روز طبیعت بود و من هم در پاسداشت این روز یه حالی به تراس خانه دادم و دو تا صندق گل بنفشه را در گلدان های بزرگ کاشتم تا همه کمکی به طبیعت کرده باشم و هم آنتنمان از دیدها پنهان شود تا مبادا دوباره فردا مجبور به خرید دیگری شویم 

3-من به شخصه حس خاصی به این سال 90 دارم شما چطور؟ 

4-دربی را هم که استقلال برد  

5-تعطیلات عید که ما خونه بودیم شما چه کردید و کجا رفتید

تاریخ ارسال: شنبه 13 فروردین 1390 ساعت 18:43 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 18 نظر

سلام

عصبانیم 

اعصابم داغونه

تاریخ ارسال: چهارشنبه 10 فروردین 1390 ساعت 11:34 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 16 نظر

اولین روز کاری سال 90

سلام 

سال خوبی برای همه آرزو دارم

دیروز باید میرفتم سرکار که داشتن میهمان و خاموش کردن موبایل و خوابیدن تا 10 صبح دست به دست هم داد تا امروز اولین روز کاری سال نو باشد

و انبوه مریض ها .و امیدوارم امسال سالی نیکو برای همه باشد

پی نوشت:

1- یکی از زندانیها با صدای گرفته اومده و گفت:دکتر یه کار یکن صدام خو ببشه .امروز مادرم از راه دور میاد ملاقاتم .میخوام بتونم باهاش حرف بزنم.به قول پیرزنها جیگرم کباب شد براش.دارو نوشتم براش و دوباره اومد پرسید دکتر حله؟

گفتم امیدوارم

2- یکی دیگه از زندانی ها اومده بعد ازاین که  معاینه شد و براش دارو نوشتم گفت دکتر واسه عیدی هم چند تا بسته کلونازپام بنویس برام

3-زندانی های کانون را هم دیدم و مثل همیشه انبوهی از ویتامین سی و مولتی ویتامین براشون نوشتم و دوباره تاسفی عظیم از بودن این بچه ها در اینجا

4- یه زندانی زن هم داریم که به جرم قتل شوهرش زندانی است و داستان درازی دارد دوتا بچه داره که بهش رضایت دادند و مونده رضایت مادر شوهرش که میگفت گفته شاید رضایت بده و این از اعدام نجات پیدا کنه و اینهم یه خبر خوب از امروز بود

5- ما که کلا تلویزیون نمی بینیم شما اگه می بینید .عید امسال برنامه به درد بخوری داشته یا نه

6-اینم عیدی من به خوانندگان مهربان وبلاگم


تاریخ ارسال: یکشنبه 7 فروردین 1390 ساعت 11:42 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 17 نظر

سال نو مبارک

دل گمراه من چه خواهد کرد  

 

با بهاری که میرسد از راه 

 

پی نوشت: 

1- تا 6 فروردین تعطیلات خواب هستیم 

2- با سپاس از همه دوستانی که از راه دور و نزدیک در قالب پیام و s ms و غیره سال نو را تبریک گفتند ما هم سال خوبی برایشان آرزو مندیم 

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 4 فروردین 1390 ساعت 16:18 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 8 نظر