X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک پزشک سابق زندان

یک پزشک از گوشه ای از این سرزمین.

سه شنبه های لعنتی

یه پیرمرد پولدار و رو به موت که نفس های آخرو می کشه و فقط منتظر یکیه که ثروتشو به نامش کنه میتونه یه کیس خوب  واسه ازدواج باشه

شما ها شاید شنیدید و دیدید که دختران جوانی با مردان مسن که جای پدر و پدربزرگشان هستند ازدواج می کنند بعضی ها با عشق بعضی به خاطر پول و بعضی به خاطر بی پولی .و این داستان قصه رنج ودردی است که دختر قصه ما نه به خاطر پول و نه عشق به خاطر فقر  و فرهنگ پایین ...تن به این ازدواج داده.

سه شنبه بهداری زندان  بودم ونوبت بند زنان بود مریض ها آمدند ویک مادر و فرزند شیرخوارش هم بینشان بود دخترکی 6ماهه و بی نهایت زیبا از علت آمدن مادر به زندان سوال میکنم و مراقب قصه اش  را می گویید:

دختری 23  ساله که در این منطقه سن بالایی برای دختر محسوب میشود و پدر مادرش او را به عقد مردی 60 ساله که خود نوه ونتیجه دارد درمی آورند صاحب بچه هم می شود(حال که تنظیم خانواده رایگان است و سالها وقت وزمان برده اینجور است سالهای بعد را خدا میداند)سنت مزخرفی در بعضی از نقاط اینجا وایران هست که مردان پابه سن گذاشته می روند و در این مناطق دختر جوانی را به عنوان همسر و البته پرستار دوران کهولت می گیرند و این دخترکان بیچاره فقر اقتصادی و فرهنگی  والدینشان آینده سیاهی را برایشان به ارمغان می آورد و از جوانی فقط تر خشک کردن یک پیرمرد و یتیم داری و بیوه شدن در سن پایین و هزاران مصیبت دیگر نصیبشان می شود

-شوهر این زن در یک دعوا یکی از نزدیکانش رامیکشد و بزرگان فامیل وقنی می فهمند  عقل های ناقص شان را روی هم میگذارند و برای این جنایت انگیزه می سازنند و چه انگیزه ای بهتر از مسئله ناموسی هم قتل توجیه میشود و هم افتخاری برای مرد میشود و قربانی هم این زن تنها که حامی و خانواده ای ندارد.قرار می شود زن بگویید که مقتول با اورابطه داشته.و شوهرش هم به این خاطر با مقتول درگیر شده و دعوایشان منجر به قتل شده زن بیچاره قبول میکند بی خبر از اینکه چه سرنوشتی در انتظارش است.

او به جرم زنای  محصنه  و با دخترکی 6 ماهه زندان است.آنقدر ساده و مظلوم است که همه زندانیان و حتی مراقبان بند هم دلشان به حالش میسوزد .مراقب  میگوید او هیچ کس را ندارد فقط پدر ومادر پیر هستند که کاری نمیتوانند برایش بکنند فامیل شوهرش مجبورش کردند که این حرفها را بزند گفته اند اگر نگویی از خانه بیرونت میکنیم

او و غزلش در زندانند

می پرسم:وکیل درست و حسابی دارد

مراقب میگویید:تاسخیری دارد ببینیم چه کار برایش می کند

میگویم:چرا بچه را با خودت آوردی زندان اینجا شرایط خوبی ندارد

میگوید:کسی را ندارم مراقبش باشد



تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 12 مرداد 1391 ساعت 18:39 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 41 نظر

سرباز زندان

قدیما و البته خیلی ها همین الان تو سال 2012 می فرمایند باید بری سربازی تا مرد بشی.خویب شاید خیلی موافق باشند و خیلی مخالف و هر دو طرف هم حق داشته باشند .ولی حرف من این وسط اینه اگه احیانا خواستید فرزندان ذکور خودتون را جهت مرد شدن به سربازی بفرستید دور زندان را خط بکشید .واقعا سرباز زندان بودن برای یه جوان 18-20 ساله خیلی خیلی کار سخت.ودارای تبعات منفی هست

سربازان زندان کارای متفاوتی انجام میدن از نگهبانی تو برجک ها در طول شب و روز که این کار شاید برای یه پسر 18-19 ساله ای که تا دیروز تو خونه بوده و سخت ترین کاری که انجام میداده حمل کتاب و ظروف غذا بوده یکم سنگین باشه ولی این قسمت کار سربازا تو زندان مشابه بقیه پادگان ها و جاهای دیگه هست و ما باهاش کار نداریم عمده سختی های سرباز زندان بودن از اینجا شروع میشه

1-مامور بدرقه بودن که سربازهای که زندانی را به دادگاه -بیمارستان و....انتقال می دهند و وظیفه دارند که به شدت مراقب زندانی باشند که فرار نکند و این کار واقعا برای یک پسر جوان سخت و گاه خطرناک و استرس آوری است و چه بسا به دنبال فرار و..زندانیان این سربازان هستند که تنبیه می شوند یا دچار آسیب می شوند

2-آماده باش بودن مداوم برای خیلی از سربازان زندان استرس زا می باشد 

3- شرایط زندانیان و زندگی و ارتباط نزدیک با زندانیان و جرایم آنها و...باعث تاثیر سوئ منفی بر روحیه این سربازان جوان می شود.

4- خیلی از زندانیان هستند که از روحیه و احساسات سربازان جوان سوئ استفاده می کنند و آنها را به نوعی مجبور به اعمال غیر قانونی از جمله تهیه مواد مخدر برای آنها و... میکنند که این کار منجر به تباه شدن زندگی این سربازان می شود

5-برخورد های نا مناسب همه با سربازان زندان از کارکنان زندان تا زندانیان

6- غذا بی کفیت زندان نسبت به سایر پادگا نها و نهاد ها

7- کم بودن مرخصی های زندان

8-ماجراها و  حوادت زندان که دیگر جای خود دارد

پی نوشت:


1- بسیاری از خوانندگانم یا سرباز زندان بوده اند و یا هستند میتوانند در قالب کامنت ها گوشه های دیگر از شرایط سخت زندان را بازگو کنند که من نمیدانم یا نمیتوانم از آنها بنویسم


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 3 مرداد 1391 ساعت 16:40 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 39 نظر

ماه رمضان و زندان و ....

شاید خیلی ها معتقد هستند تو این گرما و روزهای طولانی و خسته کننده تابستون زندان یه مکان خوبی میتونه باشه واسه روزه داری چون آدم از صبح تا شب بیکاره و زیاد بهش سخت نمیگذره .خوب اینم یه نظریه البته اگه آدم بیکار باشه و تو زندان نباشه و مشکل گرما نداشته باشه و فکر نان و آب و مرغ و صف مرغ  نباشه هر جایی میتونه مکان خوبی واسه روزه داری باشه

با شروع ماه رمضان کیفیت مریض های بهداری زندان تغییر میکنه و عمده بیماران ما بیمارانی هستند که مشکل معده دارند و به عبارتی من در هر نسخه رانیتیدین را نوشته دارم و مشکل کمبود ویتامین ها که زندانیان معتقد هستند که چون اینجا غذا درست و حسابی نمی دهند و از طرفی روزه هم هستند مشکل کمبود ویتامین دارند.


1-بیمارمون یه آقای 60 ساله است با به قول خودش کلی مدرک پزشکی مبنی بر بیماری و غیره و سابقه سکته مغزی و فشار خون و....بهداری مراجعه کرده و التماس دعا دارد برای مرخصی درمان .فشار شو میگیرم بالاست میگم بخوابه روی تخت و یه قرص زیر زبونی میدم بخوره .میگه من روزه ام دکتر نمیشه که قرص بخورم.میگم فشارت بالاست باید بخوری 

میگه:آخه روزه ام و حاج آقا گفته خوردن قرص هم ممنوعه

که یکی از زندانیان بهش میگه :دکتر بیشتر حالیشه یا...بخور دیگه 


2-زندانی اومده تو بهداری میگه دکتر یه نامه بنویس من روزه نگیرم.گیر ندن بهم اینجا

میگم:برادر من تو روزه نگیر فوقش زندانت میکنن اینم که الان زندانی دیگه چرا من نامه برات بنویسم 

میگه:اینم یه حرفی چرا به ذهن خودم نرسید


3- از زندانی میپرسم مشکلت چیه؟

میگه:به بابام بگید بیان واسم سند بزارن


4-یه مرد50-60 ساله  با موهای سفید میاد تو اتاقم.تازه وارده بعد از معاینه و شرح حال و..میبینم که فشار خون بالا داره و سابقه بیماری قلبی

میپرسم جرمت چیه؟میگه تحصیل مال نا مشروع

میگم:از چه راهی؟

میگه:دعا نویسی ولی برام پاپوش درست کردند.

میگم: خودتم به این چیزا اعتقاد داری

میگه:شما پیامبر و قران را قبول داری؟دعا هم مثل قران و پیامبره من که از خودم چیزی نمی نویسم

میگم:برادر تو اگه راست میگی یه دعا واسه این فشار خون خودت می نوشتی و این بیماری قلبیت


 

تاریخ ارسال: دوشنبه 2 مرداد 1391 ساعت 15:28 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 20 نظر

مرکز ترک اعتیاد

مرکز ترک اعتیاد من بعد از کش و قوس های فراوان شروع به کار کرد و چند ماهی هست که مشغولیم.البته بعد از ندادن قرص متادون به مراکز از تعداد معتادان خواهان ترک کاسته شد و در این وسط چون ما هم تازه کار بودیم بیشتر دچار کمبود بیمار شدیم و از طرفی اعلام قیمت تعرفه ترک مواد که بر عکس همه چیز که سیر صعودی دارد یک باره به شدت کاهش یافت(71 هزار توامن ماهانه)که با احتساب پول اجاره و منشی -روان پزشک و پرستار و پول متادونی که به دانشگاه می پردازیم و....عملا صفر البته تعداد کثیری از معتادانی که  پول درمان خود را نمیدهند و غیب می شوند جالب اینجا که تمام شماره ها و ...که در پرونده میدهند یا جواب نمی دهد یا خاموش است یا اشتباه گرفته ایم

-

مادری پسر ش را واسه ترک آورده مرکز.پذیرش می شوند وبه شدت شاکی که این ترک نمیکند این آبروی ما را برده هر شب باباش کتکش می زند اما فایده ندارد.

نگاهی به پسر میکنم نگاهی به مادر .میگم با این روش انتظار دارید ترک کند ؟

میگویید پنج بار هم بردیم کمپ فایده نداشته الانم میخواستم ببرم کمپ گفتم اینجا هم یه سر  بیائییم .

می گوید مسئولان کمپ می گویند متادون خوب نیست و این دکتر ها دروغ می گویند(متاسفانه کمپ های ترک اعتیاد اینجا زیر نظر کسانی که قبلا معتاد بوده و مدتی است پاک هستند اداره می شود و بهزیستی اینجا با اینها مجوز می دهد یک بار :20:30 ماجراهای کمپ ها را نشان می دادیکی از کمپ ها مال این ولایت بود)اونجا دارو نمیدن و میزننشون زود خوب میشن.

در مورد هزینه با منشی بحث میکند گرچه هزینه ما 1/3 کمپ است  بازم شاکی است پسرش میخواهد هزینه یک ماه را کامل بدهد که مادرش مانع می شود و با صدای بلند میگوید شاید مردی چرا همه پول را با هم بدیم.

منشی :میگوید:اگه مرد ما هزینه را بهتون بر میگردونیم

به اتاقم می آیند به مادره می گویم روش تربیت و رفتارتون با این بچه غلطه؟

می گوید آبروی ما را برده  و دوباره شروع می کند که ما خیلی واسه این کار کردیم و خرج کردیم و...اگه جواب نداد میبرمش کمپ

تنها کاری که میتوانم انجام دهم این است که زودتر از دستشان خلاص شوم .دارو و طریقه مصرف و...را می نویسم 

--

IQ

از بهداری زندان خارج می شوم که مردی را می بینم که با سرعت به طرف بهداری در حال دویدن است (از زندانیان نیمه باز)نزدیک می شود صورتش و دستهایش سفید رنگ شده و پارچه ای روی صورتش است و مدام می گویید دکتر به دادم برس

به بهداری بر می گردم .صورتش و دست ها پر رنگ است و موهایش سوخته که خوشبختانه سوختگی زیادی نیست .علت را می پرسم میگوید رنگ کاری می کردیم رنگ روی سرم ریخت گفتند با بنزین بشور تا رنگ ها پاک شود .پاک که نشد هیچی توی سر و صورتم پخش شد اومدم سیگارمو روشن کنم کله ام هم آتیش گرفت

دریچه

زندانی را دارم معاینه می کنم می پرسم مشکلت چیه؟

میگه دریچه ام می سوزه؟

میگم:دریچه چی؟دریچه کجا؟

میگه:قلبم

میگم:کدومشون؟

میگه مگه چندتا دریچه داره قلب ؟

پی نوشت:

دخترکم دارد یک ساله می شود هم من به او وابسته شده ام و هم او عجیب بابای شده و اولین کلمه ای که بر زبان آورد بابا بود. .عشق کامپیوتر و لب تاب و موبایل شده .چهار دست و پا می رود و یاد گرفته که لبتاب من کجا ست و با سرعت تمام خودش را به لب تاب می رساند دکمه خاموشش را فشار می دهد و چندین مشت نثار دکمه هایش می کند این لب تاب بیچاره به شدت قاطی کرده جدیدا و عشق شبکه persiantoon و کارتون باب اسفنجی شده و یک شبکه استکباری دیگر

2-اینم عکس دخترکم



تاریخ ارسال: سه‌شنبه 27 تیر 1391 ساعت 15:33 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 48 نظر

وکیل؟

دم در زندان آدم های زیادی هستند که در روز های ملاقات تعداد این آدم ها خیلی زیاد می شود بعضی با چهره های نگران .بعضی نا امید و بعضی ها سعی میکنند که چهره خود را از هر آشنایی بپوشانند.

آدم های دم در زندان گاهی خیلی نا امید می شوند از هر کسی که اندکی بتواند کمکی یا راهنمایی کندکه بشود مشکلی از زندانییشان حل کند یا کورسوی امیدی به آنها بدهد استقبال می کنند .و هستند بعضی آدم های که با آگاهی به این موضوع همیشه در اطراف زندان ها پرسه میزنند و گاهی از خانواده زندانیان به بهانه کمک و...کلاهبرداری های بزرگ و کوچک می کنند.

ورود ماشین شخصی به زندان ممنوع است و پارکینکی که بیرون از زندان است باید مسافت طولانی بروی و من اغلب ماشینم را در خیابان منتهی به در زندان که همیشه هم یک سرباز ایستاده که اینجا پار نکنید پارک می کنم و البته گاهی نوازش های در حد تیم ملی نثار بدنه ماشینم شده (خش روی بدنه -کردن چوب در قفل باک بنزین و....)یکی از زندانیان را می بینم که سخت مشغول حرف زدن با جوانی است نا امیدی و نگرانی از چهره جوان می بارد و با تمام وجود دارد حرفهای این زندانی سابق را به جان میخرد و گاهی لبخندی میزند و اندکی از نگرانیش کاسته میشود.

زندانی سابق سلام میکند و آنچنان گرم احوال پرسی میکند که گویی من سالهاست با او دوست هستم .من به طرف در زندان میروم که ناگهان صدای جوانک را می شنوم :ببخشید شما وکیلید؟

من:نه

جوان:اون مرده که با شما احوال پرسی کررد وکیل بود؟

من:نه اون قبلا زندان میهمان بود.

جوان جا میخورد .مثل اینکه آب سردی بر روی تمام تنش ریخته باشی.

می گویید :ولی خیلی اطلاعات داشت و میگفت همه آشناش هستند

من:آره هم اطلاعات داره هم زبان چرب چون تونسته یه زمینو به 20 نفر بفروشه 

تاریخ ارسال: جمعه 23 تیر 1391 ساعت 08:53 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 18 نظر

لژیونر

لژیونر مودب

معمولا زندانی های اینجا (البته همه که نه)مخصوصا جرایم مانند سرقت و اعتیاد و ....در برخورد های که من با آنها در بهداری زندان دارم(عادت کرده ایم) زیاد مراعات آداب نمی کنند گاها بسیار بی ادب و لغاتی مانند تشکر و...در گنجینه لغات آنها یافت نمی شود.سال پیش بود یک زندانی وارد اتاق شد برای نشستن هم اجازه گرفت .بی نهایت مودب بود و در پایان سیل دعاهای را که معمولا پیرزن ها نثار آدم میکنند نثارمان کرد.طبیعی بود که من بی نهایت متعجب شوم .ازش می پرسم اینجا چیکار میکنی و...

می گوید به خاطر مهریه و می گوید دکتر من زندان ابوغریب عراق هم بودم.

من:پس لژیونری با این حساب

می گوید:چی؟

من:هیچی اگه ابوغریب بودی که آزاده محسوب میشوی و باید خیلی معروف باشی

با تواضع  تمام میگویید:نه دکتر قاچاقی رفتیم عراق گرفتنمون

میگم:زندان اونجا چطور بود .آمریکایی ها با تو کاری نداشتند

میگوید:نه با ما خوب بودند

چند بار دیگر ویزیت می شود و تمام ویزیت ها این ماجرا تکرار میشود و از ابوغریب می گویید

تا اینکه هفته پیش توی ورودی های زندان دیدمش .می پرسم اینجا چیکار میکنی؟

خجالت زده میگویید:شد دکتر شد

می گویم :چی شد؟

می گوید:شرمنده سرقت

پای چپش به شدت ورم کرده و با نگاه هم میتوان تشخیص داد که یک شکستگی حسابی دارد

می گویم :پات چی شده؟

می گوید :داشتم فرار میکردم از بلندی پریدم اینجور شد ولی دکتر پلیس ها دو تا تیر هم شلیک کردن برام

می گم:دو تا تیر اول که مشقی هستند  می خورد بهت هم چیزیت نمیشد

افسرده میشود

می گوید:دکتر واسه پام یه کار بکن.میگن چون بیرون زندان اینجور شده خودم باید هزینه بدم

من:اگه پول داشتی که به این روز نمی افتادی

می گوید:به خدا راست میگی دکتر

واسش یه اعزام اورژانسی مینویسم که ببرندش پیش ارتوپد اینجور نباید خودش هزینه بده


تنها مرد زندان

پرستارمون میگه دکتر بیا اینو ببین بدجوره زخمش .میرم اتاق پانسمان .زندانی جوانی است که بر اثر زمین خوردن زخم عمیقی توی صورتش ایجاد شده

میگم:چی شده

میگه:توی سوئیتم .بلند شدم سرم گیج رفت .اینجور شدم

میگم:سوئیت (انفرادی) چرا؟

میگه :دعوا شده منم فرستادن سوئیت

زخمشو نگاه میکنم زخم عمیقی است .فشارشو میگیرم و میگم زخمش بخیه بشه

میگه:دکتر صورتم خراب شد رفت

میگم:چرا

میگه: جاش میمونه

جوان خوش سیمایی است و جای بخیه اگه با نخ ریز بخیه نشه  زیاد میمونه 

میگم:خودم برات بخیه میزنم نگران نباش

پرستارمون میگه :دکتر اینجا نخ بخیه ریز نداریم

زندانی میگه:دکتر گفتم اینجا ما زندانی ها ارزش نداریم کسی به حرفمون گوش نمیده


یه برگ اعزام براش می نویسم واسه بیمارستان .بهش میگم برو اورژانس پیش دکتر فلانی دوستمه الان شیفته 

روز بعدش دوباره همون زندانی میاد سرحال است زخمشو میبینم خدایی عالی براش بخیه کردن یه مراقبش همراهشه میگه دکتر گوششو معاینه کن.مدعیه که مراقب زده تو گوشش و پرده گوشش پاره شده بگو که چیزیش نیست(جوری میگه که حتما بگو چیزیش نیست)

گوششو معاینه میکنم.مراقب و زندانی پرستار و پذیرش همه منتظرنند تا من حرف بزنم

میگم:پرده گوشش پاره شده

همه میرن دوباره زندانی برمیگرده میاد دم اتاقم میگم چی شده ؟

میگه:تنها مرد این زندانی دکتر


پی نوشت:

1- بیان حقیقت و گفتن حق که باید همه آنرا رعایت کنند گاه آنقدر سخت و غریب میشود که وقتی بیان میشود گویی کاری خارق العاده و عجیب و شجاعانه است

2-دیر آپ کردنمان را به حساب مشکلاتی بگذارید که حسابی مشغولمان کرده









تاریخ ارسال: دوشنبه 19 تیر 1391 ساعت 22:17 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 47 نظر

پیشنهاد یک شغل پر درآمد

پیشنهاد یک شغل پر درآمد:
با توجه به اینکه رهبر کره شمالی در اقدامی بیسابقه خوردن پیتزا و همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده را در آن کشور آزاد اعلام کرد دوستان عزیز میتوانند تا چینی ها این فرصت شغلی را از بین نبرده اند سری به کره شمالی بزنند

تاریخ ارسال: جمعه 16 تیر 1391 ساعت 15:18 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 12 نظر

کاروان عروسی یا....

بوق بزن داد بزن کل بزن ترقه بزن زهرماری کوفت کن  لایی بکش خیابونو ببند فشفشه روشن کن

ولی برادر من -راننده تریلی -من موندم آخه تو چرا دیگه؟

بوق ممتد اونم صد ها بار اونم ساعت 12:55 شب؟

 ساده بهت بگم :شما به تنهایی تمام اجداد دامادو آباد کردی؟




تاریخ ارسال: جمعه 16 تیر 1391 ساعت 00:59 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 16 نظر

مهندس جان مواظبی؟

اگه سری به نیازمندی های روزنامه ها بزنید پر از آگهی های است که از شما درخواست دارند که مدرک مخصوصا مهندسی تونو واسه رتبه بندی و...شرکت بدهید با شرایط عالی .و تو این وضعیت اقتصادی خیلی ها بدشون نمیاد در قبال پول این کار را بکنند یا اصلا با طرف شریک شوند و مدرکشونو واسه ثبت شرکت بدن.

آدم های را  که میارن زندان معمولا چون ناگهانی و غیره منتظره هست معمولا با لباس کار یا لباس معمولیه ولی اون روز در بین ورودی ها  یه آقایی بود متشخصص با لباسی رسمی(البته کمر بند و کت و کاپشن و کفش و...تو زندان ممنوعه و از زندانی میگیرن)و صورتی اصلاح شده  و مودب .بهش تنها چیزی که نمیخورد این بود که بین اون زندونی ها باشه.معاینه شد .فشار خون و چربی داشت دارو واسش نوشتم و از می پرسم:

اینجا چیکار میکنی؟

میگه:قصه اش طولانیه

میگم چی شده ؟زندانی مالی هستی؟

میگه :نه  تو دردسر افتادم و تعریف میکنه:

تو صفحه نیازمندی ها چشمم به آگهی افتاد که یه شرکت واسه ارتقا رتبه به مدرک مهندسی نیاز داشت.منم بازنشته بودم گفتم  بد نیست شرایطشو بدونم زنگ زدم و قرار شد که من مدرکم را واسه کار شرکت بدم

اما این شرکت  با مدرک آقای مهندس شروع به کار میکنه و مهندسو به عنوان مدیر عامل معرفی میکنند .چون خودشون که مدرک نداشتند و با آشناها و شرایطی که داشتند تند و تند تو مناقصه ها برنده میشن و کار می کردند تا اینکه شرکت یه کار انتقال آب را برنده میشه(شاید هم می برندندش)و کار شروع میشه شرکتی که مهندس نداره و تجربه این کار ها را و به دلیل ریزش منطقه کار متاسفانه سه تا کارگر جونشو از دست میدن کارگر ها هم بیمه نبودند .خانواده ها شاکی میشن و کار به دادگاه میکشه و شرکت محکوم میشه اعضای شرکت هم همه تقصیرا را گردن مدیر عامل میندازند یکیشون زندان بوده تا مدیر عامل پیداش بشه .

تلفن مدیر عامل زنگ میخوره صدا آشنا نیست تا اینکه خودشو معرفی میکنه:مهندس ما با هم شریکیم شما مدیر عامل مایی

مهندس یادش میاد صحبت های معمولی و...میشه و طرف قصدشو از مزاحمت به عرض مهندس میرسونه:آقا ما کار گرفتیم و تنها یه امضای شما را میخواد شما بیا هزینه پرواز و حق زحمه آمدن و..همه را پرداخت میکنیم و از خجالتت در میائیم

مهندس میبینه  بد پیشنهادی نیست چمدونا را میبنده و از تهران 600 کیلومتر دور میشه از هواپیما پیدا میشه و به آدرسی که گفته بودن میره 100 کیلومتر دور تر از مرکز استان به مقرر شرکتی میره که با مدرک اون کار میکنه .زنگ میزنه به طرفهاش که من رسیدم شما کجائید .اونا هم میگن مهندس منتظر باش ما الان میائیم .مهندس به جای شریکا مامورای انتظامی را میبینه که بهش دستبند میزنن .هر کی باشه شوکه میشه

مهندس اصلا نمیدونسته چی شده و مدام میگفته برادر اشتباه گرفتید ولی تمام مشخصات کسی که مامورای دنبالش بودن با مهندس میخونده

مهندس را به دادگاه می برنن  ومهندس اونجا میفهمه که چی شده

اون مدیر عامل شرکتیه که سه تا کارگرش مردن باید دیه کارگرا را بده جریمه بده و........



تاریخ ارسال: جمعه 2 تیر 1391 ساعت 16:06 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 37 نظر

زندان یا بخش اعصاب و روان

نمی دونم ملت همه دیگه اعصاب ندارند و یا فرهنگ رفتن به روانپزشک جا  افتاده و همه واسه مشکلاتشون میرن پیش روانپزشک و یا این زندانی ها رسما منو گیر آوردن که هرکدوم پا نذاشته زندان ادعای داشتن بیماری اعصاب و روان میکنند

بیمار اول:

دکتر من نسخه پزشک متخصص دارم و سالهاست که مریضش هستم واسم داروهاشو بنویسید شب ها بهم بدن.

من:نسخته بده ببینم

نسخه مال یکی از روانپزشکها می باشد.چون نسخه از متخصص داره قاعدتا براش داروهای اعصابشو می نویسم .یک لحظه چشمم به تاریخ نسخه می افته که میبینم مال دو روزه قبله

از زندانی میپرسم:مرخصی رفته بودی؟

زندانی:نه

من:چه جوری پس متخصص دیدت و واست نسخه نوشته

زندانی:میشناسه مریضش بودنم

من:چند ساله زندانی؟

زندانی:2 ساله

توضیح:زندانی ها خانوادشونو مجبور میکنن که برن متخصص که واسشون نامه یا نسخه ای بگیره که بیماری اعصاب داره و گاهی متخصص ها این کارو میکنن در حالی که بیمار زندانه

بیمار دوم

این زندانی بیماری اعصاب و روان داره و تحت درمان و...مشکل اینجا است که دفعه  قبل که زندان آمد  با هزار بدبختی و...و با توجه به حال بد و جرم کوچک مواد مخدر .پزشک قانونی واسش نامه نوشت که 4 ماه بیرون از زندان تحت درمان باشه و بستری بشه و این چهار ماه مدت حکمش بود و به عبارتی از زندان آزاد شد و این طرف به خیال خود که این بار هم از اون خبر ها است دوباره اقدام به حمل و مصرف مواد کرده و دیروز بهداری اومده که دکترر:نامه بنویس برم؟

من:کجا

زندانی:خونه

من:بزار برسی

زندانی:4 روزه اینجام

من:پسر خوب اون ممه قبلی را به قول یک نفر لولو برد

زندانی:

بیمار سوم

این زندانی اساسی دچار مشکلات روانیه (اسکیزوفرنی داره) البته گاه گاهی که دچار توهم و هذیان میشه به بیمارستان میفرستیم و مدتی بستری میشه گاهی شوک کیگیره و میاد زندان و دوباره این روند تکرار میشه .

یک ماه قبل دچار هذیان کنترول شده بود و معتقد بود که دوربین های در سرش کار گذاشتند که افکارشو منتشر میکنه و می خواست بره بیمارستان تا این دوربین ها را در بیاره.واسش نامه دادیم و رفت و یک ماهی بخش روانپزشکی بستری بود و با حال عمومی خوب و دستور دارویی مرخص شد .

کسانی که شوک دریافت میکنند معمولا دچار یه فراموشی میشوند که گاه تا یک ماه هم طول میکشه وحالا این زندانی دوباره دیروز اومده بهداری البته چون قیافه منو یادش نبود در دم بهداری و در داشت به یه زندانی دیگه میگفت ببین الان میرم مخ دکترو میزنم و یه اعزام به بیمارستان میگیرم .همه زندانی ها به خاطر حضور داشتن من در صحنه میخندیدید و این زندانی فکر میکرد به او میخندند و همه از این فکر خوششون اومده

زندانی ها یکی یکی میان و معاینه می شوند و می روند تا نوبت این زندانی میرسه

من:مشکلت چیه

زندانی:نامه بدین برم بیمارستان دوربین ها را دربیارم

من"حالا زوده اگه بفرستیمت بری دوباره دوربین ها درمیاد باید یه چند ماهی  بگذره

زندانی:

بیمار چهارم:

وقتی یه زندانی واسه یه مشکلی به بیمارستان میره یا مرخصی درمان می گیره اون بیماری تا چند ماه اپیدمی میشه تو زندان .یکی از چندش آورترین بیماری ها جدید همورویید و عفونت پشت

البته این دوستان زندانی اولش فکر می کردن به خاطر موقعیت آناتومیک این بیماری ها دکتر اونا را معاینه نمیکنه ولی بعد از معاینه بیشترشون دچار اظهار پشیمانی  می شدندو آمار مبتلایان به هموروئید و سایر بیماری های ناحیه مقعد بشدت کاهش یافت


تاریخ ارسال: جمعه 26 خرداد 1391 ساعت 12:18 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 29 نظر

یورو2012

جام ملت های اروپا آغاز شد و دور اول بازیها به پایان رسید.گرچه  اسپانیا و هلند انتظارات را برآورده نکردند و کریس رونالدو در حد یک بازیکن معمولی نشان داد .انگلیس بدون وین رونی حرفی برای گفتن نداشت و تنها اوکراین و شفچنکو بودند که رویایی شروع کردند ولی به نظر من این آلمان هست که با نسلی از بازیکنان جوان و چند ملیتی خود اینبار فاتح یورو 2012 خواهد بود اسپانیا با این همه ستاره بی میل و انگیزه بازی کرد .و شاید فرانسه حریف مناسبی در  فینال برای  آلمان ها  باشد

 این بار زمان بازی های اروپا از زمانهای مناسب برای ما ایرانی ها است هرچند تحمل جواد خیابانی و علیفر وکارشناسان برنامه ها سخت است و گاه مجبور میشویم برای رهایی از شر این گزارشگران و سانسورهای مسخره یا  بی صدا ببینیم و یا تن به امواج کانال های ایادی استکبار بدهیم ولی این هیجان و این ستارگان فوتبال ارزشش را دارد


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 خرداد 1391 ساعت 17:12 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 13 نظر

بچه آخری

شاید شما ها هم خانواده های را سراغ دارید  که همه اعضای خانواده محترم و تحصیل کرده و...هستند و این وسط بچه آخر که معمولا پسر هم هست بر عکس همه اعضای خانواده میشه

خوب این زندانی ما هم از این دست بچه آخری ها بود چند ماه قبل تو ورودی های زندان بود که با توجه به اعتیادش و هپاتیت وبیماری اعصاب داشتم واسش پرونده تشکیل میدادم که لال بشه این زبون که یه باره گفتم فلانی چیت میشه(یکی از آدم های مشهور شهر )گفت دادشمه و شروع کرد به مشخصات سایر اعضای خانواده را هم دادن .

گفتم واسه چی آوردنت زندان؟

اولش یه افسانه ای سر هم کرد و بد دید انگار که خیلی دیگه این موضوع تخیلیه اصل ماجرا را گفت(افسانه ای تو این مایه ها بود که من چون هپاتیت دارم همش چاقو تو جیبمه و یه دفعه اعصابم ریخت به هم جلو یه مامور چاقو را در آوردم گرفتنم)

البته اصل ماجرای را هم که تعریف کرد بازم دروغ بود ولی باز قابل قبول تر(رفتم رستوران دادشم با زن دادشم دعوام شد زنگ زدن 110 آوردنم زندان)

روز بعد دوباره اومد بهداری که دکتر تو که برادر و خواهرامو می شناسی زنگ بزن بیان منو آزاد کنن و سیل اشک وآه بود که سرازیر شده بود.بشکن این دست از همون بهداری زنگ زدیم یکی از خواهرش و این که این بشر گناه داره تو زندان و...بیایید و آزادش کنید قول داده بچه خوبی بشه و خواهرش که گفت بابا دکتر این آبرو و آسایشو و امنیت خانواده را گرفته و لی قول داد که بیادو کارشو بکنه که آزاد بشه


این بشر کارش تهدید و باج خواهی از اعضای خانواده شده بود مثلا صاف می رفت رستوران داداشش و داد و بیداد که من هپاتیت دارم و...و دادشه هم مجبور می شد با پول ساکتش کنه

یا میرفت صاف بیمارستان که من برادر فلانیم و همه پرسنل اول چشماشون گرد می شد که نه تو برادر فلانی هستی و خواهر بیچاره که مسئولیت مهمی هم داشت مجبور می شد یه جوری راضیش کنه که بره خونه و بیشتر آبرو ریزی راه نندازه

امروز بهداریم میبینم یکی بلند بلند داره با یربازا حرف میزنه که من باید دکتر را ببینم دکتر منو می شناسه و....

میاد تو اتاقم؟

میگم:چیه؟

میگه:دکتر منو که می شناسی برادر..

میگم:آره میگه دوباره اومدم متادون میخوام-قرص میخوام-پام شکسته به برادرم زنگ بزن

میگم:پات چی شده؟

میگه:واسه مال دنیا

میگم:چی شده میگه دامادمون زده

میگم:دامادتون؟تو چی کار کردی؟اگه دامادتون زده چرا تو زندانی؟

میگه:راستش من در حینی که اون می زد بیکار نبودم دیگه دکتر

میگم:عکس واست مینویسم (در عکسی که گرفتیم آثاری از شکسنگی نبود

میگه:واسم زنگ بزن دکتر ولی این بار به این برادرم زنگ بزن

میگم:این بیچاره ها تو رو آوردن زندان که یه نفس راحت بکشن حالا من زنگ بزنم که دوباره بری بیرون به سیخشون بکشی

میگه:دفعه قبل که زنگ زدی 4 ماه که کاریشون نداشتم

من:

پی نوشت:

با سپاس از همراه اول-ایرانسل-بانک ها و موسسات اعتباری و ...که از ساعت 5 صبح دارن پیام تبریک تولد واسم میفرستن

با سپاس از همه دوستانی که از راههای دور نزدیک در قالب پیام-اس ام اس-ایمیل-لایک-و....به یاد من و تولدم بودند و همچنین  کسانی که اصلا به روی خود هم نیاوردند

تاریخ ارسال: شنبه 20 خرداد 1391 ساعت 13:47 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 50 نظر

کاشف کپسول نشاط آور

اسمش رامین است سارق مسلح که به 15 سال زندان محکوم شده.6 سالی از دوران محکومیتش گذشته .زبان چرب و نرمی دارد .شاید اگر سارق مسلح نمی شد یک کلاه بردار حرفه ای می شد.سالها زندگی در زندان باعث شده که او هم به این شرایط سخت عادت کند و در این بین دست به ابتکاراتی هم بزند .متادون و قرص مصرف می کند مصیبت های که سالهای طولانی و فشار های زندان باعث می شود حتی کسانی هم که معتاد نیستند و بیماری اعصاب ندارند برای لحظه ای رها شدن از فشار ها تن به این قرص بدهند غافل از اینکه قرص و متادون و مواد فشار ها ی مضاعفی برایشان به ارمغان دارد.

رامین در این سالها با تو جه به اینکه زندانی قدیمی محسوب میشود و جرمی آبرومند دارد .تبدیل به کسی شده که ورودی های جدید زندان و مخصوصا کسانی که معتاد باشند یا قرصی مصرف میکرده  توصیه های او را به جان دل گوش میکنند و حرف ها و نظراتش برایشان حکم قطعی میباشد و در این سالها رامین هم با امتحان دارو و قرص های اعصاب و روان به ترکیباتی جدید دست یافته .

کشف کرده که هیوسین آثار مخدری دارد و این به این خاطر است که مرف  ین((مرفین))و هیوس  ین((هیوسین))به دلیل داشتن(( ین)) از یک خانواده هستند و به طبع هیوسین می تواند همان آثار مرفین را داشته باشد و کشیدن هیوسین البته به روش رامین می تواند نئشگی و..ایجاد کند و این باعث شده که قرص هیوسین در بند همانند مواد مخدر و حتی بالاتر ارزشمند و گران باشد.البته رامین ترکیبات دیگری هم کشف کرده که نبود امکانات و زندان باعث شده که این ترکیبات به نام او ثبت نشوند .مورد تایید FDAقرار نگیرند و او همانند هزاران کاشف گمنام دیگری باشد که نداشتن قانون کپی رایت در ایران باعث شده که به پول نرسند.از جمله تهیه شیشه و کراک از متادون

از دیگر خدماتی که او به علم و مخصوصا کپسول فلوکستین کرده این است که کپسول فلوکستین که در بیرون از زندان به اکراه مصرف می شود و باید دها عدد از آن مصرف شود تا اندکی خلق بیمار بهتر شود و اندکی از افسردگی کاسته شود با القائات رامین تبدیل شده به کپسول نشاط آور زندان و زندانی جدید الورود که با یک دنیا غم اندوه و گرفتار یو نرسیدن مواد دسته پنجه نرم میکند با خوردن 3-4 عدد کپسول فلوکستین چنان احساس نشاطی میکند که گویی برنده جایزه 100 میلیونی پدیده کیش شده

امروز این شیمی دان و حکیم درمانگر بزرگ بیمار زندان بود و آن زبان چرب و قیافه مظلوم و گردن کج باعث شده که رابطه خوبی با همه پرسنل بهداری از جمله پزشک داشته باشد

رامین : راست بگوییم دکتر یا نه

من:راستشو بگو رامین متادونت کمه؟قرصا خواب کمن؟چی مشکلت؟

رامین:دکتر وضع مالیم خرابه حتی پول سیگار را هم ندارم چند بسته هیوسین برایم بنویس

توضیح:با توجه به سو ئ مصرف هیوسین در زندان من قرص هیوسین برای بیمار ها دیگر در زندان نمی نویسم

من:شرمنده

رامین:دکتر تر رو خدا درک کن

من:شرمنده 

رامین میرود و من  می دانم شرایط زندگیش سخت است به این می اندیشم کاش می گفت دل پیچه و اسهال دارد


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 ساعت 14:44 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 27 نظر

آشناهای قدیمی

صبح هنوز به طور کامل وارد بهداری نشدم که سرباز بهداری-پرستار بهداری-کارشناس بهداشت و تمام پرسنل و غیر پرسنل بهداری با خوشحالی وعده می دهند که دکتر یکی را واسه قتل آوردن میگه از آشناهای شماست

من در حالی که از تعجب شاخ در آورده ام می گم:به فرض این قاتل از آشناهای من باشه خوشحالی کردن داره و این خبرو با خوشحالی میدن که شما اینقدر خوشحال شدید ؟میگن نه آخه خیلی هم پررو هست ؟

پرستارمون میگه الان میارنش بهداری آخه دستاش شکسته

میگم شما لو ندید ببینیم اصلا این منو میشناسه یا نه؟


مریضا را میارن بهداری و من مشغول ویزیت هستم و این بار مکان ویزیت بیماران از اتاق پزشک به اتاق پذیرش بهداری منتقل شده تا همه ارکان بهداری شاهد صحنه ورود آشنای دکتر باشند .امروز همه بیماران زندان دچار امراض ((روم نمیشه بگم اینجا ))دکتر شده اند و هر دو دقیقه یک مریض را باید در اتاق معاینه ببینم البته همچی امراض خاصی هم نبودند که قابل گفتن در برابر 4 نفر نباشد ولی این زندانی ها ما آخر استفاده از کوچکترین فرصت ها هستند

مریض:دکتر اونجا روم نشد بگم من به خدا قرصای خوابم کمه

مریض دیگه:دکتر اونجا روم نشد بگم من ادرارم اذیت میکنه

و..........

آشنای دکتر وارد میشود و وقتی با 5 نفر روپوش سفید مواجهه می شود کمی هیجان زده می شود دست ها را بانداژ کرده و آتل بسته و پانسمان ناشیانه ای روی سرش است.از اون آدم های به شدت پررو است.سلام نکرده می گویید آشنای حفاضت است و حفاظت گفته برو بهداری تا دکتر برایت اعزام بنویسه.

در مورد شکسنگی میپرسم .می گویید دو تا دستش شکسته و سرش .به پرستارمون میگوییم آتل ها را باز کند و پانسمان سرش را در این حین کارشناس بهداشتمان وارد صحنه می شود :کدوم دکتر زندان آشناتون بود.

زندانی که انگار منتظر این حرف بود  هیجان زده اسم من را می گویید

همه می فهمند که این اعلام آشنایی با دکتر و از آشناهای دکتر بودن دروغی بیش نبوده  در حالی که من تو بهداری دارم طرف را معاینه میکنم  من را نشناخته.

دستها و سرش را معاینه میکنم بیشتر به یک خود زنی ناشانه می ماند تا آسیب و شکستگی در دعوا.

از ماجرای دعوا می پرسم

می گویید  دعوا شد برادرش  اشتباهی با بیل زد تو سر داداشش و اون مرد و بعد هم سه ضربه به من زده که دستام و سرم شکسته 

میگم محکم زد؟

میگه :آره دعوا بود دیگه تو دعوا که حلوا نذر نمی کنن

میگم:سر چی دعوا شد؟

میگه :هیچی همنجوری کشکی من یه چیزی گفتم اونم گفت دعوا شد

میگه:خیلی دستم درد میکنه کی اعزامم میکنید بیمارستان

میگم:دستا و سرت نشکسته نیاز به اعزام نداری؟

میگه :نه شکسته عکسامو میگم از بیمارستان بیارن.

میگم :نیاز نیست خودمون عکس میگیریم(عکس گرفتیم و هیچ گونه شکستگی نداشت)

بهش میگم داداشه با یه ضربه اشتباهی یکی را کشته .چطور تو با اینهمه   ضربه محکم که به تو زده هیچیت نشده ؟

با کمال پر رویی میگه:خدا بهم رحم کرده

پی نوشت

  همه از مادر می گویند و کسی شاهد شکستن قامت پدر نیست.

   روز پدر بر اسطوره های پایداری ایران زمین گرامی باد.(این جمله از وبلاگ یک پزشکی قانونی می باشد)


تاریخ ارسال: یکشنبه 14 خرداد 1391 ساعت 11:04 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 16 نظر

شربت متادون

مدتی است که مراکز ترک اعتیاد در ولایت ما به دستور معاونت دارو و غذا دانشگاه فقط مجاز به دادن شربت متادون به بیمارانشان برای ترک اعتیاد شده اند و البته این تصمیم بیشتر به جای اینکه به نفع مراکز و معتادان باشد به نفع کسانی شده که مقادیر انبوهی از انواع قرص متادون دارند و به قیمت های نجومی می فروشند و از طرفی باعث شده که شاهد موارد بیشتری از مسمویت و حتی مرگ به دلیل استفاده نادرست از شربت متادون در بین معتادان باشیم(هر سی سی از شربت متادون معادل 5 میلی گرم قرص متادون است و به عبارتی یک قاشق غذاخوری از این شربت معادل 50 میلی گرم متادون است که میتواند به راحتی یک انسان سالم را به کام مرگ بکشاند)و در این بین زندان هم از این تصمیم بی نصیب نمانده است

مورد اول:

در بهداری یک مریض بستری است که به دلیل مصرف بیش از اندازه متدون بوده معاینه اش میکنم در خواب است و گاهگاهی با صدا من چشم هایش را باز میکند و دوباره میخوابد اثرات آمپول نالوکسان(آنتی دوت متادون در در مسمویت با مواد مخدر به بیماران تزریق می شود) دارد پیدار می شود و آن نعشگی عظیم که با مرگ فاصله نداشته را دارد خنثی میکند و این برای ما خبر خوبی است کارهای اولیه انجام شده و برایش یک سرم تجویز میکنم .پرستارمان با جدیت تمام دنبال پیدا کردن رگ است ولی انگار خبری از رگ نیست من هم به کمکش میروم دستها و پاهای که از شدت تزریق و خالکوبی منظره ویژه ای پیدا کرده را کنکاش می کنیم ولی خبری از رگ نیست که نیست.معتاد گرامی گاه از درد سوزنی که به دنبال یک رگ در بدنش می رود چشمش را باز میکند .

انگار او هم خسته شده اینبار بلند می شود و می نشیند و پیروزمندانه می گویید :خسته نکن خودتو دکتر من خودم صبح تا شب تو این بدن دنبال رگ میگردم خبری نیست 

ولی پرستارمان که عمرش را به اینها سر کرده موفقیت خود را اعلام میکند یک رگ کوچولو که از چشمان صاحبش دور مانده.شاید این رگ هم در فردای آزادی یا ...به سرنوشت رگ های دیگر دچار شود

بیمار دوم

امروز هم در بدو ورود به بهداری دوباره مریضی مشابه داریم و سناریویی مشابه .بالای سر مریض میروم و این انگار حالش بهتر است البته خیلی بهتر است تزریقی نیست میپرسم چقدر متادون خوردی؟

میگویید:یک شیشه

میگم:یک شیشه خورده بودی که الان باید من با روحت حرف میزدم نه جسمت

میگویید:شیشه پر نبود

میگوییم:چقدر؟چرا اینهمه متادون خوردی؟

میگویید:خوب پولشو داده بودم دیدم دستگیر شدم گفتم بخورمش دست نیرو انتظامی نیفته

پی نوشت:

1- عده ای از معتادان هستند که به مراکز ترک مراجعه میکنند پرونده تشکیل میدهند و به جای مصرف متادون .متادونی که از مراکز را دریافت میکنند می فروشند تا خرج خرید مواد مخدر را دربیاورند

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 11 خرداد 1391 ساعت 21:38 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 17 نظر

دالتونها

-برادران دالتون و لوک خوش شانس یکی از محبوب ترین کارتونهای زمان ما بود و البته هنوز هم هست و جالب اینجا بود که خیلی ها از جمله خود من بیشتر طرفدار دالتون ها بودیم تا لوک خوش شانس .و این بار من داستان دالتون های خودمان را برایتان تعریف میکنم و لوک خوش شانسشان

-سال پیش که دیدمشان 3 برادر بودند که به جرم مواد مخدر زندان بودند عیسی و موسی و شجاع

و ویژگی مشابه علاوه بر چهره ای که به هم شبیه بود این بود که ماهی یک نفرشان دچار بیماری روانی شدید می شد به قول خودشان بیماری که معجونی از افسردگی-سایکوز -و...و هر آنچه شما فکر کنید بود و به عبارتی هر ماه یکی از آنها بیمارستان روان بستری بود و هر روز هم یکی از آنها به بهداری مراجعه میکرد.و این مکالمه بارها تکرار میشد تو شجاعی؟نه شجاع که تیمارستانه و یا تو عیسی هستی؟نه من موسی هستم عیسی که بیمارستانه؟

و این برادارن دالتون از تفاوتهای که با آن دالتون ها داشتند یکی نوع جرم بود که اینها به جای بانک در کار مواد مخدر بودند و  اینکه زیاد تفاوت قدی با هم نداشتند و به شدت هم با هم مهربان بودند


و چند روز قبل در ویزیت روزانه بیماران دوباره سر و کله دالتون ها پیدا شد . این بار به جرم سرقت و عیسی موسی شیروان .می پرسم شجاع پس؟میگویند شجاع که بیمارستانه 

می پرسم مگه بانک زدید که سه تای دستگیر شدید؟

میگن:نه دالتون وسطی رومون اعتراف کرده

ابهامی که یک ساله تو ذهنمه را مطرح میکنم:

می پرسم کسی هم تو خانواده شما هست که زندان نباشه و اهل خلاف نباشه؟

سه نفری میگویند لوک خوش شانس

میگم: مگه لوک خوش شانس با شما نسبتی داره(با لحنی طنز)

سه نفری:آره داداش بزرگه هست اون تو کار خلاف نیست

و  این دالتون های به جای نگاه به لوک خوش شانسشان و الگو برداری از او  برادر کوچک(شجاع) الگوی رفتاریشان است و به نوعی از آخر به اول خلاف کار شده اند




تاریخ ارسال: سه‌شنبه 9 خرداد 1391 ساعت 14:14 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 14 نظر

زندگی در زندان 3

بازسازی گذشته:

زندانیانی که مدت طولانی در زندان هستند سعی میکنند که گذشته ای درخشان از خود بسازند و این گذشته درخشان را مدام به زندانیان جدید بگوییند و با این کار به نوعی شاید الان که به بن بست رسیده اند سعی میکنند به نوعی آن زندگی ایدالی که آرزو دارند رابسازند و با ن

تکرار و تکرار آن و بازگو کردن آن به نوعی خود هم باور کنند که آنها اینگونه بوده اند .این زندانیان معمولا ادعا میکنند که زندگی مرفهی داشته اند و غرق در خوشی بوده اند و تنها علت زندان امدنشان بد شانس یبوده و بی گناه هستند .معمولا ادعا می کنند که آشناهای معتبری در بیرون از زندان دارند و به زودی مشکلشان حل می شود و میروند و به همه قول میدهند که تا از زندان آزاد شدند مشکلشان را حل میکنند و هر کس مشکلی داشت کافی است که تا از زندان آزاد شد یک سر به او بزند.و این قصه و این ادعاها سالها ادامه می یابد.و رفتن آمدن زندانیان جدید باعث می شود که این قصه ها زیاد تکراری نباشد

خانه و خانواده

زندانیانی که مدت طولانی در زندان می مانند معمولا ادعای عشق و علاقه عجیبی به خانواده و فرزندان پیدا میکنند پدری را تصور کنید که جز کتک زدن و بد رفتاری با فرزندانش کاری برای آنها نکرده و الان که مدتی است زندان است همه قسم هایش جان بچه اش می شود و مدام از دوری و ندیدن بچه هایش شاکی است و مدام حسرت روزهای خوبی را که با بچه هایش داشته می خورد و نگران درس و مدرسه بچه هایش است.امروز یک زندانی داریمکه  سارق مسلح بوده و مدتهاست زندان است امروز بهداری آمده بود و شاکی که افسرده شده ام حالم خراب است چون پسرم امتحان دارد و او نگران نمره هایش است پسرش راهنمایی درس میخواند.بعضی زندانیان هم به شدت همسر خود بد بین میشوند و بعضی انتظار دارند که همسرشان هیچ شکایتی از شرایط نکند و انتظار دارند سالها منتظر او بماند و هیچ حرفی از طلاق و ..نزند

تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 خرداد 1391 ساعت 22:30 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 14 نظر

۲ خرداد-خاتمی و......

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران

ساده دل من که سخن های تو باور کردم

تاریخ ارسال: دوشنبه 1 خرداد 1391 ساعت 23:05 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 17 نظر

اعترافات یک پزشک زندان

1-

در مورد یک زندانی در پست معجزات زندان برایتان  که با زندانی اطلاعات کاملش منو متقاعد کرد که بیماری دیابت دارد و انسولین میزند و بیماری اعصاب و....خوب من قبول کردم ازش(به نوعی زندانی تونست سر من کلاه بزاره)ولی برای محکم کاری یه زنگ هم گفتم پذیرش یهداری بزنه به خانوادش که مطمئن بشیم و امروز پذیرش میگه دکتر با خانوادش تماس گرفتم گفتند که اصلا بیماری دیابت نداره و با سرنگ انسولین تزریق میکنه چون رگاش خوب نیستن از بس تزریق کرده

من گفتم زنگ بزنن بند که طرفو بیارن بهداری (کاردم میزدی خونم در نمیومد)اومد تو بهداری گفتم قرص خواب و اعصابت قطع میشه.گفت آخه چرا دکتر؟

میگم دروغ گفتی؟همه بیماریات دروغ بود تا پرونده بینماری نیاری هیچ دارویی بهت نمیدیم؟

میگه من دروغ نگفتم؟

میگم تو نگفتی دیابت داری انسولین میزنی؟

میگه:دیابتم خوب شد

من:

زندانی:خوب تو خونه میگفتم دیابت دارم که شک نکن سرنگ انسولین واسه چی میخوام

من:

توضیح:خودتون میتونید به جای این دو شکل جملات متناسب بگذارید


2-

در مورد زندانی پست حرفه ای ها ((که طرف با زیرکی چند بار مرخصی درمان گرفت  ))از زندان زنگ میزنن بهم که فلانی را آوردن بهداری و فشار خونش بالا رفته و میگه قلبم درد میکنه.چیکارش کنیم دکتر ؟

دستور دارویی میدم ولی میگم تو بهداری بستریش کنید (تو بهداری زندان اتاق بستری داریم)و داروهای فشارشو رو ساعت بدید و نوار قلبم بگیرید و....

امروز زندان رفتم میبینم زندانی میگه دکتر تو را خدا منو مرخص کن برم تو بند 

میگم:مگه اینجا بد میگذره؟باید تو بهداری بستری باشی تا فشارتو کنترول کنیم و ازون مهمتر داروهاتو سر ساعت بخوری

میگه:فشارم که کنتروله بزارید برم تو بند.آخه اینجا 24 ساعت یه سرباز بالا سرمونه در اتاق قفله

پنجره ها بسته و سرباز هم میخواد جایی بره دستبندمون میکنه به تخت

میگم:خوب ممکنه فرار کنی اون موقع این سرباز بیچاره پدرشو در میارن




تاریخ ارسال: یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ساعت 20:50 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 15 نظر

زندگی در زندان 2

زندگی شخصی

زندگی شخصی در زندان شاید با مفهومی که  از زندگی شخصی و خصوصی در ذهن است مغایرت فراوان داشته باشد.در زندان شما وسایل شخصی بسیار محدودی دارید که به نوعی دارایی شما محسوب میشود یک یا دو پتو-مسواک-فلاسک چای-لیوان-کارت عابر بانک ...همین ها می شود زندگی شخصی یک فرد که باید هم از آنها به شدت مواظبت کند .داشتن تخت برای خواب یک امتیاز محسوب میشود که زندانیان قدیمی تر یا پول دار تر و یا قوی تر از آن بهره دارند و با توجه به تعداد زیادی زندانی .خیلی ها تا مدت ها ((کف خواب))هستند.زندانی در بدو ورود به زندان مهمترین کاری که میکند پیدا کردن یک آشنا-هم محله ای-رفیق-هم شهری می باشد تا در بدو ورود به زندان در پناه این شخص باشد.

دنیای خصوصی زندانی به شدت کوچک و کوچکتر می شود  و زندانی ها نسبت به اموال خود که بسیار مختصر هستند حساس می شوند کل امول یم زندانی در یک سبد پلاستیکی جا میشود و زندانیان حبس ابد وحبس های طولانی مدت به نوعی به این سبد به عنوان تمام دارایی خود مینگرند و به شدت مراقبش هستند. با توجه به نوع زندانیان یک زندانی معمولی کمتر دوست و آشتنایی پیدا میکند که از نظر فکری-فرهنگی با او تشابهاتی داشته باشند.

بعضی زندانیان در زندان تشکیل گروه و باند میدهند و در زندان هم به رفتارهای خود ادامه میدهند این افراد معمولا سابقه طولانی زندان دارند و از طرفی از قدرت بدنی و یا پول هم بهره دارند و این کمک می کند به تداوم آنها

بعضی زندانیان بی بضاعت در زندان شهردار می شوند که شهردار زندان مسئول تمیز کردن سالن-دستشویی ها -حمام ها -جمع کردن زباله ها و.. می باشد که در پایان هر ماه مبلغ ناچیزی پول دریافت میکند که این پول از طرف خود زندانیان داده می شود

هم خرج:زندانیانی که با هم دوست هستند و در یک اتاق هستند با هم هم خرج میشوند واین هم خرجی در تهیه غذا-چای-قند-میوه و وسایلی است که از فروشگاه زندان می خرند

به نوعی در زندان حریم خصوصی کوچک است و در این بین شما زندانیانی هم هستند که با توجه به مشکلات روانی و..که دارند مدام ممکن است که قصد صدمه زدن یا آزار دیگران را داشته باشند که معمولا شاهد دعواهای هستیم که به خاطر موضوعات پیش پا افتاده رخ میدهد و در این دعوا ها معولا گروه و طرفداران طرف های دعوا هم وارد دعوا میشوند.

البته در کنار این نوع زندگی که باعث میشود زندانی هر روز نا امید تر و خسته تر شود ولی باز هم شاید تنها چیزی که باعث میشود یک زندانی سر پا بماند همان اندک امیدی هست که به آزادی دارد که این مورد در مورد زندانیان قتل بیشتر هست که اینها تا آخرین لحظه امید دارند که معجزه ای رخ دهد و آزاد شوند

پی نوشت:

1-وکیل بند:اصطلاحی که زیاد به گوشتان خورده .معمولا یک نفر از زندانیان که از توان بدنی بالا هم برخوردار باشد به عنوان وکیل بند از طرف مسئولان زندان انتخاب می شودئ که مسئول کنترول اوضاع بند است.البته معولا وکیل بندها از موقعیت خود سوئ استفاده میکنند و بقیه زندانیان به نوعی مجبور هستند از وکیل بند اطاعت کنند چون وقتی وکیل بند زندانی را به عنوان عامل دعوا و یا سایر مشکلات معرفی میکند این زندانی دچار دردسر می شود و معمولا حرف وکیل بند مورد قبول مراقبان و...است

2-در زندان با توجه به اینکه پول ممنوع است زندانیان از کارت تلفن و بسته سیگار برای خرید و فروش استفاده میکنند و این مورد بیشتر در مورد قرص خواب و..است .

3-از دیگر کارهای زندانیان ساخت صنایع دستی و...است که اینها معمولا به سایر زندانیان یا زندانیانی که آزاد می شوند فروخته میشوند .




تاریخ ارسال: یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ساعت 12:35 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 14 نظر
( تعداد کل: 319 )
<<   1      ...      3     4      5      6     7      ...      16   >>
صفحات