X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک پزشک سابق زندان

یک پزشک از گوشه ای از این سرزمین.

جام جهانی ادامه داره و...

۱-نتایج دستیاری آمد و من هم مثل خیلی از دوستانم با نمره های خوب هیچی قبول نشدیم و در عوض تعدادی از مدیران محترم با نمره های بسیار پایین رشته های خوب و لوکسو تصاحب کردند به همین راحتی

۲-ایتالیا و فرانسه قهرمان و نایب قهرمان جام جهانی قبل حذف شدند.ژاپن و کره جنوبی افتخار آفریدند و با اقتدار به مرحله بعد رفتند.تیم های آفریقایی با وجود بازی های خوب همه غیر از غنا حذف شدندو تیم های آمریکایی جنوبی به جلو می تازنند

میشود به امید یک فینال رویایی بین تیم های برزیل و آرژانتین و یک رده بندی ناب بین ایسپانیا و هلند بود

۳-یک مرده بچه کوچیک ۵ ماهه شو که دستش با آب جوش سوخته بود اورژانس اورده بود .سوختگی سطحی بود یه پانسمان کوچولو و یک قطره استامینوفن برای دردش براش نوشتم.رفت و نیم ساعت دیگه برگشت با عصبانیت تمام که این بچه ساکت نمیشه اعصابمو خرد کرده.یه آرامبخشی .مسکنی بزن براش.نگاش میکنم معلومه خماری بهش فشار آورده از طرفی میترسم یه بالای سر بچه بیاورد.او که نگران سوختگی دست بچه نیست و همه نگرانیش اینه چرا گریه میکنه.بهش میگم استامینوفن بهش می دیدم آروم میشه این بچه است شما نگران نباش.

۴-و من به این می اندیشم این بچه بیگناه به کدامین گناه در دامان این پدر قرار گرفته که حتی نمیخواهد گریه یک طفل را تحمل کند .ایا او یک پدر است؟

تاریخ ارسال: جمعه 4 تیر 1389 ساعت 15:38 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 6 نظر

جام جهانی ادامه دارد

اسپانیا تنها تیمی بود که مملو از ستاره بود و بازی زیبایی نمایش میداد

ژاوی-اینیستا-کیتا-تورس-ویا-فابرگاس-پویول همه و همه یعنی تا اینجا اسپانیا لیاقت قهرمانی دارد ولی یک حادثه و گل از تیم سوئیس به رهبری گرگ باران خورده فوتبال اوتمارهیتزفیلد گرچه سخت بود ولی این تیم اسپانیا با این باخت از صحنه به در نخواهد رفت

فرانسه باخت و در خطر حذف قطعی قرار گرفت و به نظر من خروس ها در این جام در حد مرغ ماشینی هم نبودند.تیمی که با خطای هند تیری هانری به جام جهانی خودش را تحمیل کرد و در غیاب ستاره ها یک تیم معمولی هست.

اروگه به رهبری فورلان به جلو می تازد

و مکزیک یها با بازیکنان جوانشان امید به صعود دارند

آرژانتین مارادونا کره جنوبی را در هم کوبید ولی کره جنوبی خوب بازی کرد و هنوز بخت صعود دارد

یونان گرچه نیجریه ده نفره را برد ولی چنگی به دل نمیزند و در همین مرحله میماند .چون آرژانتین مارادونا با لشگری از نابغه های فوتبال را در پیش روی یونان قرار دارند

هنوز هم میگویم تیمی که لیاقت قهرمانی داشته باشد هنوز نداریم گرچه آرژانتین دو برد پیاپی داشت ولی مارادونا با کت و شلوار و ریش و انگشتر  نمیتواند همانند مارادانوی عجوبه  بازیگر مربی درجه اولی باشد 

یا حوادثی دیگر رخ دهد


---در مرکز نگه داری بیماران روان کار میکنم تو ویزیت این هفته از همشون در مورد فوتبال میپرسم

غیر از افسرده های شدید بیشترشون نگاه میکنند اما   مشکلل  یکشون این بود:

دکتر من شب فوتبال ها را میبینیم صبح یادم میره بازی چند چند شد.انگار اصلا جام جهانی را نمیبینم



تاریخ ارسال: جمعه 28 خرداد 1389 ساعت 12:51 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 15 نظر

جام جهانی ادامه دارد

نیوزلند و اسلواکی نه در فوتبال دنیا و نه در میان ایرانی ها محلی از اعراب ندارند

پرتقال را ساح عاجی ها با اریکسون معروف متوقف کردند تا همه منتظر رونمایی از بهترین تیم دنیا در مقابل تیم مرموز به نام کره شمالی (کشوری ایزوله و فقیر و محروم در ینگه دنیا )باشند ولی بازی خوب طوفان زرد سابق آسیا و اشکهای شماره ۹ کره هنگام پخش سرود ملی کشورش هیچ سودی دیگر از این بازی نصیبمان نشد و صدای اعتراض برزیلی ها و طرفداران بیشمار برزیل را در سراسر کره خاکی از دونگای بد لباس به خاطر محروم کردن مردم از دیدن لبخندها و تکنیک ناب رونالدینهو به هوا برد

منتظر اسپانیای دل بوسکه می مانیم شاید در این جام بی ستاره رونقی بدهد به بازیها

----از نتایج دستیاری خبری نیست

----مدام به این میاندیشم:

به کجای این شب تیره بیاویزم

قبای ژنده خود را


تاریخ ارسال: چهارشنبه 26 خرداد 1389 ساعت 14:21 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 7 نظر

جام جهانی


ژاپن شیرهای رام نشدنی را رام کرد تا افتخاری باشد برای آسیا و حسرتی دیگر برای ایرانیها

پاراگوئه ایتالیا را متوقف کرد تا به همه بگوید این ایتالیا حرفی برای گفتن ندارد تیمی که ستاره ای ندارد

هلند گوشه ای از فوتبال ناب هلندی را به نمایش گذاشت ولی هلند تیمی بدون مهاجم است

الجزایر و اسلونی حرفی برای گفتن نداشتند

و هنوز باید منتظر رو نمایی از سه مدعی دیگر باشیم

برزیل

اسپانیا و پرتقال

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 25 خرداد 1389 ساعت 12:45 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 3 نظر

جام جهانی

تب جام جهانی همه گیره

حتی کسانی که فوتبالی نیستند

حتی مریض ها و همراهاشون

جالب اینجاست که همراه مریض ها ترجیح میدن که فوتبال نگاه کنند تا دم و دقیقه گیر بدن مریض ما چی شد

نمیدونم جای ایران خالیه یا نه؟

-برای ویزیت خونه یه پیرزن رفته بودم مشغول دیدن ماهواره و کانال فارسی وان بود ازش میپرسم فیلمم میبینی مادر؟

میگه نه این فارسی وانه خیلی خوبه فقط خیلی بد فارسی حرف میزنن تو هم ببین  اگه بیکاری


-یه بیمار دارم پیرزنه ازش میپرسم حالت چطوره؟

میگه:بد نیستم شما خوبی

دوباره می پرسم حالت خوبه مادر مشکلت چیه؟

میگه:از دولتت بد نیستم شما خوبی؟

میگم بابا منظورم اینا برا چی امدی دکتر

میگه:خوب از همون اول بگو .اول فشارمو بگیر تا بگم


تاریخ ارسال: یکشنبه 23 خرداد 1389 ساعت 19:08 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 7 نظر

تقصیر کیست؟

یه خانم 22 ساله دوتا بچه داره یکی 6 ساله و یکی 5 ماهه بعد از از زایمان اول دچار حالاتی از جمله ترس-اضطراب شدید-و افکاری مربوط به کشتن بچه بوده که مراجعه ای به پزشک نداشته بعد از زایمان دوم مجددا دچار این حالات میشود تا جای که اقدام به خودکشی میکند و 20 روز بستری بوده و یک ماه قبل مرخص میشود چند روز قبل صبح بچه 5 ماهه را کشته((سرش را بریده))و بچه 6 ساله که دچار جراحت از ناحیه گردن بوده موفق به فرار از دست مادر میشود و زنده می ماند ولی به شدت ترسیده و دچار وحشت است در این اتفاقات چه کسی مقصر است
تاریخ ارسال: شنبه 22 خرداد 1389 ساعت 12:50 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 8 نظر

وقتی حوصله نداری و خسته ای

خیلی خسته و بی حوصله ام

امروز صبح بی خیال کار شدم و نرفتم

موبایلم خاموش کردم و تا ظهر تو رتختخواب غلط زدم

با خودم میگم کاش خانه کوچک همسایه درخت سیب نداشت

کاش من پری کوچکی تنهای را نمیشناختم

کاش تو به من نمیخندیدی

کاش روزگاز غریبی نبود

کاش تو نازنین نبودی

کاش تمام خوابهایم واقعیت بود

کاش این واقعیت ها همه خواب بود

کاش قفل افسانه نبود

کاش........

تاریخ ارسال: دوشنبه 17 خرداد 1389 ساعت 16:22 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 12 نظر

روزت مبارک

الو سلام مامان روزت مبارک



تاریخ ارسال: جمعه 14 خرداد 1389 ساعت 12:36 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 3 نظر

بیمار آبادانی

دیشب شیفت بودم ساعات ۱۲ شب یه خانم ۵۰ ساله با پسرش آمدند .درد قلبی داشت و من اول شرح حال گرفتم و هر سوالی میپرسیدم با تاکید میگفت آره

من:دردتون شدیده؟

مریض:خیلی زیاده دارم میمیرم

من:سابقه فشار خون دارید؟

مریض:خیلی فشارم بالا میره 

خلاصه هر چی پرسیدم باتاکید میگفت آره

من براش نوار قلب درخواست دادم که با توجه به سابقه قبلی بیماری قلبی هم داشت نوارقلبش هم مشکل داشت

گفتم باید بستری بشی تا اعزامت کنیم بیمارستان.اینجا متخصص قلب یا داخلی نداریم.گفت نه نمیرم و رضایت میدم میرم خونه.دوباره تاکید کردم بابا با این شدت درد و سابقه قبلی که داری و این نوار حتمان باید بری بیمارستان بستری بشی.قبول نکرد و رضایت داده بره خونه.چند دقیقه بعد پسرش اومد که مادرم راضی شده بستری و اعزام بشه.پرونده بستری و اعزام براش تشکیل دادیم که مریضه دوباره منو صدا زد که دکتر من آبادانیم همه اونا که درمورد درد قلب و فشارم گفتم به اون شدت نبود و حالم بهتره میخوام برم خونه اگه مشکلی داشتم باز برمیگردم.

من:

رکورد میزنیم:

این هفته رکورد شیفتو میزنم

شنبه و یکشنبه و سه شنبه و پنج شنبه=۲۴ ساعته شیفتم

دوشنبه و چهارشنبه=۸صبح-۱بعدالظهر و ۴ تا ۸ عصر

بعیده جمعه صبح زنده باشم

معروف میشویم

این شماره سپیدهم یک مطلب از این وبلاگ چاپ کرده




تاریخ ارسال: دوشنبه 10 خرداد 1389 ساعت 13:45 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 11 نظر

خاطرات پراکنده

اینها خاطراتی پراکنده از شیفت های من  میباشد

۱-درمانگاه شیفت بودم صبح زود زنگ اتاق زدن که مریض داریم ساعت ۶ صبح بود که دیدم یه زن و شوهر و مادر مرده یه  بچه ۳ ساله را بغلشونو .میپرسم چی شده بچه مشکلش چیه ؟باباش گفت از دیشب تا بحال ((جیش))نداشته.یه لحظه با خودم فکر کردم خوب منم از دیشب جیش نداشتم

۲-بعد از زلزله بم من یک سال از طرحمو بم بودم روزگاری بود.زندگی تو کانکس-گرمای خرما پزان-خرابه ها-و ملتی که یک شبه زندگیشون دگرگون شد.یه مریض داشتم میگفت تریاک میکشه و ..من ازش پرسیدم چند ساله معتادی؟به شدت عصبانی شد که من که گرد((هروئین)) نمیکشم که معتاد باشم چرا توهین میکنی دکتر من فقط تریاک میکشم((نمیدونم درسته یا نه ولی اونجا تریاک کشیدنو جزوه اعتیادات محسوب نمیکردن))

۳-برا رفتن به بم و برگشتن از بم من همیشه((ماهی یک بار))ترمینال کرمان میرفتم و تا سوار اتوبوس میشدیم یه خانمه می آمد تو اتوبوس که کمک کنید بچم مریضه و از این حرفها و همیشه من اونو میدیم یه بار که به صندلی من نزدیک شد .پرسیدم خانم من ۹ ماهه میام و میرم هنوز بچه ات خوب نشده؟

۴-یه مریض داشتم ازش پرسیدم مشکلت چیه گفت:((شن))دارم و من با تعجب نگاش کردم و گفتم آخه چه ربطی به دکتر داره که تو شن داری یا سیمان؟گفت دکتر بابا کلیه ا م شن داره.((اونجا به سنک کلیه شن هم میگفتن))

۵-از معتاده که برا ترک آمده میپرسم پول موادو از کجا میاری؟میگه دکتر خدا پول عروسی و عزا و موادو میرسونه

۶-از معتاده می پرسم از کی مواد مصرف میکنی ؟گفت:از زمان شاه پرسیدم چرا میخوایی ترک کنی؟میگه:هم پول ندارم و هم رگ که تزریق کنم یه یک ماه متادون((داروی که برای ترک اعتیاد استفاده میشود)) بدین شاید یا رگ پیدا کردم یا پول .دیگه مزاحمتون نمیشم

تاریخ ارسال: یکشنبه 2 خرداد 1389 ساعت 20:55 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 20 نظر

خدا را کشتند

خدا را کشتند

پای آن کاج بلند

پشت دوبار آمدن چلچله ها

پشت دو برف

روز آغاز دروغ

خدا را کشتند

من مردمانی را دیدم که کمر به قتل خدا بسته بودند



با عرض پوزش از سهراب عزیز



تاریخ ارسال: شنبه 1 خرداد 1389 ساعت 16:05 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 5 نظر

رهاورد یک شیفت



ساعت 2 شب(دیشب)یه دختر خانم 16 ساله را آورده بودند درمانگاه با دل درد.شرح حال گرفتم پهلوی چپش درد می کرد و کمردرد داشت(دیسمنوره=قاعدگی دردناک)هر چی سوال کردم میگفت ندارم(تهوع-استفراغ-بی اشتهایی-پریود)دارو داشتم براش مینوشتم باباش گفت یه آزمایش بنویس ببینیم آپاندیسیت نباشه؟گفتم نیست آخه آپاندیسیت طرف راسته و این سمت چپش درد میکنه و درثانی هیچ علامتی به نفع آپاندیسیت نداره.با مادر دختره و یه راننده بودن برگشت به اونها گفت ((زورش ایاره بنویسه)) و به من گفت بنویس شاید مال این طرف چپش باشه؟دیدم فایده نداره بحث کردن و اصلا نمیخوان گوش کنن یه آزمایش براش نوشتم .رفتن و 2 ساعت بعد اومدن و بابای آزمایش دستش گفت ببنش.آزمایش طبیعی بود.بهش گفتم آقا من که گفتم آپاندیسیت نداره الکی هم اعصاب منو خرد میکنی هم اینهمه وقت همه را میگیری.گفت میخواستیم مطمئن بشیم که نداره حالا دارو براش بنویس.دارو نوشتم و رفتن که دارو بگیرن و من داشتم فکر میکردم دیگه از دست اینا راحت شدم که دوباره باباهه اومد و گفت :حالا سرم لازم بود براش نوشتین؟نمیشه نزنیم؟با عصبانیت گفتم هر کاری که خودتون میدونید بکنید که همون جواب اعصاب خردکن را دادن که شما دکترین.اینبار گفتم دیگه رفتن و من حداقل از دست اینا نجات پیدا کردم که دیدم مادر اومد تو مطب و گفت آقای دکتر این همیشه موقع پریود اینطور میشه این دارو ها که نوشتی ضرر نداره براش.داشتم دیگه منفجر میشدم .گفتم من مگه ده بار نپرسیدم که پریود نیست این در ها راهمیشه در زمان پریود نداره ؟گفت چرا منتها رومون نمیشد بگیم هست

2-یه پیرزنه با درد قفسه سینه ساعت 5 صبح اومد و بستری شد اسمش((زیاتی الماس))بود بهش گفتم مادر واقعان زیادی بود یا اسمت زیادی ؟گفت خیلی دختر بودیم من اخری بودم گذاشتن اسممو ((زیاتی)) گفتم پس چرا حداقل نذاشتن ((زیادی))که قشنگتر باشه آخه ((زیاتی )یه جوریه گفت بابام رفته سه جلت((شناسنامه))بگیره گفته (زیاتی) و اونا هم نوشتن (زیاتی)


من اینجا هم مینویسم

تاریخ ارسال: یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 ساعت 11:40 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 18 نظر

خاطرات پراکنده

۱-دیروز  و دیشب شیفت بودم یه پیرزن با سردرد اومده بود .بعد از معاینه و شرح حال  دیدم فشار خونش بالاست بهش گفتم خانم فشار خونتون بالاست باید کنترول کنی و دارو مصرف بکنی.گفتم میدونم گاهی میره بالا.گفتم من دارو براتون مینویسم باید حتما مصرف کنی.گفت:جان خودت ننویس من که نمیخورم و با فریاد بر سر همراش اگه این قرصا را بگیری میدونی که چیکارت میکنم.

من داشتم از تعجب شاخ در میاوردم .گفتم مادر این قرص فشار خونه لازمه برات باید حتمان بخوری.نخوری سکته میکنی.گفت سکته کنم و بمیرم بهتره تا معتاد این قرصام بکنید

۲-یه آقاهه  با کمردرد مراجعه کرده بود شرح حال گرفتم و معاینه و بعد براش دارو نوشتم تو این مدت پسرش با تعجب نگاه میکرد.یه باره پرسید شما رو چه اساسی این داروها را مینویسی؟یه نگاه کردم بهش گفتم آخه خدایا به این بچه ((۲۴سالش بود))چی بگم؟گفتم حتمان یه اساسی داره که من نیم ساعت دارم شرح حال میگیرم و معاینه میکنم باباتو

گفت آخه من با ۵ کلاس سواد بدون این مسخره بازی های شما میفهم بابام یه مسکن میخواد شما ایهمه درس خوندید و این همه وقت ما را می گیری تازه فهمیدی مسکن بنویسی برا بابام

۳-دیشب دقیقا ساعت ۳ شب یه بیمار داشتم یه ژیرزن ۷۵ ساله با کمردرد مزمن.یه نگاه به خودش کردم یه نگاه به همراهاش گفتم مادرجون آخه شما که ۲۰ ساله کمرتون درد میکنه و دارو میخوری نمیشد همون سر شب بیای تا برات دارو بنویسم ؟÷پیرزن یه نگاه به من کرد یه نگاه به همراهاش و با صدای بلند شروع کرد به آه و ناله ((فکر کنم میخواست یه جوری توجیه کنه ساعت ۳ شب اومدن اورژانس واسه یه کمر دردی که ۲۰ ساله داره))

-

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 23 اردیبهشت 1389 ساعت 23:09 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 16 نظر

معجزه حضرت عیسی

شب شیفت بودم ساعت ۳ صبح یه مریض امده بود با سرماخوردگی براش دارو نوشتم .دارو گرفت و رفت.صبح ساعت ۷/۳۰ اولین بیماری که اومد درمانگاه خودش بود و با کمال پرویی گفت دکتر من خوب نشدم که؟

گفتم :بابا تو دیشب دیدم چهار ساعت نشده باید داروها را کامل بخوری تو هنوز یک دونه قرص هم نخوردی

گفت:خوردم داروها فایده نداشته یه چیزی دیگه بنویس

گفتم:ای بابا حضرت عیسی هم که شفا میداد حداقل یه ۲۴ ساعت طول میکشید تا مریضاش کامل خوب بشن

گفت:دکتر اطلاعات دینیتون کمه مریض های حضرت عیسی فورا خوب میشدن



تاریخ ارسال: سه‌شنبه 14 اردیبهشت 1389 ساعت 14:06 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 20 نظر

آوردیمش دکتر

شب شیف بودم یه زن و شوهر جوان کودک 2 ساله شان را با شکایت تب شدید آورده بودند .پرسیدم

شربت استامینوفن دادید بهش؟

جواب:نه

قطره استامینوفن دادید بهش؟

جواب:نه

پاشیویش کردید؟

جواب:نه

شیاف براش گذاشتید؟

جواب :نه

پس این بچه که 5 ساعته تب داره چیکار براش کردین؟

جواب:آوردیمش دکتر

من:پیش خودم گفتم عجب کار مهمی کردین




تاریخ ارسال: شنبه 11 اردیبهشت 1389 ساعت 12:16 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 12 نظر

خاطرات پراکنده

۱-پیرزن بد اخلاق:توی یه درمانگاه روستایی کار میکردم بیشتر روزا یه پیرزن بد اخلاق می اومد و پرسنل میشناختندش و همینطور مدام به زمین و زمان فحش می داد و علت همه مریضی و بدبختی هاشو برادرش میدونست که سهمشو از ارث خورده بود.فشار خون بالا داشت تو هر ویزیت بهش میگفتم فشار خونت بالا است کنترول نیست باید دارو بخوری اول که زیر لب یکی دو تا فحش نثار میکرد و بعد میگفت:من کوفت هم نمیخورم که فشارم بالا با شه یه سرم برام بنویس و دو تا ازون آمپولای که قاطی میکنن(ب کمپلکس و ب ۱۲)گذشت تا اینکه یه روز صبح زود زنگ درمانگاه به صدا در آمد برف وحشتناکی هم آمده بود .دیدم پسرشه اومده بود دم درمانگاه و گفت مادرم دیشب تا بحال نفس نمیکشه؟؟؟؟من گفتم چرا حالا اومدی گفت برف زیاده با ماشین تا درمانگاه هم نمیشه اومد چه برس ببریم شهر .رفتیم خونشون جاتون خالی پیرزنه سکته مغزی کرده بود و فلج چهار اندام و کاهش سطح هوشیاری.گفتم هر طور شده باید ببرین بیمارستان .شوهرش گیر داده بود این که هیچیش نبود هر روزم که میومد درمانگاه از اون آمپولا نشده اینطور شده .حالا یه آمپول بزن بش شاید خوب بشه

۲-خدای دروغ حشمت:اوایل من این عجوبه را نمیشناختم میومد درمانگاه و هر روز از کارای مهمش و اینکه پیمانکار معروفیه و پسراش همه مهندس هستن و خودش چیکار که نمیکنه تعریف میکرد .تا اینکه پرسنل گفتن دکتر این اقا را همه میشناسن همه حرفاش دروغه.

یک روز گفت تهران دکتر رفته و دکترش تاکید کرده حتما همین داروهای تجویزی اونو مصرف کنه.گفتم دفترچه را بده. داروهاشو ببینم.دیدم ای بابا خودم ارجاش دادم متخصص گوارش همون شهر نزدیک و چندتا ((رانیتیدین)) واسش نوشته؟؟؟

-یه روز میگفت پسرم عباس مهندس عمرانه و الان یه پروژه بزرگ تو بندرعباس دارن اونجاست از شانس بد حشمت نیم ساعت بعد پسرش عباس به دلیل دعوا و پارگی دست اومد درمانگاه پرسیدم کجا کار میکنی گفت:کارگر جدول سازی هستم همین پشت درمانگاه جدول میسازیم

از شاهکار های این آقای حشمت این بود هیچ وقت پول خورده با خودش حمل نمیکرد یه تراول ۵۰هزارتومانی داشت .حالا قیافه پذیرش درمانگاه ما را تصور کنید که میخواست ویزیت ۱۵۰تومانی پزشک خانواده را از این کم کنه.و هر هفته دو تا سه بار این کارو بکنه

۳-پیرمرد  افتاده و مودب:یه بار آخرای زمان کار درمانگاه بود داشتیم تعطیل میکردیم یه پیرمرد اومد دلم نیومد ویزیتش نکونم .اومد تو اتاق و گفت دکتر من چیزیم نیست زیاد اینجا دکتر نمیام((من عصبانی شدم.ای بابا پس چیزیت نیست اینجا چیکار میکنی اینم اخر وقت))دو سه تا قلم دارو برام بنویس((دستور هم میده))گفتم داروهات چیه دو سه تا اسم خارجی ردیف کرد .من: چی اینا چی بود گفتی

جلد داروها را داد و گفت شرمنده دکتر تمام شدن تا دوباره پسرم بفرسته برام  این مدتی که اینجام یه دو سه روزی طول میکشه اگه میشه مشابه ایرانیشو برام بنویس

یه نگاه به قیافه پیرمرد کردم با خودم گفتم اخه اینجا ته دنیا است  از کجا واست برسه .شاید اینم ما را سر کار گذاشته.و تو مایه های حشمته داره لاف میاد

گفتم پدر جون باشه واست مینویسم اما کی قراره واست دارو بیاره.گفت ۲ تا پسر بزرگم آمریکا هستن متخصص هستن سالها  است که اونجا زندگی  میکنن.

۲ تا دخترام آلمانن .یکیش دندانپزشکه و اون یکی مهندس.فقط این پسر آخریه تنبل بود همینجا ((ایران))داره برا تخصص  درس میخونه.

یه لحظه مبهوت شدم اول گفتم الکی میگه بعد دیدم پسر آخریشو که میشناسم شاید اون چهارتا را الکی بگه.گفتم پس شما چرا اینجا موندی که هیچ امکاناتی نداره؟گفت ای بابا دکتر چقدر سوال میکنی من بیشتر سال  خارجم حالا چند روزه اومدم اینجا یه هوا عوض کنم با اجازه و رفت.

از پذیرش درمانگاه پرسیدم گفت درست میگه دکتر ولی خیلی آدم خاکی و افتاده ایه((یعنی خوب))نصف امکانات این درمانگاه هم اون خریده .با خودم گفتم حالا صدتا فحشم میده ۴ تا بچه هاش متخصص هستند برا یه قرص من اینقدر سوال پیچش کردم.

من اینجا هم هستم

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1389 ساعت 17:02 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 12 نظر

خاطرات پراکنده اینترنی

۱-از پیرمرده شرحال میگرفتم پرسیدم آقا شیکمتون کار میکنه؟گفت:ای بابا کار کجا بوده الان همه جونا هم بیکارن من که دیگه جای خود دارم.

2-یه مریض داخلی داشتیم اسمش صد تومنی بود یک هفته تمام پروندشو میبردیم مورنینگ(گزارش صبحگاهی که اساتید و دانشجویان میان و چندتا پرونده از بیماران بستری را بررسی میکنن و اینترن یا رزیدنتی که بیمارو بستری کرده سوال پیچ یا احیانن اساسی حالشو میگیرن)جذابیت اسم صدتومنی باعث شد تو این هفته هر روز پرونده او بررسی بشه

۳-وقتی استاد جو گیر میشود

اینترن اطفال بودم اون سالی که سال سارس بود و میگفتند ایران هم سارس اومده <یه بچه ۳ ساله با تنگی نفس بستری کرده بودیم استاد جو گیر شده بود و گفت این سارسه .هر چی گفتیم بابا نیست اخه این بچه تو تمام فامیلشون فقط دایش کویت بوده اون هم که جنوب غرب آسیا است نه جنوب شرق آسیا .ولی استاد جو گیر شدهبود و  منه بیچاره که اینترنش بودمو گذاشت اینترن فیکس مریض((یعنی باید از کنار تخت بیمار تکون نمیخوردم و هر ساعت علایم حیاتی و وضعیت گزارش میدادم))و استاد جو گیر همه رئیس و روسا و اتند های عفونی و داخلی را قطار میکرد که شما هم ببینید من سارس کشف کردم

احتمال دودر کردن در حد صفر بود به همه سپرده بود اینترن من از کنار تخت بیمار تکون نخوره حتی برای قضای حاجت.۱ روز ۲ روز ۳ روز گذشت تا اینکه خدا لطف کرد و بچه خودش خوب شد

والدین طفل بیمار به خیالشون که من همه کاره بودم و وجود من اونهم ۳ شبانه روز در بالای تخت بیمار  باعث بهبودی شده با اهدای یک قاب بزرگ تقدیر و چند جعبه شیرینی از من به خاطر تلاش جانفرسا در بهبودی بچه از یک بیماری عجیب و غریب تشکر کردند

راستی من اینجا هم هستم

تاریخ ارسال: شنبه 4 اردیبهشت 1389 ساعت 17:26 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 13 نظر

نتایج امتحان دستیاری

رتبه های امتحان دستیاری اعلام شده .وحشتناکه .نمیدونم چی شده سطح نمرات امتحانی که مدعی هستن سوالاش فروش نرفته اینجوری شده.

 پنج شنبه امتحان دادیم.جمعه باطل شد .گفتند سوال ها فروش رفته

دوباره امتحان دادیم

خبری از کلید و جواب امتحان نبود

بعد از 48 روز رتبه ها را دادن

این بار نمیدونم چرا نمیگویند رتبه ها فروش رفته

یک سال درس خوندیم.شب و روز و آخرش چی

هیچی.......................................


تاریخ ارسال: چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389 ساعت 00:43 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 12 نظر

محسن

من مدتی پزشک زندان بودم

صبح تا ظهر میرفتم زندان و معاینه و ویزیت زندانی ها

معاینه و ویزیت زندانیان جدید

طرح ترک اعتیاد زندانیان و تجویز متادون و دارو

قبلش یکم از نحوه دکتر آمدن زندانی ها را توضیح بدم

1-بیشتر زندانی ها که میومند دکتر به جای گفتن بیماری دستور میدادند که چی میخوان:

زندانی:یه بسته بروف(بروفن)یه بسته چرک خشک کن(آنتی بیوتیک)و یه قرص شب(قرص خواب آور)

زندانی:خوابم کمه دیاز (دیازپام)و کلوناز(کلونازپام)مو زیاد کن

زندانی:آمدم قرصامو تغییر بدم

زندانی:یه بسته هیوسین و یه پماد میخوام

این نحوه گفتن بیماری زندانی ها البته اکثر قریب به اتفاق اونها بود و هست

بعدان بیشتر توضیح میدم

اما محسن:

تو فروشگاه زندان کار میکرد و بر عکس  بیشتر زندانی ها اهل قرص  و متادون و...نبود

گاهی بهداری میومد.مودب بود

جرمش درگیری در دوران سربازی بود و کشتن چهار نفر و به اعدام محکوم شده بود .تمام تلاش خانواده برای گرفتن رضایت نتیجه نمیداد.ولی به او میگفتن که کارا داره درست میشه.بیچاره خودش امید زیادی به گرفتن رضایت داشت.یک روز یک گل رز به من هدیه داد هنوز اون گل تو اتاق خونه ماست .ولی محسن اعدام شد

خیلی ها دلشون سوخت

و من هنوز به آن همه امیدواریش می اندیشم

و گل رزی که یک زندانی به من هدیه داد

((محسن در دوران سربازی در دفاع از خود مجبور به درگیر شدن با چند نفر شده بود و متاسفانه پایان این درگیری خونین بوده و به مرگ چهار نفر انجامیده بود))



تاریخ ارسال: جمعه 27 فروردین 1389 ساعت 23:33 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب 17 نظر
( تعداد کل: 319 )
<<   1      ...      12     13     14     15      16   
صفحات