خاطرات یک پزشک زندان و......

یک پزشک عمومی از گوشه ای از این سرزمین.


مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

متخصص روح و روان و جرم های آبرومند

چهارشنبه تعطیل بود و نتیجه منطقی این است که امروز که پنج شنبه باشد من باید به اندازه ۳ روز معمول مریض ویزیت کنم.

نکته جالب اینجاست که روزی که فرداش تعطیله تعداد بیماران زیاده چون فراداش تعطیله و روز بعد از تعطیلی هم تعداد بیماران زیاده چون روز قبلش تعطیل بوده و حالا شما سرانگشتی حساب کنید امروز که هم روز فبل و هم روز بعدش تعطیله چه خبری بوده


متخصص روح و روان

ورودی ها ی زندان که معاینه میشوند معمولا برای اینکه قرص های اعصاب برایشان تجویز شود مدعی هستند که بیماری اعصاب دارند و زیر نظر متخصص هستند و معمولا با چند سوال ساده من به حقیقت ماجرا  مشخص میشود از جمله مورد زیر


زندانی جدیدالورود:من اعتیاد دارم و بیماری اعصاب

من:اسم بیماری اعصابت چیه؟

زندانی:بیماری اعصاب

من:پیش چه دکتری میری؟

زندانی:متخصص روح و روان

من:داروی چی برات تجویز میکنه؟

زندانی:کاوناز-دیاز-تریپ

من:عجب متخصص با حالی بوده میشه آدرس مطبشه بدی من هم یه سر برم اساسی روح و روانم ریخته به هم


زندانی دیگر:من مریضی اعصاب دارم

من:خوب پیش کی میرفتی اسم مریضت چیه

زندانی:پیش کسی که نمی رفتم خودم  می رفتم از داروخانه قرص اعصاب  می گرفتم


جرم های آبرومند

بعضی زندانی ها که جرایمی مثل سرقت های الکی (آفتابه دزدی که اکثرا معتادان می باشند که این دزدی ها طیف وسیعی دارند از دزدیدن کبوتر تا سیم برق -تلویزیون خانه-برنج از مغازه و.......)و جرایم اخلاقی(تجاوز و..)دارند در زندان این که چه جرمی را دارند مخفی میکنند و سعی می کنند که جرم خود را جرم های آبرومند و با کلاس جلوه دهند از جمله سرقت مسلحانه و درگیری یا درگیری با قاضی و مامور  و اختلاس و....

لیست زندانیان رو میزه و زندانیان که وارد میشوند من جرمشان را هم می پرسم و با لیست چک می کنم انجام این کار به نوعی زنگ تفریح می باشد

زندانی قدیمی بند متادون است و بارها و بارها به زندان آمده و رفته اسمش محمد است .ازش می پرسم جرمت چی بوده اینبار

میگوید:سرقت مسلحانه؟

لیست را نگاه میکنم جلوی اسمش اتهام یا جرمش را سرقت سیم های برق زده

میگم:از کی تا حاله سیم های برق را مسلحانه سرقت میکنند

میگه:دکتر جلوی این زندانی ها ما آبرو داریم




تاریخ ارسال: 1391,02,07 ساعت 13:59 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 23 نظر

آری اینچنین بود ای برادر

بهداری زندانم و مریض ویزیت میکنم جمع کثیری از مریض های که شاید یکی از مهمترین تفریحات ماهانه یا هفتگی آنها آمدن به بهداری زندان باشد البته زندانی های که بیشتر با وکیل بند و...دوست باشند شانس بیشتری برای بهداری آمدن دارند .این را از مریض های ثابت هفتگی میشود فهمید که هر هفته با یک بهانه و مریضی عجیب غریب که در آخر به کلوناز و دیاز و متادون و فنوباربیتال ختم میشود میتوان فهمید .و اما بیمار امروزمان(دوشنبه) .جوانی بیست و چند ساله بود که با قفل شدگی فک و دست ها به بهداری اعزام شده بود گرچه این تابلو بیمار یعنی هیستری .ولی ظاهر زندانی معصوم و مظلوم بود بی نهایت قادر به حرف زدن نبود و زندانیان هم برای اینکه زبانش را گاز نگیرد مقدار متنابهی دستمال کاغذی در دهانش فرو کرده بودند .زندانی جدیدالورود بود و هیچ کس از سابقه بیماری و..خبر نداشت.هر جرمی به ذهنم میرسید میگفتم و او با اشاره سر میگفت نه در مورد سابقه بیماریهایش هم به جای نرسیدیم دارو برایش تجویز کردم و تا بهبودی بیمار در بهداری بستری شد .شماره تلفن برادرش در جیبش بود شماره را به مخابرات دادیم تا برایمان بگیرد که تصادفا من گوشی را برداشتم .گفت برادر فلانی است و از زندان تماس گرفته اند.در مورد جرمش می پرسم :می گوید به من ربطی ندارد

می گویم سابقه بیماری دارد

می گوید:به من ربطی ندارد

می گویم داروی خاصی مصرف میکند

می گوید من نمیدانم با گفتن اینکه حیف اسم برادر گوشی را قطع میکنم زندانی بهتر شده پرستارمان از راه میرسد و میخواهد با روش خودش فلک قفل شده را باز کند و دسمال ها را خارج کند(با زور) تلاشش را شروع کرده که من می رسم

میگم:بیخیال شو الان خودش باز میکنه حالش بهتره

میگه:نه دکتر تمارضه من اینا را می شناسم

میگم :نه بنده خدا نیست و چه شانسی می آورد این بنده خدا حالش بهتر میشود از بیماری و حملات عصبی و ترس از زندان و..می گوید و از جرمش که بردن زائر به کربلا و شکایت زئران در بازگشت به خاطر رها کردنشان در مرز و اینکه کار او نبوده میگوید و من از برادرش که فقط اسم برادر را یدک می کشد و او با آهی تایید می کند و می گویید خانواده اش می گوییند تو با رفتن به زندان آبروی ما را بردی

لعنت خدا به سه شنبه ها

وقتی آدم های را که بیش از دو سال است می شناسی و میدانی انسانهای بدی نبودند و از خیلی ها بهتر و انسان تر بودند  و فقط قربانیان باند های بزرگ قاچاق و فقر و... شدند و امروز اعدام میشوند آنقدر حال آدم می گیرد که صبح به هیچ تلفنی جواب نمی دهی و تا ظهر در رختخواب غلط میزنی به امروز و اعدام و  مواد مخدر و قاچاق وخیلی چیزهی دیگر لعنت میفرستی و باز آرزو می کنی کاش من از این سرزمین که دوستش دارم میرفتم

تاریخ ارسال: 1391,01,22 ساعت 15:17 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 13 نظر

آخرین نفس های یک سال کهنه

اسفند از نیمه که رد می شه دیگه معمولا این باقی مانده سال را کسی به رسمیت نمی شناسه همه دم از سال نو می زندد .انگار این 10-15 روز دیگه اضافیه بعضی وقت ها آدم حس میکنه همون 10-15 روز اضافیه که به هیچ دردی نمیخوره


-خوردن یک موز

تو بیمارای امروز زندان یکی بود که قیافه و ظاهرش نشون می داد که یکم از نظر عقلی کمبود دادره .برای معاینه اومد

هر چی میپرسیدم میگفت آره:دستت درد میکنه؟

میگفت :آره

سرت

پات

بدنت


می پرسم واسه چی زندانی؟

میگه:یه موز خوردم

میگم:کسی را واسه خوردن موز زندان نمی کنن

میگه :از تو یخچال یکی برداشتم

میگم بقیه اش؟

میگه:شب بود.رفتم خونشون و از یخچال غذا خوردم و داشتم موز می خوردم که گرفتنم.صاحب خونه سرهنگ بود


-خدا نکنه دزد باشم:

یه زندانی جوان را معاینه میکنم ظاهرش و گفتارش با بقیه یکم فرق میکنه و عد میگه که لیسانس حسابداری داره.

میگم اینجا بیشتر زندونی ها لیسانس مواد دارند و تخصص سرقت

میگه خدا نکنه من سارق بشم.اصلا به قیافه من سرقت و این چیزها میخوره

میگم جرمت چیه؟

میگه زنا

میگم به نظر من کاش خدا می خواست سارق بودی

-حرفه تخصصی

یه زندانی دیگه اوردن به جرم سرقت ضبط ماشین و....

بهش میگم 206-207 و...را چه جوری درشونو باز میکنی و ظبط و..می بری

میگه:من فقط رو پراید کار میکنم پژو تخصص ما نیست دکتر


مگه کرم داری:

یه زندونی را دارم ویزیت می کنم

میگم مشکلت چیه میگه بتادینم کمه و کرم دارم

من:بتادین؟چی بتادین؟کرم؟

کی دیگه داد میزنه دکتر این متادونش کمه و انگل داره


شاملو و مصرف مواد

دارم با مریضی که واسه ترک اعتیاد اومده حرف میزنم

چشمم به کتاب شاملوی روی میز من که می افته میگه:من یکی از دلیل مصرف موادم شاملویه؟

من:چی شاملو

میگه:آره شعر های شاملو را که میخونم بعدش وسوسه مواد میاد سراغم

من:میگم ترانه های داریوشو شنیده بودم ولی شعر های شاملو را نه

بهش میگم میخوایی چند تا کتاب دیگه از این نویسنده های ارشادی بخر تا اینکه شعراشونو خوندی هوس ترک بزنه به سرت

پی نوشت:

امسال تولد دخترکم از تمام سختی های سال ارزشمند تر و شیرین تر بود و این فرشته کوچولو باعث می شد که فراموش کنم:

-من در این سرزمین به دستور گزینش و...از کار دولتی محرومم

-من در این سرزمین دلم واسه اعدامی میسوزد

-من در این سرزمین عصبانی میشوم وقتی مجرمی که به جرم تجاوز زندان است با رابطه آزاد می شود

-من داغون می شوم وقتی زندانیان کودک می بینم و بچه های که به خاطر جرم مادر در زندانند

-من فراموش می کنم که دست خدا هم گله دارم
تاریخ ارسال: 1390,12,28 ساعت 14:50 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 26 نظر

جانور

البته استفاده از لقب جانور -جاندار-و یا حیوان که گاهی شما برای نشان دادن شدت تنفر از فردی  استفاده میکنید در این مورد  شاید به طور کامل نتواند ویژگی های این فرد را  که قصد بیان قصه اش را دارم بیان کند

26 ساله به جرم مزاحمت و مصرف مشروبات و..زندان است دوران محکومیت تمام شده و قبل از به خانه رفتن باید تعدادی ضربه شلاق هم نوش جان کند.ما که شلاق نخوردیم ولی کسانی که خوردن و باتوجه به شغل من بعدش مراجعه کردند برای گرفتن مسکن و...دیدیم که چه جور هستند و چه می کشند یعنی حداقل باید 2-3 روز روی شکمت بخوابی و آه و ناله کنی

وای این مورد شگفت انگیز بعد از خوردن شلاق و تصفیه حساب با زندان همین که از در زندان خارج میشود به دختری که مزاحمش بوده زنگ میزند که آره من از زندان آزاد شدم و سرم به سنگ خورده و پشیمانم و از اینکه مزاحم شما شده بودم عرق شرم بر پیشانیم جاری است و این مدت زندان من فهمیدم که چقدر کار زشتی کردم.بیا و من را حلال کن .چون قصد ازدواج دارم و عذاب وجدان دارم هدیه ای خریده ام بیا و بگیر و من را حلال کن.

شاید بگویید عجب احمقی بوده این دختره که این حرفها را باور کرده ولی خبر ندارید از زبان چرب و شیطان صفتی بعضی ها

دختر بیچاره قبول میکند که او را ببیند و حلالیت اعلام کند به این امید که دیگر این دست از سرش بردارد.

جانور قصه با دوست دیگرش که در شیطان صفتی دست کم از خودش ندارد هماهنگ میکند و ساعت 3 سرقرار هستند و دختر بیچاره تا می آید بفهمد چی شده میبیند که ماشین حرکت میکند و سر از بیابان در میورد آنها به دختر تجاوز میکنند و......

خوشبختانه این دو نفر زود دستگیر شدند و مجازات شدند که ماجرای آنها در این پست گفته شد


تاریخ ارسال: 1390,11,16 ساعت 15:50 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 20 نظر

و زمستان آغاز شد

گر چه سرمای زمستان بود و هر روز سردتر از دیروز ولی زمستان بی باران و برف یعنی افسردگی و چند روز است که زمستان با یک ماه تاخیر آغاز شده .باران و برف و سرما

سعید و علی رضا که در این پست ها درباره شان صحبت کرده بودم  از بچه های کانون زندان آزاد شدند 

-

یه پسر 18 ساله به جرم سرقت زندان آمده .تزریقی بود و سوختگی وحشتناک دست راست.

برایش اعزام به متخصص جراح نوشتم و قرار شد که هماهنگی صورت پذیرد تا به بیرون زندان جهت مداوا منتقل بشه.قیافه مظلومی داشت و معلوم بود که فقط به خاطر پول مواد دست به دزدی زده و سارق حرفه ای و..نبود.امروز دوباره میبینم به بهداری مراجعه کرده .در مورد اعزام به متخصص سوال میکنم که معلوم میشه.با خانواده زندانی تماس گرفته اند که مدارک پزشکی و دفترچه بیمه و ..را بیارید پسرتون باید اعزام بشه که بعد از چند بار تلفن .پدرش جواب داده که این پسره چون معتاد شده ربطی به من ندارد و....

-پدر و مادر و خانواده در برابر فرزندان خود مسئول هستند .قبول دارم که داشتن یک فرزند معتاد که دزد هم باشد فاجعه ای هست برای یک خانواده ولی سوالم این است که پدر و مادر این شخص آیا در این پروسه و فرایند تبدیل شدن یک نوجوان به یک معتاد تزریقی و دزد مگر مقصر نیستند؟

تربیت نادرست.عدم نظارت بر رفتار و کردار نوجوان و جوان.تنیهات بدنی-محدودیت ها و..هستند که باعث این اتفاق میشوند

آیا شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت داشتن چنین فرزندی حلال مشکل است؟

-آری امروزه خانواده های بسیاری از مردم هستند که با این چنین فاجعه های درگیر هستند.ولی طرد این چنین فرزندانی از خانواده هیچ گاه راه حل درستی نخواهد بود

پی نوشت:

1-اینقدر این دربی ها را بردیم که دیگه تکراری شده بد نیست حالا که استقلال اینهمه مصدوم و محروم داره این دربی را پرسپولیس ببره ببینم باختن تو دربی چه حسی داره؟




تاریخ ارسال: 1390,11,12 ساعت 23:51 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 14 نظر

اصطلاحات زندان 3

ساعت 4 صبح آزاد میشه:اعدامیه

آخور آخری:سلول انفرادی

سوئیت:سلول انفرادی

ماده 2:کسی  که دیه یا مهریه بدهکار و تا پول ندهد در زندان است.ندهی نروی هم میگویند

آیفون:جاسوس .آدم فروش

افغانی شدن:بی ملاقات شدن .کسی که ملاقاتی ندارد

انباری زده:تریاک یا ماده مخدر را در بدنش جاسازی کرده .توی معده یا مقعد

مثل تریلی حبس میکشه:تو زندان راحته و زندان را به راحتی تحمل میکنه

حامله بودن:جنس دزدی داشتن

حرف زدن بلد نیستی نزدن که بلدی: به کسی که زیاد حرف مفت میزند میگویند

رنگکی:چایی

دودکی:تریاک

آبکی:مشروب

ریده به دروازه:جرم خیلی احمقانه ای انجام داده .که جای هیچ دفاعی نداره

زنا از دور کرده:به اتهام واهی زندان شده و واقعا بی گناهه

ماده 37:زندانیانی که مشکل اعصاب و روان دارند و طبق این ماده آزاد میشوند



تاریخ ارسال: 1390,09,27 ساعت 23:44 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 19 نظر

من دنیا فقط 15سال دارم

نامش دنیا است و تنها 15 سال دارد.15 چهره اش و حرکاتش کودکانه است.15 سال برای یک دختر بچه که اکنون در دنیا آدم های بزرگتر از خود که عده ای غرق در اوهام مواد و عده ای درگیر خلاف های بزرگ و کوچک و حتی قتل هستند او اکنون در میان آنها است و جای میز و نیمکت مدرسه و بازی های کودکانه در بد کلاسی گرفتار شده که معلم هایش هم جز تباهی درسی برای او ندارند.

میگوید به جرم استعمال مواد مخدر به زندان آمده و من با تعجب :مگه چند سالته :1375

از کی مواد مصرف میکنی؟

-از بچگی بهم میدادن

چی مصرف میکنی؟

هروئین.حالا هم فرستادنم زندان که ترک کنم

من نگاهم به آثار خودزنی روی دستهایش جلب میشود .

و به این میاندیشم که او قربانی جامعه-پدر-مادر-و تمام کسانی است که به جای اندیشیدن به فکر پاک کردن صورت مسئله هستند.و این دنیا در بد دنیایی اینگونه گرفتار شده است

تاریخ ارسال: 1390,09,17 ساعت 14:27 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 19 نظر

داستان های از زندان

اختلاس گر نادم

جرمش اختلاس از بانک است ولی رقمش به قول خودش  ناچیز است فقط 700 میلیون تومان

و شیوه کارش منحصر به فرد .ملتی که برای سپرده گذاری به بانک مراجعه میکردند او برایشان دفترچه سپرده گذاری جعلی صادر میکرد و پولشان را به جای بانک به حساب خودش میریخت .البته آدم خوش حسابی بوده سر ماه سود سپرده گذاران را میداده و سپرده گذاران همه به شخص خودش مراجعه میکردند برای دریافت سود پولشان تا اینکه یک بار دچار بیماری میشود و مرخصی میگیرد.و بدشانسی که سراغ آدم می آید وقت و زمان حالیش نمیشود و در این روز فوجی از سپرده گذاران با دفترچه های جعلی برای دریافت سود مراجعه میکنند .کارمندان بانک همه متجب و سپرده گذاران شاکی که همیشه آقای فلانی سود پولمان را میداد.جریان لو میرود و او اکنون در زندان است برای ویزیت آمده

میگه:اعصابم داغونه .خیلی اذیتم و...

میگم:زندانه خوب حالا چی بیشتر اذیتت میکنه

میگه:اینکه چرا با پولا سکه نخریدم دکتر در جریانی که سکه چند برابر شده

من:

تاریخ ارسال: 1390,09,12 ساعت 14:47 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 18 نظر

بازگشت به زندان

یک ماهی زندان نرفتم به دلایلی که گفتم و تو این یک ماه هم پزشک نداشتند و دوباره من البته با شرایطی خاص دارم میرم

و تو این چند روز فکر کنم یه بار همه زندان را دیدم.همه سرما خوردند و قرص هاشون تمام شده و........

تصور کن برای اولین روز که رفتم زندان.اتاق انتظار بهداری زندان پر از زندانیه که همه نشستن و تا من وارد میشم به سبک خودشون میگن:برا سلامتی دکتر...صلوات و این یعنی امروز همه قرص میخوان.همه متادنشون کم و زیاد شده و همه وهمه.......

شروع میکنم به مریض دیدن زندانی ها مخصوصا اگه از بند متادون یا قرنطینه باشند معمولا انواع و اقسام قرص آرام بخش و متادون و...میخورن و تنها دلیل دکتر آمدنشون اینه که یا قرص هاشون کمه یا دیاز را با کلوناز عوض کنند یا یه تریپ اضافه کنن یا دو تا چرخ و فلک و....

میگم امروز فقط مریض میبینیم اسم قرص و..نیارید که نمیبینم

وکیل بندشون که باهاشونه با لحنی دیگه ترجمه میکنه این حرفها را برای زندانی ها یه چیزی تو این مایه ها:

مگه نمی بینید یه ماه دکتر قهر کرده هر کی امروز اسم قرص مرص بیاره یا...اضافه بزنه ....فلانش میکنم و......

تهدید موثر هست ولی کسی که معتاده یه راه حل پیدا میکنه برای این کار:

زندانی:دکتر من اهل قرص نیستم منتها شب تا صبح خوابم نمیره هرچی که کرمه تونه واسم بنویسید ولی من اسم قرص نمیارم

زنداتنی دیگر:دکتر شبا تو خواب وحشت میکنم کل بدنم درد میکنه افسرده شدم هر چی که خودت میدونی بنویس برام من اسم قرص نمیارم

زندانی دیگر:دکتر من کلوناز های اینجا را که میخورم دلم درد میگیره خودتون یه کاری برام بکنید

زندانی بعدی:دکتر من مشکلم اینه که خمارم خودتون یه فکری به حالم بکنید

.................................

واین ماجرا ادامه دارد

تریپ:قرص آمی تریپتیلین

قرص چرخ و فلک:قرص فنوباربیتال

دیاز:دیازپام

کلوناز:کلونازپام

بند درمان:جای که زندانی های که معتاد هستند و داروهای اعصاب و روان مصرف میکنند را گویند



تاریخ ارسال: 1390,09,07 ساعت 16:07 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 15 نظر

فصل محبوب من


اکبر و بیماریهایش

اسمش اکبر است پسری لاغر و مردنی و ژولیده 28 سال سن دارد و تنها چیزی که انتظار نداری این است که زن و بچه دارد .مادرش برای اینکه خوب شود ومرد کار شود و دست از این دیوانه بازی هایش بردارد برایش زن گرفته (اعتقادی عجیب که هنوز هم در خیلی از جاهای این سرزمین برای فرزندانی که مشکل روحی و اعصاب و..دارند زن می گیرنند تا عاقل شوند)کارش رفتن به دکتر و انجام آزمایشات است چون معتقد است که بیماری های عجیبی دارد(مبتلا به بیماری هیپوکندریازیس یا خود بیمار انگاری میباشد) و نکته جالب اینجاست که او به صد ها متخصص مراجعه کرده و همه نتایج سالم و عجیب تر اینکه همه هم مجبور شده اند رایگان ویزیتش کنند چون نه پول دارد که بدهد و نه کسی هست که سنگر را خالی کند و ویزیت نشود  .ده روز قبل توی خیابان دیدمش مرا اول نشناخت به همین خاطر برای گدایی جلو آمد که بیمارم و...پول بده و تا گفتم اکبر بی خیال گفت دکتر لعنت به این شانس که برای گدایی پیش کسی میریم که می شناسدمان.و3 روز قبل در میان زندانیان جدیدورود مواد مخدر دیدمش .تنها کاری که توی عمرش نکرده بود همین مصرف مواد مخدر است .میگوییم اینجا چیکار میکنی؟

میگه:شک کردن بهم معتادم  و گرفتنم

میگم:خوب میگفتی معتاد نیستی

میگه: ترسیدم کتکم بزنن تا اعتراف کنم که معتادم به همین خاطر هیچی نگفتم تا کتکم نزنن

میگم:شیوه خوبیه

و تا میاد شروع کنه از بیماری های جدیدی که مبتلا شده حرف بزنه به بهانه ای ردش میکنم برایش نامه ای مینویسیم که این بشر معتاد نیست.بیماری اعصاب و روان دارد تحت پوشش بهزیستی است و...تا آزاد شود .

پی نوشت:

1-معضلات فرهنگی در مورد ازدواج و حقوق زن و حق انتخاب و....را داستانی دراز و تلخ است

2-گرچه پاییز است ولی فصل محبوب من زمستان است

فصل محبوب شما کدام فصل است؟

تاریخ ارسال: 1390,08,04 ساعت 16:25 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 29 نظر

فریاد رسی هست؟

قصه درد 

 مرکز ترک اعتیاد که کار میکردم یه پسر 18 ساله که قیافه اش خیلی بچه تر می زد برای ترک آمده بود .معتاد به هروئین و از خانواده ای نا به سامان و می شد حدس زد که به زودی از زندان سر در خواهد آورد.

گذشت تا اینه ماه قبل توی ورودی های جدید زندان بود که به خاطر (مثبتی) گرفته بودنش و به زندان مواد مخدر منتقل شده بود.

دو روز پیش که بهداری زندان بودم آوردنش که دکتر این دچار توهم شده و....و من در نگاه اول متوجه همه چیز شدم .وحشت و ترس از سر و روی این بچه بیچاره می بارید چند دقیقه ای توی اتاق پزشک بود .بهش اطمینان دادم که می خوام کمکش کنم .مردد بود و وحشت زده .جوابهای سر بالا میداد و اشک بود که از چشمانش سرازیر می شد 

ده دقیقه گذشت که به  من اعتماد کرد و به حرف آمد .......................

ماجرای دردناکی است این قصه .

گفت که  چند نفر تو زندان اذیتش کردند و.......و اشک و وحشت و درماندگی بود که من میدیدم

تنها کاری که میتوانستم بکنم .با مدیر داخلی زندان حرف زدم بند این زندانی عوض شد به یه اتاقی که امنیت داشت منتقل شد . با اون دو نفر برخورد میشه .با روانشناس حرف زدم و روانپزشک تا این نوجوان معاینه بشه.

ولی خودم هم میدانم که  اینها همه نوشدارو است بعد مرگ سهراب و خطر تجاوز و آزار جنسی در کمین خیلی های دیگر هست و...................


پی نوشت:

1-مثبتی کسانی هستند که مقدار بسیار کمی مواد مخدر همراه دارند و تست مثبت اعتیاد که متاسفانه اینها جدیدا به زندان منتقل میشوند و یک ما یا دوماه زندان  هستند و آزاد می شوند و تنها رهاورد این زندان رفتن برای اینها این است که با دهها درد دیگر زندان را ترک میکنند همین


تاریخ ارسال: 1390,07,19 ساعت 15:50 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 22 نظر

آیا او یک مرد(پدر)هست؟

برای ملت عصبی ما یک بهانه کافی ست تا آتشی به پا کنند تا دودش نه تنها در چشم خودشان بلکه در چشم هر که در آن نزدیکی ها هم هست برود.

بله  این ماجرا هم قصه یک تصمیم آنی است

پدر در خانه بود از خشم به خودش می پیچید این چندمین باری بود که با فلانی حرفش شده بود و این بار می خواست تا درس عبرتی بدهد تا به همگان ثابت شود او یک مرد تمام عیار است و چقدر غیرتی.

تفنگ ها را از گوشه کنار خانه خود و برادر ها آورده بودند و آماده و جوانان فامیل که چندتایی هم بیشتر هم نبودند آماده تا نشان دهند که چقدر بزرگ شده اند و علی پسر 17 ساله اش هم بود با نقشه و فرمان پدر با تاریکی هوا دور منزل حسن که خودش و فرزندانش به قول پدر این فتنه را به پا کرده بودند سنگر گرفته بودند .پدر خانواده طبق نقشه با صدای بلند شروع به فحاشی به حسن کردو در این بین از تمام فحش های که می شد یک مرد را غیرتی کرد دریغ نکرد .حسن و فامیلش هم که انتظار این حمله را داشتند برای این حمله آماده بودند ولی هیچ وقت فکر نمیکردند که این بار در حد چوب و چماق نیست و یک حمله مسلحانه با آخرین ترفند های نبردهای چریکی است .حسن و پسران به کوچه آمدند

کسی نبود

ناگهان باران گلوله باریدن گرفت از همه طرف یک نبرد تمام عیار حتی به خانه همسایه ها هم رحم نمی کردند 20 دقیقه صدای شلیک بود که آرامش آن روستا را به  هم زده بود

پدر و فرزندان به خانه برگشتند .پیروزمندانه .پدر سالم بود و پسرش و دوتا از فرزندان برادرش زخمی و از طرف مقابل هنوز از آمار زخمی خبری نبود این سه تا را به بیمارستان رساند که خبری آمد سه نفر از طرف مقابل کشته شده اند.پدر خانواده ماندن را جایز ندانست و فرار کرد

فراری که 2 سال است ادامه دارد.

پلیس سر رسید روستا محاصره و تمام راهها تحت کنترل و یگان ویژه در روستا مستقر که جلو درگیری بیشتر را بگیرند گرچه طرف های کشته شدگان از هجوم شبانه به خانه این طرف ها دریغ نکردند

پسرها به زندان منتقل شدند

علی و دو تن از پسر عموهایش و دو سال است که در زندان هستند و پدر علی فراری.و دو سال است که خبری از او نیست.

شاید  ه قول خودش و بعضی ها خیلی مرد بوده که انتقام تاریخی گرفته و فرار  هم کرده

ولی  حال روز پسرش که به جای درس و مدرسه و دانشگاه و آغوش خانواده دو سال است که در زندان است و فرزندان برادرش که به جای دانشگاه و کار پشت میله ها هستند این را نمی گویند و عابری که بیگناه کشته شد و دو تن دیگر که قربانی کینه  و خشم دو آدمی شدند که نمیتوانستند با گفتگو مشکلات را حل کنند و تعریف درستی از مردی و غیرت در ذهنشان حک نشده بود


تاریخ ارسال: 1390,07,13 ساعت 22:37 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 8 نظر

او یه مرد بود؟

اینبار 3 ماجرا از قصه های زندان را برایتان بیان میکنم

برادر و برادر

یک روز پاییزی بود باد می آمد و سوز سرما را میشد حس کرد نامش خوش نام بود گرچه شاید این نام بیشتر برای مصرف کنندگان مواد نام خوشی بود و نه برای دیگران و کسانی که بدهکارش بودند شال و کلاه کرد تا برود و طلبش را از علی بگیرد .مدتها بود که علی خرده فروش مصرف کننده جز پول موادش را نداده بود .سوار بر موتور با عزمی زیاد رفت تا تکلیف را یکسره کند به در خانه شان رسید علی نوجوان 18 ساله خانه بود و آنها دم در خانه مشغول جر و بحث بودند که همسایه ها صدا ها را که حالا حالت جیغ و داد داشت میشنیدند و دیگر دعوا نبود فحش های ناجور و تهدیدهای  بود که به گوش میرسید ابراهیم برادر بزرگتر که روحش از کارهای برادر کوچکتر و مصرف مواد و خرده فروشی و..بی خبر بود تا دید که برادر کوچکتر زیر مشت و لگد های کسی هست فقط دوید و به هواخواهی برادر کوچکتر دعوای رخ داد که نتیجه اش یک قتل بود اما قاتل ابراهیم نبود و ضربه اصلی را علی برادر کوچکتر وارد کرده بود و او بود که قتل را مرتکب شده بود.

ابراهیم اول تمام فریاد ها و خشمش را سر برادرش خالی کرد ولی کار از کار گذشته بود ولی تصمیمی گرفت.فکر کرد او هنوز جوان است فرصت جبران دارد و او نمیتواند زندان رفتن و مرگش را ببیند  .و گفت او قاتل است همین .برادر کوچک گریه کرد مادر گریه کرد ولی ابراهیم تصمیمش را گرفته بود و به نظرش این بهترین راه برای خانواده اش بود ابراهیم به زندان افتاد و به جرم قتل

منتظر حکم شد .خیلی ها می دانستند که او قاتل نیست .و به خاطر برادر کوچکش این قتل را گردن گرفته.حتی تا پای چوبه دار .زمان اجرای حکم فرا رسیده بود تمام تلاش های فامیل و آشنا نتیجه نداد و خانواده خوشنام فقط به قصاص راضی وبودند و ابراهیم اعدام شد بیگناه 

و این ماجرای مردی بود  که برای نجات جان برادرش از جانش گذشت

پی نوشت:

1- با اعدام مخالفم اما معتقدم باید مجازات های مناسبی داشته باشیم که باعث بازدارندگی شود و از تجربیات دیگرانی که در این راه موفق بوده اند استفاده کنیم

2- مواد مخدر جرم زا ترین پدیده این خاک است(کو گوش شنوا)

3-ماجراهای بعدی در پست های آینده

تاریخ ارسال: 1390,07,12 ساعت 15:31 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 5 نظر

نجفقلی خان

و او سمبل امید به زندگی است و اما داستانش.

از عشایر است مردی درشت هیکل با قدی بلند و چهار شانه .شاید اگر امکانات رضا زاده را داشت الان او عنوان قوی ترین مرد دنیا را یدک میکشید.عشایر و زندگی ایلیاتی را من با تمام حواشی آن دوست دارم و نکات منفیش که شاید یکی درگیری های قومی باشد که در یک لحظه میبینی که سیل مردان مسلح به انواع سلاح سرد و گرم بر گروهی دیگر هجوم می آورند و این سرآغاز درگیری میشود که سالها طول میکشد و آن دعوای اولیه که سر موضوع هیچ و پوچی بوده به فراموشی سپرده میشود. و نجفقلی هم در یکی از این ماجراها درگیر بوده.پسر عمویی دعوا میکند و اینها به هوا خواهی میروند و دعوای شکل میگیرد و در این دعوا یکی کشته میشود که قتل بر گردن نجفقلی میافتد و او الان سالهاست که زندان است و ایل و طایفه درگیر گرفتن رضایت از طرفه درگیر و بدی این ماجرا اینجای کار است که کل طایفه مقتول باید رضایت بدهد و رضایت پدر و مادر و برادر برای بزرگان ایل شرط نیست همه باید راضی باشند که این رضایت صورت بگیرد.و اما نجفقلی او بعد از اینکه دید باید حالا حالا ها در زندان باشد زندگی به سبک بزرگان ایل را فراموش نکرد. او در زندان بزرگ بند و بزرگ هم شهری ها وآشنایانی هم هست که به زندان میآیند و سالی که یکی دو بار قوم خویشش و هم شهریهایش به خاطر دعوایی و..به زندان می آیند او آستین ها را بالا میزند و در همان زندان آشتیشان می دهد و رضایت طرفین را میگیرد البته شاکی و متهم هم بادیدن هیبت این آشنا بعضی مواقع راهی هم غیر آشتی ندارند .

نجفقلی دید دیگر از کوه و دره و صخره که خبری نیست پس ورزش میکند .خبری از کباب و دوغ و ماست تازه نیست پس ماست بسته بندی و پنیره پاستوریزه را میشود خورد .کباب نباشد کنسرو که هست.و از نظر پزشکی اساسی مراقب خودش هست.فشار خونش را هر هفته میآید و چک میکند و در دفترچه یاداشتش مینویسد.هر سه ماه آزمایش قند و چربی میدهد و یاداشت میکند که یک بار چربی یا قندش کم و زیاد نشود.قرص معده و خوردن مولتی ویتامین و ویتامین سی هم که از واجبات است.

و همه این کار ها برای این است که فرداها اگر آزاد شد و بیرون رفت یکبار قوم و خویش و ..نگویند نجفقلی رفت زندان و مردنی برگشت

به شدت امید دارد که طرفهایش رضایت میدهند اگرچه ده سال است که هر روز همین امید را دارد .و از شانس بد من روزی صورتش اندکی زخم شده بود و چنان تاکیدی میکرد دکتر بخیه خوب بزن جایش نماند .گویی که پریچهره ای است در سن ازدواج و جای این زخم میتواند در آینده درخشانش نکته تاریکی باشد.

امیدوارم که نجفقلی همین روزها یا ماه ها رضایت بگیرد و به آغوش طبیعت برگرد به کوه و رود و جنگل و زمستانهای پر برف

تاریخ ارسال: 1390,06,12 ساعت 15:07 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 14 نظر

فراری دیگر  از زندان

فرار از زندان از نوع بیمارستانی

خیلی چیزها این روزا مد شده میدونید که اونم از نوع گروهی .فرار از زندان که جای خود دارد.یه مرد زندانی 50 ساله از اون زندانی ها که آددم میمونه تو کار خدا که نکنه من مجرم و اینا فرشته و قبلا از مایه دارهای این مملکت بوده که متخصصان بر بالینش حاضر میشدند و بد حادثه باعث شده بیاد زندان.

این زندانی خوب یادم است در بدو ورود به زندان یه دعوایی با من راه انداخت که چرا قرص آرام بخش و متادون کم مینویسی برام و معتاد و بیمارم و انگشت پام زخم شده و این قطع شد من خسارت میگیرم و این زخم به خاطر شغل شریفش که دزدی بود حاصل شده بود.

چند روزی گذشت و هر روز به بهانه ای بهداری میآمد (هفته ای 2-3 بار )گفتم بیرون زندان دکتر هم میرفتی؟

آهی کشید که وقت و پول نداشتیم و...

گذشت تا اینکه روزی مدعی شد که نیمی از صورتش بی حس شده و...در تمارض بودنش شکی نبود تا اینکه بالاخره اعزام به متخصص اعصاب شد و کلی آزمایش و... و مدعی بود که در زندان اینگونه شده.آزمایشات طبیعی و ...تا اینکه هفته قبل بر دوش چند نفر به بهداری آوردند

من:مشکلت چیه؟

زندانی:فکر میکنم دارن قبرم را میکنند

من:دیگه؟

زندانی:استفراغ خونی هم دارم

من:معاینه میکنم .الحق که افت فشار خون داشت و سرمی وصل نمودیم و درخواست اعزام به اورژانس

و این اعزام کار وجدان پزشکی بود و

نامرده به بیمارستان اعزام و کسی که بتواند پزشک زندان را بفریبد دیگر فریب پزشک اورژانس بیمارستان و اینتر نها و پرستاران جوان که جای خود دارد.به بیمارستان که میرود همان فیلم همان گفتار که من مرده ام اصلا و این روح من است که با شما در بحث و جدل است و بستری میشود و دو سرباز نقش مواظبت را برعهده میگیرند

در بخش بستری است که سرباز را به کنار خود فرا میخواند که تو جای پسر منی. و من بیگناه در زندان و ...تو لطفی بنما و چند قلم رانی و ساندیس بگیر برایم تا تناولی کنیم و زنگی بزن به فرزندان من و..تا من دیداری تازه کنم و اگر میشود این دست را باز کن تا این دست ها هم در هوای آزادی تنفسی بکنند و سیل اشک را تصور کنید که از گونه ها روان است و این صحنه ها دل سنگ را به درد میآورد .بیماران کناری هم با دیدن این صحنه احساساتی شده و یک صدا سرباز را تشویق میکنند که این خواسته را اجابت کن تا ثوابی آخروی عظیم هم نصیبت گردد تا فردا در آن محشر عظما عصای دستت گردد

سرباز دلش به رحم آمده اجابت میکند و میرود تا آب میوه ای بخرد و زندانی فرصت را غنیمت شمرده قصد فرار دارد.

سرباز که به سوی دکه بیمارستان میرود تا آب میوه و غیره بگیرد یادش میآید که نپرسیده از چه نوعی باشد و این ثواب کامل زود بر میگردد که بپرسد که چه نوعی بگیرد که زندانی را در حال فرار از بخش میبیند.یک لحظه میفهمد که داشت چه بلایی بر سرش میآورد .خیزی بر میدارد و او را نقش بر زیمن میکند و فرار او را ناکام میگذارد


او را دیروز در زندان دوباره دیدم.

پی نوشت:

1- یه درخواست همکاری از نشریه سلامت برام ایمیل شده موندم همکاری کنم یا نه و یکی از روزنامه قدس

2- 19 روز دیگر انتظار ما هم به سر میرسد

3-با هزار مصیبت یک بر صفر مالدیو را میبریم موندم ما عقب گرد عجیب کردیم.مالدیو پیشرفت حیرات انگیز یا خبری دیگه هست.تازه خیر سرمون یکی از بهترین مربیان دنیا را هم آوردیم


تاریخ ارسال: 1390,05,07 ساعت 11:40 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 28 نظر

قصه های از زندان

قصه علی رضا

یه رو زگرم تابستانی بود مثل همیشه و علی رضا با بقیه بچه ها در کوچه بازی می کرد و بازی کودکانه بود  و سنگی در دستش به شوخی به سمت دوست و هم کلاسیش پرتاپ کرد به این امید که او جا خالی خواهد داد و یا این سنگ که درد ندارد ولی گویی این بار قرار بود که اتفاق دیگری رخ دهد سنگ محکم بر سر دوستش خورد و او نقش بر زمین شد و همه پا به فرار گذاشتند و علی رضا هم.

صبح تو روستا شایعه شد که علی رضا دوستش را کشته و او بازداشت شد در حالی که 12 سال بیشتر نداشت

بار ها او را در زندان دیده ام روز اول برای گرفتن ویتامین سی داروی محبوب بچه های کانون آمده بود.

از مددکار در مورد کارش میپرسم .میگویید با وثیقه موقت آزاد میشود ولی او کسی را ندارد که برایش وثیقه بیاورد و خانواده اش توان مالی ندارد.میگوید با شاکیش صحبت کرده آنها با پرداخت دیه رضایت میدهند .ولی این خانواده پولی در بساط ندارند.میگوید خانواده اش بعد از این جریان مجبور به ترک آن روستا شده اند .

علی رضا کم حرف و نجیب و خجالتی است لباس کانون بر تنش گشاد است .با مظلومیت تمام میگویید اینجا درس هم میخوانم.شاید پول جور شود و آزاد شوم

پی نوشت:

-یک بار درخواست کمک کردم برای کمک به علی رضا و پسری دیگر.این بار هم از کسانی که میتوانند لبخند را بر لبان علی رضاها بنشانند .درخواست کمک میکنم

2-دوستانی که میتوانند با ایمیل من مکاتبه کنند.

milad2milad@yahoo.com

3- اینهم یک پست دیگر برای درخواست کمک بود که متاسفانه کسی پیدا نشد

تاریخ ارسال: 1390,04,30 ساعت 15:08 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 21 نظر

دزدی شیشه ای از مرکز ترک اعتیاد و....

یه مرکز ترک اعتیاد هست که من هفته ای دو روز میرم و مریضاشونو میبینم.روز چهارشنبه رفتم و یه مریض داشتیم که قبلش باید یه معرفی کوچیکی ازش بکنم تا بعد ماجرای اصلی را شرح بدم.

این بیمار ما روزی که من رفتم تازه برای ترک اومده بود تزریق میکرد و با اوضاع خراب .گذشت و تو این مدت حالش بهتر شده بود و دیگه مواد مصرف نمیکرد ولی مشکلی که داشت علاقه عجیب به امتحان انواع قرص بود هر روز که میومد خانمش یه گزارش میداد که این هفته این قرص ها و..را مصرف کرده.چندین بار پیش روانپزشک فرستادمش ولی فایده ای نداشت تا اینکه روز چهارشنبه که نوبتش بود اومد مرکز و من دیدم به شدت پر حرف شده و احساس خود بزرگ بینی داره.

گفتم :شیشه مصرف کردی؟

گفت:نه

مدیر مرکز را صدا کردم که آقای....این شیشه مصرف کرده.باید مشاوره بشه و به خانوادش زنگ بزنید

مدیر گفت:نه بعیده دکتر

گفتم من مطمئنم.

این رفت تا اینکه امروز ظهر مدیر مرکز زنگ زده که دکتر همون بیمار دیروزی امروز.یه جوراب زنانه پوشیده رفته مرکز و دست و پای منشی بیچاره را بسته.و با تهدید با چاقو .قرص های متادون مرکز را برده و تلفن مرکز را قطع کرده و....

و درست مثل یک فیلم سینمایی

گفتم بابا من این موها را تو زندان و سر و کله زدن با برادران معتاد سفید کردم .من دیروز گفتم این شیشه مصرف کرده.جدی نگرفتی باز خوبه به کسی آسیب نزده

پی نوشت:

1-متاسفانه مصرف شیشه و عدم توجه به سونامی شیشه در جامعه باعث بروز خطرات و جنایات میشود که فرداها جبران آن ممکن نخواهد بود

2-بین اسم آروشا-ماهک و آنوشا شما کدومو پیشنهاد میدید؟



تاریخ ارسال: 1390,04,16 ساعت 21:15 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 68 نظر

تجاوز و.....

بعضی وقت ها میمونم تو کار خدا.که اینا چی هستند دیگه

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

قصه درد و آبرو

قصه زجر

قصه حرمت

قصه وحشی گری و....

چند تا زندانی برا معاینه آوردند .پذیرش میگی دکتر ببینون تا بعد من یه چیزی بگم

میبینمشون و میرن

پذیرش میگه اینها به یه دختر تجاوز کردند و فیلم گرفتن و ..... با افتخار فیلمشو پخش کردند و با فیلمی که زجه و التماس یک دختر بیگناه بوده کلی خندیدن

دو تا زندانی دیگه اینها راننده تاکسی شهری بودند که مدتها به مسافرانشان تجاوز میکردند تا بلاخره یکی پیدا شد و شکایت کرد

ودیگری به یه بچه تجاوز کرده و....

فقط تقدس پزشکی هست که مانع میشه من مثل یک بیمار با این انسان نماها رفتار کنم

پذیرشمون که یه زندانی هست که تو درمانگاه کار میکنه میگه:

اینها را تو بند آوردند .خیلی زندانی ها باهاشون درگیر شدند به خاطر این کاراشون.

نفرتی عظیم از این نوع بشر در تمام وجودم زبانه میکشد

به راستی ما به کجا میرویم؟

و چرا اینگونه هست که اینها به خود اجازه میدهند اینگونه با  هم نوع و هم شهری و...خود رفتار کنند

انسانیت و شرف انسانی ایا دیگر افسانه است؟

پی نوشت:

1-این پست را چند وقت پیش که هنوز موضوع تجاوزات گروهی داغ نشده بود من نوشته بودم

2-و باید این متجاوزین از نظر روانی مورد کنکاش جدی قرار گیرند .و قانون دانان و صاحبان رای و نظر و آنانی که دستی در حکم دارند بگویند که کسی که مورد تجاوز قرار میگیرد گناهکار و مقصر نیست.

3-آیا این بهانه که قربانیانتجاوز  خود اسباب تجاوز را فراهم آوردند را هیچ عقل سلیمی میپذیرد و آیا باید اینگوتنه باشد .آیا اشاعه این طرز فکر  آنهم از طرف کسانی که باید با متجاوزان برخورد کنند خود سبب و دلیلی برای تجاوزات بیشتر نمیشود؟



تاریخ ارسال: 1390,04,04 ساعت 15:45 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 13 نظر

قصه های از زندان

ملتی  عصبانی

همیشه من از تعطیلات نگرانم.البته بماند که پزشکان باید همیشه تعطیلات سر کار باشند .از یه نظر دیگه من نگران میشم .وقتی تعطیلات شروع میشه.نمیدونم چه حکمتیه تا تعطیلات چند روزه آغاز میشه.ملت میفتن به جون هم و می خوان تو این تعطیلی حساب های قدیمی را تصفیه کنند .ویا حساب های جدید باز کن .و این حسابها شامل دعواهای خانوادگی-دعواهای ایلی و طایفه ای .دعوا تو پارک.دعوا تو خیابون .ت. بیابون .با همسایه.با رهگذر و... میشه و معلومه که نصیب زندان هم این طرفین دعوا میشن.البته اونای که زنده میمونن .

بعد این تعطیلات زندان پر شده از ملتی که سر دعوای دو تا بچه ریختن به هم و حسابی از خجالت هم در اومدن و یکی دو تا کشته بر جا گذاشتن و یه لشگرزخمی و زندانی.وقتی اینا میان زندان .تازه آروم میشن و وقتی میپرسم که چرا اینطور شد.همه یه جواب دارن .که عصبانی شدیم و شد دیگه.میگم آخه جون آدم مگه الکیه که شما سر هیچ و پوچ این کارا را میکنید و بعد میگید شد.

گروه دیگه سر زمین به جان هم افتاده بودند و یه لشگر زخمی تحویل داده بودند .تازه سر اینکه چرا گوسفند های این یکی رفته رفته تو زمین اون یکی.و ملت عصبانی شده و به جان هم افتادن 

به نظر من باید بررسی بشه که چرا این ملت ما اینقدر عصبانی شده و اینقدر زود از کوره در میرن .نگاهی به آمار قتل ها و زخمی ها و پرونده ها که بندازیم به عمق فاجعه پی میبریم

پی نوشت:

1- یکی دو دوست برای حل مشکل بچه های که در پست قبل گفتم پیشنهاداتی داده اند که امیدوارم زودتر به نتیجه برسد و شاهد آزادی این بچه ها باشیم

تاریخ ارسال: 1390,03,17 ساعت 16:14 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 13 نظر

پسرکی با پیراهن شماره 6 پرسپولیس

امروز نوبت ویزیت بچه های کانون بود.نوجوانان زیر 18 سال که مرتکب جرم می شوند ذدر کانون نگه داری می شوند و در بین آنها پسر بچه ای 10-12 ساله بود و چون لباس فرم کانون برایش بزرگ بود یک پیراهن ورزشی شماره 6 قرمز پوشیده بود.بهش میگم طرفدار فوتبالی ؟

میگه:اره پرسپولیسیم

میگم:پرسپولیسم که امسال به زور چهارم شد

میگه :طرفدار کریم باقریم پیراهنشم پوشیدم

این بچه خیلی شیطون بود داشت تمام وسایل اتاق پزشکو بهم میرخت.بهش میگم اون گوشه وایسا تا من بقیه را هم ببینم.

جرمش این است که تو یه دعوای بچگانه سنگی بر سر پسر عمویش زده و متاسفانه آن پسرک فوت کرده و از یک روستای دوافتاده میباشد .واین همه دست به دست هم میدهد تا اینکه کسی پیگیر کارش نباشد.بچه ای که به جای بازی با هم سن و سالان و تجربه کودکی و شیطنتهای کودکی در زندان بسر میبرد

مقادیر فراوانی  ویتامین سی و مولتی ویتامین برایش مینویسم.که مورد علاقه بچه های کانون زندان است

و یه لحظه آرزو میکنم کاش کریم باقری یا باشگاه پرسپولیس این نوشته را میخوانند و برای نجات این کودک قدمی بر میداشتند

پی نوشت :

1-اگر کسی کاری از دستش بر میآید به نشانی من ایل بزند تا آدرس و شماره تلفن کانون و زندان و این پسرک را در اختیارش قرار دهم milad2milad@yahoo.com

2- شرمنده که اینجور میگم.اگر کسی واقعا میتواند کمک کند .چون هر تماس امید بخشی اگر رنگ واقعیت نگیرد تاثیر سوئی بر زندانیانی که با این تماس ها امیدوار میشوند دارد.

3-این نکته به خاطر تماس ها و قول های کمکی بود که عملی نشد و شرمندگی ماند و امید بر باد رفته یک زندانی

تاریخ ارسال: 1390,03,09 ساعت 15:35 | نویسنده: پزشک زندان | موضوع: قصه های زندان | چاپ مطلب 34 نظر
   1      2     3   >> صفحات وبلاگ